خاطرهی سفر با ماشین قدیمی ما
اون روز هوا بوی تابستون میداد… همون بویی که وقتی پنجره رو باز میکنی، باد میزنه به صورتت و حس میکنی دنیا قشنگتر از همیشهست.
ما داشتیم با ماشین قدیمی بابا سفر میرفتیم؛ همون ماشینی که وقتی روشنش میکنی، موتور یه صدای خاص «غُرغُر» میکنه، ولی بعد که راه میافته، مثل یه دوست قدیمی آروم و مطمئن میبرهت جلو.
روی سقفش یه خط نقرهای رنگ داشت که توی آفتاب برق میزد، و هر وقت جاده پیچ میخورد، اون برقزدن هم جابهجا میشد… قشنگ مثل یه ستارهی کوچولو.
من و دختر داییم پشت صندلی عقب نشسته بودیم. باد از پنجره میاومد داخل و موهامون رو بههم میریخت. هر چی موزیک گذاشته میشد، یههو صدای ماشین میرفت بالا و موزیک میرفت پایین، و ما میخندیدیم
جاده طولانی بود، ولی اصلاً خستهکننده نبود. چون اون ماشین قدیمی یه حس عجیب داشت…
انگار هر تپهای که رد میکردیم، یه خاطره توی دلش جمع میکرد.
انگار خودش هم خوشحال بود که دوباره داره سفر میکنه.
وقتی رسیدیم کنار رودخونه، بابا ماشین رو همونجا پارک کرد. داشبوردش کهنه بود اما هنوز بوی خاص خودش رو میداد… بوی سفر، بوی خاطره، بوی خونه.
در رو که بستیم، یه لحظه برگشتم عقب و نگاهش کردم…
ماشین قدیمیمون زیر آفتاب ایستاده بود، انگار داشت لبخند میزد.
انگار میگفت:
«بازم با هم بیایم سفر، باشه؟»
و اون روز یکی از قشنگترین خاطرههای عمرمون شد.
سفری با یه ماشین قدیمی… اما با دلی خیلی خیلی تازه.
یا طولانیتر هم بنویسم عشقم 😍🎀