عشق حد وسط ندارد یا نابود میکند یا نجات می دهد.

روزی که پدربزرگش او را از خانه بیرون کرد او هنوز بچه بود. اما امروز دیگر مردی شده بود و خودش هم این را احساس می کرد. درواقع فقر به نفعش تمام شده بود. فقر در جوانی اگر به موفقیت منتهی شود، هم اراده آدمی را به تلاش وا میدارد و هم روح انسان را اعتلا می بخشد. جهش به سوی زندگی ایده آل از همین جا آغاز میشود. جوان ثروتمند صدها خوشگذرانی دارد؛ سوارکاری شکار نگهداری از سگها دود و دم قماربازی غذای خوب و چیزهای دیگر اما جوان فقیر سختی را به جان میخرد تا نانی به دست آورد نان را که خورد آنگاه غرق در رویا میشود. خودخواهی را کنار میگذارد و مردم را دوست میدارد. نفرت از قلبش بیرون میرود و به جای آن روشنی به روحش باز می گردد. آیا چنین کسی بدبخت است؟ نه هرگز این بود آنچه بر ماریوس گذشت

بعضی انسانها تا از یک طرف دشمنی نکنند نمیتوانند از طرف دیگر کسی را دوست بدارند.

استعداد دوست داشتن در وجودش بود، اما امکان دوست داشتن برایش نبود.

فقر در جوانی اگر به موفقیت منتهی شود، هم اراده آدمی را به تلاش وا میدارد و هم روح انسان را اعتلا می بخشد
