
روزهای عجیبی را گذراندم
غروب های زیبایی را تماشا کردم
صبح های زیادی چشم گشودم تنها به امید تماشای غروب
در عشق غوطه ور شدم
و در راه یافتن عشق در هوای آلوده ی دنیا نفس کشیدم
در پس این ثانیه ها سال های غریبی نفس میکشند
اینجا ایستاده ام به تماشا
به تماشای تمام آنچه که هست
ایستاده ام برای فرو بردن نفس های غروب در ریه هایی که مدت هاست در هوای آلوده نفس کشیده اند
دم دمای غروب
آسمان که خونین می شود ،خورشید خنجری در سینه ی ابر ها فرو می برد
غافل از آنکه تیغه ی خونین آن در قلب عاشقی دلداده می نشیند
دلداده ی غروب های غریبی که هیچکدام از پرده های این نمایش را از دست نداده است
و در پایان غروب واپسین روز
در آخرین پرده ی نمایش زندگی اش
زیر خربار ها پرتو خورشید دفن خواهد شد ....
Bloody Sunset
c