
به نظرم باید این رشته پست های جوان ایرانی رو تبدیل کنم به یه چیز روزانه.
من چندین بار در روز مینویسم ولی خب میتونم اون نوشته ای که افکار روز تازم رو داخلش مینویسم رو هرروز داخل ویرگول پست کنم.
البته اگه با این سیستم پست نویسی جدید ویرگول بشه که منتشر کنم.
به هرحال من که مینویسم و میخوام منتشر کنم. ازتون میخوام که اگه دوست دارید که از من بیشتر بخونید، داخل کانال روبیکای من عضو بشید.
نمیدونم چرا جدیدا فاز تولید محتوای متنی یا یه وبلاگ نویس مَستر رو برداشتم.
ولی به هرحال این وبلاگ نویس مَستر میخواد براتون یکمی صحبت بکنه.
روزگار بیش از حد عجیب شده. اکر چند سال پیش کسی میآمد و به من میگفت که توی زندگیام توی حساس ترین دوران زندگیام همان دورانی که یا توهم ساختن آینده را داریم یا واقعا آیندهمان را میسازیم قرار است دوبار کشورم درگیر جنگ بینالملل بشود احتمالا اول یک سیلی روانه صورتش میکردم.
اگر هم مدرکی به من نشان میداد و من باورم میشد که خودم را از زندگی ساقط میکردم.
البته الآن هم تفاوت چندانی ندارم. همین الآن هم از زندگی ساقط شدم.
زندگی عجیب شده. عجیب و عجیب سخت شده. طوری که نه من مطمئنا شما هم از رندگی خستهاید.
ولی در میان این همه خستگیهای روتین و تکراری احساس گمشدگی دارم.
انگار که کل هدفهای من از من گرفته شده. انگار راهی برای پیشرفت و تغییر نمانده.شاید هم راهی مانده ولی چشمهایم آنقدر خسته اند که نمیتوانند راه هارا ببینند.
از این که بگذریم انگار که شخصیت من و آن کسی که به اسم هومن میشناختم دیگر وجود ندارد. الان فقط خودم را در کارهایی که میکنم و چیزهایی که بلدم میبینم. انگار که با آن ها تعریف میشوم. و اینگونه من تعریف خاصی برای خودم ندارم.
فقط یک موجود زنده ام که یک سری کاربرد برای این سیستم برده داری نوینی که تئوریسینهای توطئه سالهاست دربارهاش حرف میزنند یکسری فایده داره.
من الان فقط بلدم قهوه درست کنم و نمیدونم متن بنویسم و با هوش مصنوعی کار کنم.
ولی خب گفتم که .... گفتم به نظر من این چیزی نیست که بخواهم بگویم این من هستم.
ولی نمیدانم که آیا من بیش از اینها هستم یا نه.
پارتنرم که میگوید: تو قبل از اینکه این چیزها باشی هومن هستی.
ولی من تعریف همین هومن را گمکردهام.
و امید وارم که بتوانم سریعتر خودم را پیدا کنم.
بگذریم.
خیلی وقت است که قصد دارم یک رمان را کامل بنویسم ولی دستم به قلم نمیرود
خصوصا این که سرکار هم هستم، باعث میشود نتوانم ذهنم را آنقدر که باید منسجم کنم ولی از آنجایی که دائما سرکارم باید سعی خودم را بکنم تا در وقتهای خلوتی بازار، بنویسم چون وقت دیگری برای نوشتن وجود ندارد.
مانند دیروز آرزوی من این است که این جنگ تمام شود.
بدون خرابی بیشتر.
بدون ارزش ذاتی بالای ۱۵۰ هزارتومانی دلار.
بدون فراموش شدن دوستانی که رفتند تا نماندن یادمان بدهند.
تمام