مدرسه استارتاپ 6: هم‌بنیانگذار

توی اپیزود اول از مدرسه کارکست گفته بودیم خیلی مهمه که هم‌بنیانگذار داشته باشیم. این موضوع انقدر مهمه که یکی از اپیزود های مدرسه ی کارکست بهش اختصاص داده شده. قراره توی این قسمت به این سوالها جواب بدیم که هم بنیانگذار چرا لازمه؟ آیا میشه بدون هم بنیانگذار کار رو شروع کرد؟ بعد اصلا از کجا پیدا کنیم هم بنیانگذار رو؟ چطوری بفهمیم هم بنیانگذار خوبی انتخاب کردیم یا نه؟ و چندتا سوال دیگه.


نوشته ای که در ادامه می‌خونید، متن اپیزود ششم از پادکست مدرسه کارکسته. فصل اول "مدرسه کارکست"، در مورد اینه که اگه یه‌روزی فکر می‌کنیم که می‌خوایم استارتاپ‌مون رو شروع کنیم، چیکار کنیم و از کجا شروع کنیم.

با کلیک روی این لینک‌ها می‌تونید این اپیزود رو توی پلتفرم‌های مختلف بشنوید:

وبسایت کارکست، ناملیک، کست باکس، اپل پادکستز، گوگل پادکستز، اسپاتیفای

خب بذارید اول از همه با این شروع کنیم چرا اصلا خوبه که هم‌بنیانگذار داشته باشیم؟ چه کمکی میکنه بهمون. سه‌تا دلیل اصلی رو توضیح داده Y Combinator.

اولیش خب بدیهیه، بازدهی کار میره بالا. وقتی یه نفر دیگه باشه که بتونید کار رو باهاش تقسیم کنید خب دو برابر میتونید کار انجام بدید، تازه اگر توانایی های مختلفی هم هرکدوم داشته باشید که حتی بیش از 2 برابر میتونید کار کنید، دلیلش هم اینه که کارهایی که توش خوب هستید رو بیشتر انجام میدید و اینطوری زمانتون هم بهینه تر صرف کار میشه. علاوه بر این یه نفر هست که به اندازه شما برای کار ارزش قائله و می‌تونید ایده هاتون رو باهاش مطرح کنید. وقتی مثلا کسی بهتون مشاوره میده یا کارمندتونه، کیفیت چیزی که بهتون میگه از هم بنیانگذاری که باهاتون کار میکنه خیلی کمتره. یا وقتی میخواید طوفان ذهنی کنید دوباره همین‌طور. دلیلش اینه که تنها کسی که به اندازه شما انگیزه داره که استارتاپتون موفق بشه هم بنیانگذارتونه، بقیه همه کمتر از شما انگیزه دارن، واضحه دلیلش دیگه، تنها کسی که به اندازه ی شما خودش رو وقف کار کرده همون هم بنیانگذاره.

دلیل دوم اینه که توی فرآیند استارتاپ همه نیاز به پشتیبانی روحی دارن. یه وقتایی هست که اوضاع خوب پیش نمیره، یکی از اعضای تیم روز بدی داشته. اونجا دوباره کارمند استارتاپ نمیتونه روحیه رو برگردونه به موسس. کسی که میتونه، کسیه که خودش موسس باشه، چون گفتیم قبلا دیگه، مدیرهای ارشد مثل پدر خانواده می‌مونن، نمیشه که ضعف نشون بدن جلوی بچه ها. همه ی موسس های استارتاپ روزهایی رو دارن که فکر میکنن دیگه حتما شکست می‌خوریم، این کار ما دیگه محاله جواب بده. توی این موقعیت خیلی خوبه که یکی باشه بهمون روحیه بده. برعکسش هم احتمالا اتفاق میفته، وقتی مثلا یه فروش مهم توی استارتاپ اتفاق میفته و یکی از موسس ها فکر میکنه که دیگه تموم شد، چیزی نمونده که بریم توی بورس و مولتی میلیاردر بشیم. اینجا هم یکی لازمه که از آسمون بیاره پایین مارو بهمون بگه، ببین، خوشحالی خوبه ولی دیگه جو نگیرتت. یه رابطه ی خوب بین موسس های استارتاپ اینه که بتوننه این احساسات همدیگه رو خنثی کنن و از نظر احساسی پایدار نگه دارن شرایط رو.

دلیل سوم هم اینه که تحقیق‌ها نشون میده اینکه هم‌بنیانگذار داشته باشه یه استارتاپی ربط مستقیمی به شانس موفقیتش داره. منظورمون این نیست که اگه هم‌بنیانگذار نداشته باشید غیرممکنه موفق بشید ها. جف بزوس تقریبا مثال نقض همه ی چیزهاییه که ما گفتیم. هم‌بنیانگذار نداشته، برنامه نویسی هم بلد نبوده، ولی موفق شده یکی از ارزشمندترین شرکت های تاریخ رو بسازه! ولی به اکثر شرکت های خیلی موفق که نگاه کنیم، هم‌بنیانگذار داشتن. مایکروسافت، اپل، فیس بوک، گوگل، همشون. درسته که در گذر زمان اون کسی که مدیرعامله تبدیل میشه به چهره ی اصلی شرکت و بقیه فکر میکنن که اون آدم اصلی و مهم استارتاپ بوده ولی واقعیت چیز دیگه‌ایه. واقعیت اینه که این هم بنیانگذارهای شرکت ها همونقدری مهم بودن که مدیرعامل هاشون مهم بودن، اگر نبودن، بعید بوده هاین شرکت ها به نتیجه ی خوبی برسن. در گذر زمان خب یکی از آدمای موسس شرکت تبدیل میشه به چهره ی اصلی شرکت و نقشش هم مهمتر میشه، ولی داریم الان در مورد روزای اول صحبت میکنیم.

این سه تا دلیل، به نظر من دلایل کافی هستن برای اینکه بگیم ما نیاز داریم به هم بنیانگذار. حالا ممکنه بپرسید، من الان ایده دارم، هم بنیانگذار هم ندارم، تو داری میگی شروع نکنم اصلا؟

درسته، نتیجه ی منطقی حرفی که ما زدیم اینه که تا هم بنیانگذار پیدا نکردید شروع نکنید. ولی خب استثناهایی هم هست و اصلا توی اپیزود 1 گفتیم که Y combinator بعضی وقتا حتی اگه هم بنیانگذار نداشته باشید هم شما رو قبول میکنه. پس بذارید شرایطی که لازمه برای موفقیت بدون هم بنیانگذار رو یه کمی باز کنیم.

برای اینکه تنهایی استارتاپ خودتون رو شروع کنید به نظر میاد که دوتا چیز لازمه داشته باشید. اولیش اینه که باید کاملا متقاعد شده باشید که ایده‌تون خیلی خوبه چون یا دارید یه مشکل مهمی از خودتون رو حل میکنید یا اینکه توی یه صنعتی بودید و میدونید با گوشت و پوستتون که یه مشکل اساسی اونجا وجود داره. این باور داشتن به ایده برای این مهمه که شما توی مسیر قرار نیست که هم‌بنیانگذاری داشته باشید که اگه روحیه‌تون رو از دست دادید بهتون روحیه بده؛ پس راه حلش باید این باشه که هیچوقت روحیه‌تون رو از دست ندید!

نکته ی دوم هم اینه که شما باید از نظر فنی توانایی ساختن محصول رو توی مراحل اولیه‌اش داشته باشید. یعنی بتونید تنهایی همه‌ی چیزهایی که برای ساختن محصول لازمه رو فراهم کنید و محصول رو بسازید. این یعنی آدمهایی می‌تونن استارتاپ رو تنهایی شروع کنن که یا کاملا آدمهای فنی هستن یا اینکه به اندازه ی کافی فنی هستن که یه محصول اولیه‌ی خوب بسازن و بتونن اون محصول رو به سرمایه گذارها، یا کسایی که احتمالا میتونن هم بنیانگذارشون باشن، یا مشتری ها نشون بدن. این هم کافی نیست ولی. باید علاوه بر اینکه میتونن محصول رو بسازن، توانایی حرف زدن با آدمها رو هم داشته باشن. توی قسمت چهار در مورد این حرف زدیم که حرف زدن با کاربر ها چقدر مهمه. پس اینکه فقط بتونید محصول رو بسازید و باور داشته باشید ایده‌تون خوبه کافی نیست، باید با کاربرها هم بتونید حرف بزنید.

در نهایت این دوتا رو که داشتید باید توی پس زمینه ی ذهنتون دنبال هم‌بنیانگذار خوب هم بگردید. یعنی در نهایت داشتن هم بنیانگذار مهمه، اگر میخواید بدون اون شروع کنید هم نمیتونید بذاریدش کلا کنار.

مثال خوبش موسس دراپ باکس آقای درو هیوستون ه. سال 2007 که هیو میخواسته دراپ باکس رو شروع کنه اپلای میکنه برای وای کامبینیتور. می‌دونسته همون اول که این ایده خوبه، خودش مشکلش رو داشته، مطمئن بوده بقیه هم دارن. پس اون باور رو داشته. درو آدم فنی هم نبوده. سال 2007 که اپلای میکنه برای وای کامبینیتور، بهش میگن ببین، تو ایده‌ات عالیه، خودتم آدمی هستی که دوستش داریم ولی بدون هم‌بنیانگذار ما اینجا کسی رو قبول نمی‌کنیم با شرایط تو. برو هم بنیانگذار پیدا کن بیا. درو میره هم زمان که سعی داشته یه محصول اولیه بسازه یه نفر رو پیدا میکنه که همین الان هم CTO دراپ باکسه. بعدش دوباره برای وای کامبینیتور اپلای کردن و قبول هم شدن این‌دفعه. همه‌مون هم میدونیم که یه شرکت شدیدا موفقه الان دراپ باکس.

پس چیزی که میخوایم بهتون بگیم اینه که اگه دوتا شرطی که گفتیم رو دارید، یعنی هم مطمئن مطمئنید که این ایده کار میکنه و هم اینکه توانایی فنی و غیر فنی ساختن یه محصول رو دارید، اوکی برید و شروع کنید. ولی اگه ندارید، شدیدا بهتون پیشنهاد میکنیم که صبر کنید تا آدم مناسب رو پیدا کنید.

الان، سوال بعدی که باید جواب بدیم، اینه که حالا من میخوام اصلا هم‌بنیانگذار پیدا کنم، باید دنبال چجور آدمی بگردم؟


کسی که این جلسه از استارتاپ اسکول رو درس داده میگه که من فکر میکنم مهمترین چیزی که باید دنبالش بگردید توی یه آدمی که میخواید باهاش یه استارتاپ رو شروع کنید اینه که اون آدم چقدر خوب میتونه استرسش رو کنترل کنه.

دومین چیز هم اینه که ببینید اون آدم چقدر میتونه به شما کمک کنه که استرستون رو کنترل کنید.

ما تا الان بارها و بارها گفتیم استارتاپ راه انداختن هم سخته هم پر از استرس. چیزی که از همه مهمتره اینه که بتونیم این استرس رو مدیریت کنیم و تحت فشار استرس خوب تصمیم بگیریم. حالا شما فکر کنید هم‌بنیانگذار شما نمیتونه استرسش رو خوب کنترل کنه، شما هم یه روز بدی داشتید، پر از استرسید، خب میترکه کل کار دیگه. فشار استرس کل داستان رو نابود میکنه. این حرفی که داریم میزنیم مال وقتیه که کار خوب پیش رفته ها. منظورمون این نیستش که اگه کار خراب بشه نیاز دارید استرستون رو کنترل کنید. برعکس، وقتی شرکت داره میره جلو همینطوری هی موقعیت های پرفشار جدید به وجود میاد، بخشی از موفقیته اصلا و دقیقا برای همین مهمه که بتونید با هم‌بنیانگذارتون استرس رو خوب مدیریت کنید. نتیجه‌ی اینکه مدیریت استرس مهمه این میشه که شما باید سعی کنید با کسی کار کنید که مدت زیادیه میشناسیدش. چرا؟ چون باید بدونید توی شرایط استرسی چطوری میشه اون آدم. ممکنه شما یه کسی رو دورادور بشناسید، یه کمی باهاش وقت گذرونده باشید، ولی تهش تا باهم توی شرایط استرسی نبوده باشید که نمیتونید تشخیص بدید که توی استرس چطوری رفتار میکنه اون آدم. پس اولش شد، چطوری استرس خودش رو مدیریت میکنه، بعد چطوری استرس شما رو کمک میکنه که مدیریت کنید و برای این موضوع باید اون آدم رو از قبل خوب بشناسید که بتونید این سوال هارو جواب بدید.

دسته‌ی دوم چیزهایی که مهمن اهداف و آرزوها از استارتاپ درست کردنه. لازم نیست این اهداف یکی باشه. در طول زمان هم معلومه که تغییر میکنن ولی چیزی که مهمه اینه که وقتی دارید کار رو باهم شروع میکنید هدفاتون باهم سازگار باشن. مثلا اگه من دنبال اینم که یه شرکتی بسازم که شدید رشد کنه، سریع، مثلا چند صد میلیارد تومن هم ارزشش بشه، نمیتونم با یه کسی کار کنم که دنبال اینه یه کاری راه بندازه که در حد حقوق همون تیم اولیه رو در بیاره و خب یه تعداد محدودی هم آدم مشکلشون حل بشه. هیچ‌کدوم این دوتا انگیزه مشکلی ندارن ها، جفتشون انگیزه های خوبی‌ان برای استارتاپ ساختن، مشکل اونجایی به وجود میاد که این دوتا کار رو باهم نمیشه کرد، پس اگه من با اون کسی که میخواد یه شرکت خیلی کوچیک بسازه کار کنم، تهش باهم آبمون توی یه جوب نمیره. برای اینکه این مسئله رو بفهمید نمیشه حدس بزنید. باید بشینید خیلی رک و دقیق با کسی که میخواید باهاش کار کنید در مورد این موضوع حرف بزنید. ببینید هدف و انگیزتون چیه از کاری که میخواید بکنید. حتی این هم کافی نیست ها، چون بالاخره آدمها توی مسیر، فکر و انگیزشون عوض میشه. ممکنه اولش که کار رو شروع کنید بگید بعد از 3 سال میخوام اصلا شرکتم رو بفروشم به یکی دیگه برم ولی بعد از 3 سال خیلی خوشحال باشید با شرایط شرکت و دوست داشته باشید بمونید توش. ولی به هر حال همیشه گفتیم که کل کاری که ما قراره بکنیم اینه که شانس شکست رو کم کنیم وگرنه که شانس شکست خیلی زیاده و نمیشه احتمال اینکه در آینده به مشکل بخورید رو حذف کرد.

خب الان دارید حتما با خودتون میگید که حرف اصلی رو نزدی که. همون چیز بدیهی، اینکه هرکدوم آدما چه توانایی هایی دارن. معلومه دیگه اونم مهمه. ولی باید در مورد اینکه چه توانایی هایی مهمه حرف بزنیم. خب اول از همه میدونید حتما که شما یه آدمی میخواید که توانایی های شما رو کامل کنه. یعنی مثلا اگر شما توی حرف زدن با آدما و فروختن خوب هستید، اون باید بتونه محصول بسازه. یا برعکسش. ولی خب چیزی که باید حواستون بهش باشه اینه که نباید خیلی اون توانایی هایی رو در نظر بگیرید که برای ایده‌ی اولیتون فقط نیازش دارید. یعنی چی؟ یعنی اینکه شما فرض کنید میخواید یه نرم افزار موبایل بسازید. ایده‌تون اینه. لازم نیست اون کسی که میاد توی تیمتون نرم افزار موبایل خیلی خوب بلد باشه بسازه. اگر چیزای دیگه ای که گفتیم رو بلده ولی مثلا فقط وبسایت نوشته، نباید دلیلتون برای اینکه آدم مناسبی نیست این باشه که نرم افزار موبایل بلد نیست بنویسه. چرا؟ چون ایده‌تون خیلی زود ممکنه عوض بشه. توی اپیزود های قبلی شنیدید این رو حسابی دیگه. نتیجه‌اش میشه اینکه باید یه کسی رو پیدا کنید که حاضر باشه چیزای جدید یادبگیره، حتی چیزایی که شاید دوست هم نداشته باشه یادشون بگیره. چون که توی استارتاپ ما یه تیم کوچیک داریم و باید یه مسئله رو حل کنیم. نمیشه که هی تیممون رو عوض کنیم، برای حل کردن یه مسئله یه وقتایی باید چیزایی رو یاد بگیریم یا کارایی رو بکنیم که خیلی بهشون علاقه ای نداریم، ولی یا بقیه نمیتونن انجامش بدن، یا ما سریعتر و بهتر میتونیم انجامش بدیم. پس نهایتا اینکه توانایی های همدیگه رو کامل کنیم مهمه، ولی نباید گیر بدیم به یه چیز کوچیک که طرف مقابل بلد نیست و خودمون هم بلد نیستیم. مهم اینه که نگاهمون این باشه که هرچی لازمه یادمیگیریم و هرکاری لازمه انجام میدیم که استارتاپ‌مون به نتیجه برسه.

خب دیگه الان باید بپرسید از کجا بیارم این هم‌بنیانگذار هارو؟ خب جوابش بدیهیه دیگه. از آدمایی باید شروع کنیم که میشناسیم‌شون. ایده آل‌اش میشه دوستا و همکارامون. مثل بقیه ی چیزای استارتاپی بهترین وقتی که میشه توش هم‌بنیانگذار پیدا کرد، وقتیه که دنبال هم‌بنیانگذار نیستیم. به قول نویسنده میگه اگه میخواستم 10-15 سال پیش به خودم یه توصیه ای بکنم، به خودم میگفتم به جای اینکه دنبال ایده ی استارتاپی بگردی بعد براش هم‌بنیانگذار پیدا کنی، بشین آدمایی رو پیدا کن که دوست داری باهاشون پروژه انجام بدی. بعدم برو باهاشون پروژه انجام بده. مثلا اگه الان توی دانشگاهید، آدمایی رو پیدا کنید که به نظرتون خوش میگذره باهاشون آدم پروژه انجام بده. بعدم یه پروژه باهاشون شروع کنین. قرار نیست این پروژه دنیا رو متحول کنه ها، یه کسی که خوش میگذره باهاش کارکنید و یه کاری که خوش میگذره انجام دادنش. مثلا اگه بازی دوست دارید، شروع کنید به درست کردن یه بازی، خوبی پروژه اینه که هم لازم نیست اون تعهدی که به کار استارتاپی دارید رو داشته باشید، هم اینکه اگه جواب نداد یا دیگه خوش نگذشت یا اصلا آدمه مناسب نبود خیلی راحت و کم هزینه میشه ولش کرد پروژه رو. یه‌ذره غریبه این حس که بری به یکی بگی، بیا باهم استارتاپ شروع کنیم همین فردا! اینطوری هم آدما بیشتر میگن باشه بریم پروژه شروع کنیم، هم ریسک کمتره خلاصه.

یه خوبی دیگه پروژه اینه که میشه چندین و چند پروژه با آدمای مختلف انجام داد. یعنی مثل استارتاپ قرار نیست چندین و چند سال طول بکشه. اینطوری کم کم میفهمیم با چه سبک آدمی میتونیم کار کنیم، با چه سبک آدمی نمیتونیم. نسبت به خودمون هم شناخت بهتری پیدا میکنیم، اینکه چه کارهایی رو خوب بلدیم انجام بدیم، چه کارهایی رو فقط فکر میکردیم توشون خوبیم، اینجور چیزا. یه خوبی دیگه ی این پروژه های باحال هم اینکه یه وقتایی ازشون ایده های استارتاپی خوبی در میاد. مثلا Facebook از همین پروژه های باحال در اومده دیگه. ولی ایده اون چیزی نیست که بخاطرش پروژه انجام بدید، هدف پروژه همین شناختن خودمون و نوع آدماییه که میتونیم باهاشون خوب کار کنیم.

حالا الان دارید با خودتون میگید، ببین من الان میخوام استارتاپ شروع کنم. دیگه الان اینجایی که هستم، هستم. آدم از کجا بیارم؟ خب دیگه تا الان باید بتونید جواب رو حدس بزنید دیگه، از بین کسایی که میشناسید. خیلی از آدما وقتی به اینجا میرسن، دست و پاشون شل میشه، یه طوری انگار دوست ندارن با کسایی که میشناسن کار کنن.

حالا چرا؟

چون بعضیا حس میکنن ممکنه دوستیشون بهم بخوره، بعضیا حس میکنن روابط کاری و دوستی نباید قاطی بشه. دلایل زیادی میشه پیدا کرد و آخرش، چیزی که باید بدونید اینه که هیچ جای بهتری برای پیدا کردن هم‌بنیانگذار وجود نداره. حالا میخوایم یه الگوریتم ساده بهتون بدیم برای اینکه بتونید هم‌بنیانگذار خوب پیدا کنید. یه لیست از آدمایی که میشناسید و فکر میکنید میتونن هم‌بنیانگذار های خوبی بشن درست کنید، هرکی به ذهنتون میاد. بعد از کسی که به نظرتون از همه بهتر میتونه باشه تا کسی که از همه بدتر میتونه باشه، مرتب کنید این آدما رو. با همشون یه وقتی قراری بذارید توی یه کافه برای قهوه خوردن و حین حرف زدناتون ازش بپرسید که نظرش در مورد اینکه باهم یه استارتاپ شروع کنید چیه؟ ممکنه خیلیاشون بگن نه، عجیب هم نیست، ولی وقتی گفتن نه، ازشون بپرسید اگه بخوان 3-4 نفر رو پیشنهاد بدن که خوبه باهاشون استارتاپ شروع کردن، کیا رو پیشنهاد میدن؟ از اون آدما هم یه لیستی درست کنید. به دوستتون بگید معرفی‌تون کنه بهشون و لیستتون رو همینطوری گسترش بدید. همیشه بهتره لیست خودتون رو بذارید توی الوویت، اگه از لیستی که خودتون اون اول درست کردید کسی رو پیدا کردید که عالیه، اگه نه، برید سراغ کسایی که بهتون معرفی کردن. بالاخره یکی پیدا میشه. گفتیم دیگه معلومه کسایی که خودتون میشناسید بهترن ولی به هرحال کسی که قبول داشتید وقتی یکیو بهتون معرفی کرده، احتمالا اون آدم خیلی بهتراز یه آدم رندومیه که توی یه ایونتی دیدینش یا هرچی!

خب حالا فرض کنید یکی پیدا شد، بعدش چی؟ آدم ریسک به این بزرگی رو که یه جا نمیکنه. راهی که Y combinator پیشنهاد داده اینه که میگه بیاید باهم یه قرار چند ماهه بذارید، در حد پروژه ای چیزی. مثلا یا MVP بسازید، یا یه پروتوتایپ. اگه نمیدونید MVP و Prototype چیه هم توی اپیزود های 1 و 16 کارکست در موردشون حرف زدیم. بعد از اینکه توی این مسیر رسیدید به یه خروجی، بشینید دوباره بررسی کنید که میخواید باهم روی این پروژه کار کنید یا نه؟ واقعا هم از ته دل و صادقانه باید باشه حرف زدنتون، دارید کلی ریسک میکنید دیگه، هی تاکید میکنم که یادمون نره!

برای شروع استارتاپ معمولا اینجوریه که باید همه ی کارها رو آدم بذاره کنار و بچسبه به استارتاپ. خب توی این مرحله، ریسک بزرگیه که یهو زندگی رو متوقف کنید، بهتره به جاش، بیاید یه وقت مشخصی هم برای کار کردن با هم‌بنیانگذارتون معلوم کنید. مثلا آخر هفته ها یا بعد از ظهرها. یه وقتی که جفتتون با تمام انرژی روی همین پروژه کار میکنید!

خب بحث آخر، بحث سهامه. ما یه بار توی اپیزود 20 کارکست در مورد این حرف زدیم که اگه استارتاپ موفق بشه یا نشه چه اتفاق هایی میفته. اون رو برای استارتاپ باید بذاریم اطلاعات عمومی، پس اگه نمیدونید داستان سهام و اهمیتش چیه، همین‌جا این اپیزود رو متوقف کنید، برید اپیزود 20 کارکست رو گوش کنید بعد برگردید به همینجا!

خب، الان احتمالا دارید با خودتون فکر میکنید مثلا من زودتر شروع کردم 5 ماه، یا ایده مال منه، پس من باید درصد بیشتری داشته باشم. این حرف احتمالا درست نیست. چرا؟ چون استارتاپ موفق داشتن معمولا یه مسیر 5 تا 10 ساله‌اس. حالا شما میخواید بگید من 2 ماه بیشتر کار کردم پس درصد بیشتری میخوام. ولی چیزی که احتمالا بهش فکر نمیکنید اینه که مهم ترین چیزی که بنیان گذار ها رو به شرکت متعهد نگه میداره همین سهامه. یعنی توی سخت ترین وقت ها که همه چیز خراب شده و بنیان گذار ها ممکنه کار رو ول کنن اگه این سهام یه طوری باشه که یکی از بنیان گذار ها حس کنه داره برای اون یکی کار میکنه و سهم عادلانه ای نمیگیره، کل کار از دست میره. پس اون روز اول حتی اگه هم‌بنیانگذارتون به منافع بلند مدتش فکر نمیکنه، شما باید به منافعش فکر کنید، چون قطعا اینکه توی شرایط سخت هم‌بنیانگذارتون ول کنه و بره چیز وحشتناکیه. یه چیز دیگه هم که باید بهش فکر کنید اینه که وقتی شما خیلی پول دارید دیگه 10 درصد بیشتر و کمترش مهم نیست. یعنی روزی که دارید استارتاپ رو شروع میکنید، استارتاپتون هیچی نمی‌ارزه، اگه موفق بشه، قرار چندین میلیارد تومن بیارزه. شاید حتی چندین هزار میلیارد تومن! برای اینکه سهامتون خیلی بیارزه باید این مسیر سخت و طاقت فرسا رو بگذرونید، پس خیلی اشتباه بزرگیه که سر سهام خیلی سخت مذاکره کنید، بعد هم بنیانگذارتون چون فکر میکنه حقش کامل داده نشده، توی شرایط سخت ول کنه و بره. بهتره دست و دل باز باشید توی سهام دادن به هم‌بنیانگذارهاتون! یه بار دیگه هم یادآوری کنیم که خیلی مهم نیست ایده ی اولیه ی استارتاپ چیه، مهم اجراشه و تغییراتی که میکنه تا تبدیل به یه محصول عالی بشه!

یه سوالی که اینجا باید از خودتون بپرسید که سوال اساسی‌ای هم هست اینه که اگه اینکه دارم به مذاکره فک میکنم برای اینه که حس میکنم طرف مقابل ارزش اینکه بهش سهام بدم رو نداره، اصلا چرا دارم کار رو باهاش شروع میکنم؟ اگه کسی نیست که سالهای سال میخوام که کنارم باشه، چرا اصلا دارم این استارتاپ رو با این آدم شروع میکنم. اینکه حاضر نباشیم سهام نزدیک به برابر داشته باشیم، باید یه‌ذره حساسمون کنه که اصلا انتخاب درستی برای هم‌بنیانگذار داشتیم؟

خب حالا یه چیز مهمی هست که هنوز حرفش رو نزدیم. گفتیم سهام مهمترین چیزیه که بنیان گذار ها رو نگه میداره، ولی خب اگه اول کار سهام رو دادیم بهشون، چطوری نگهشون میداره؟ چی باعث میشه ول نکنن برن، بعد که ما موفق شدیم کلی هم سهم بگیرن؟

دوتا مکانیزم وجود داره که بسیار بسیار مهمه فهمیدنشون:

کلیف و وستینگ پریود (Cliff , Vesting Period)

کیلیف، یعنی پرتگاه، وستینگ پریود یعنی دوره ی واگذاری. ولی معنی ضمنیش که مهم نیست، باید توضیح بدیم منظورمون چیه؟

سهام بهتره توی یه بازه ی زمانی و آروم آروم به بنیان گذار ها تعلق بگیره. مثلا استانداردش توی سیلیکون ولی 4 ساله. توی اروپا معمولا 2-3 ساله. چیکار میکنن؟ میان میگن خب 50% این شرکت برای تو قراره باشه، ولی تا وقتی 1 سال کار نکردی هیچ سهامی بهت نمیدیم، به محض اینکه 1 سال گذشت 25% سهامت رو یهویی میگیری. این کلیفه، قبلش اگه خارج بشی، هیچ چیزی برات نمی‌مونه. بعدش توی 3 سال، به صورت ماهیانه، هر ماه 48/1 سهامی که قراره در آخر به هرکسی برسه بهش تعلق میگیره. این هم همون وستینگه، اینکه سهام رو کم کم بدست میارن آدما. یه قانون دیگه هم که وجود داره، اینه که بدون قید شرط، اکثریت هم‌بنیانگذارها میتونن یکی رو اخراج کنن. یعنی مثلا اگه 3 نفرن، میتونن بگن ما با قیافه‌ات حال نکردیم، میخوایم بندازیمت بیرون، بازم همین قانون ها برقرار میمونه. استارتاپ بر پایه ی اعتماده دیگه، اگه اکثریت حس میکنن یکی باید بره، باید بتونن بدون هزینه اخراجش کنن. پس شد، یه پرتگاه تعریف میکنیم که تا قبل اون زمان هیچ سهامی به کسی داده نمیشه، بعدش هم یه مدت زمان تعریف میکنیم که ماهیانه یه بخشی از سهام منتقل بشه به آدما تا کل سهامشون رو بگیرن.

آخرین چیزی که باید با هم‌بنیانگذارهاتون حرفش رو بزنید اینه که کی مدیرعامل باشه؟ اول کار اصلا این القاب مسخرس، چون وقتی 3 نفر دارن یه کاری میکنن که نه پول دارن نه مشتری دیگه مدیرعامل که معنی‌ای نمیده، ولی منظور اینه که مشخص کنیم کی قراره چیکار کنه. ممکنه اول کار این مکالمه که کی مدیرعامل باشه براتون سخت باشه، ولی اگه سخته یه جای کار داره میلنگه. ببینید اگه دو نفر هستن که جفتشون براشون خیلی مهمه که مدیر عامل باشن، یعنی این دو نفر هم‌بنیانگذار های خوبی نمیشن، یکی باید باشه که اون شخصیت رهبری رو بگیره و توی شرایطی که تیم نمیتونه تصمیم بگیره حرف آخر رو بزنه. منظورم این نیست که رئیس بازی در بیاره ها، نه، منظورم اینه که وقتی کار گره میخوره و تیم یه تصمیم روشن نمیتونه بگیره، یه نفر باید باشه که شرایط رو مدیریت کنه. برای سرمایه گذارا هم بعدا مهمه که ببینن یه شخصیتی هست که رهبری تیم استارتاپ دستشه و بقیه قبولش دارن، یه کسی که چهره تیم استارتاپه.

جمع‌بندی

اول از همه توضیح دادیم چرا داشتن هم‌بنیانگذار خیلی مهمه و چه شرایطی لازمه که اگه هم‌بنیانگذار نداریم بتونیم موفق بشیم توی راه انداختن استارتاپ. تاکید کنم که گفتیم حتی اگه شرایطمون هم جور باشه که شروع کنیم بازم الویت خیلی زیادی داره که هم زمان دنبال هم‌بنیانگذار هم بگردیم. بعدش گفتیم باید دنبال آدمی بگردیم که میتونه توی شرایط پر استرس کار کنه، میتونه به ما توی کنترل استرسمون کمک کنه و توانایی هایی داره که توانایی های مارو کامل میکنه. گفتیم سر این کامل کردن لازم نیست خیلی حساس باشیم و باید نگاهمون این باشه که اگه کاری رو بلد نیستیم یاد میگیریم و انجام میدیم، حتی اگه دوست نداشته باشیم که یادش بگیریم. بعد دنبال آدمایی باید بگردیم که خوب میشناسیمشون تا بتونیم این بحث استرس و چیزای دیگه رو توشون خوب ببینیم. گفتیم لازمه که با آدما پروژه انجام بدیم تا بفهمیم با چجور آدمی میتونیم کار کنیم و چه توانایی هایی رو واقعا داریم و چه توانایی هایی رو فقط فکر میکنیم که داریم. آخر سر هم گفتیم چطوری وقتی دنبال هم‌بنیانگذار میگردیم یکیو پیدا کنیم. در نهایت حرف از تقسیم سهام و اینکه کی مدیر عامل باید باشه زدیم. گفتیم سهام خوبه که نزدیک به مساوی باشه و cliff و vesting period داشته باشه.


منبع

https://www.ycombinator.com/library/8h-how-to-find-the-right-co-founder