
برایم سوال شده و حسادت دارم، نسبت به تمام کننده های اول شخص.
چه ریزش و تحولی در پیچ و تاب افکارشان اتفاق میافتد که به تحملِ تکه تکه شدن استخوان با قطار سریع السیر تن میدهند؟
شجاعت زیادی میخواهد که از واقعیت جدا بشوی. زمان را احساس نکنی. به جنون برسی و ناپدید بشوی.
البته وقتی درد از گوشت و استخوانِ خودِ تن نیست، می توانی احساسش کنی و هم می توانی نکنی واقعا بستگی به خودت دارد.
نیاز نیست فقط بخاطرِ کمتر کردنِ وجدانِ خود، خود را در دامِ دوست داشتنِ همدردی با موجودات زنده بیندازیم.

کداممان واقعیت دارد؟
کدامشان؟
دیگر نمیتوانیم تشخیص بدهیم.
هر دفعه از واقعیت بیدار میشویم و انگار زندگی نداریم.
شب و روز آنقدر کوتاه شده اند که فقط گرفتارِ خودمان میشویم.
و نفس کشیدنمان ممکن است نیاز به کشتنِ زندگی هایمان داشته باشد.
این باعث میشود بعضی وقتها برای آدم سوال بشود که کجای زندگی ایستاده است.
؟...

آنها را بسوزان.
فکر نکن فریادشان از درد است،
شاید با هیجان ازت تشکر میکنند.
...
KRK