بیش از بیست سال پیش، وقتی که هنوز مرز بین اطلاعات و دنیای واقعی انقدر کمرنگ نشده بود، انیمهی «Serial Experiments Lain» دست روی سؤال مهمی گذاشت: کدوم تصویر از «من» واقعیه، و آیا میشه خودآگاهی رو از جسم جدا کرد؟

قطعاً «تجربیات سریالی لین» یکی از عجیبترین آثاریه که یک فرد میتونه ببینه. تعداد انیمهها یا فیلمهایی با چنین اتمسفر سنگین و گیجکنندهای انگشتشماره. میشه گفت تجربهای که این اثر خلق میکنه در هیچ مدیوم دیگهای پیدا نمیشه.
این انیمه با تصاویر عجیب و پیچیدهای شروع میشه و تا پایان هم این پیچیدگی رو حفظ میکنه. در بعضی از صحنهها مرز بین دنیای واقعی و دنیای وایرد (wired) فرو میریزه و شاهد رخ دادن اتفاقات گُنگ و رازآلودی میشیم. داستان غیرخطی و مبهم، توّهمهای لین و عناصر سوررئالی که در این اثر وجود داره باعث میشه مخاطب دائماً از خودش بپرسه: «الان چه اتفاقی داره میافته؟»

برای فهم بهتر انیمه، بهتره اول از همه بفهمیم وایرد (wired) دقیقاً چیه. در دنیای لین، وایرد فقط یک شبکهی اینترنتی نیست. وایرد یک لایهی موازی با واقعیت فیزیکیه، جایی که اطلاعات مثل موجودات زنده حرکت میکنن، حرف میزنن و حتی میتونن به خودآگاهی برسن. توی این دنیا محدودیتهای جسمِ مادی کنار زده میشه و فقط مغز و خودآگاهی انسان جریان داره.
از یک جایی به بعد وایرد از یک شبکهی مخابراتی فراتر میره و تبدیل میشه مکان تجمعِ ذهنِ انسانها. اینجا جاییه که «پروتکل هفتم» وارد ماجرا میشه. پروتکل هفتم تلاش میکنه مرز بین بدن (جهان واقع) و شبکه (وایرد) رو حذف کنه. نتیجهی این پروتکل این میشه که دنیای واقعی و دنیای وایرد در هم ادغام میشن و عصر جدیدی از زندگی برای بشر شروع میشه. یک تکاملِ نهایی.


برای پی بردن به کارکرد وایرد، باید به دههها قبل برگردیم، زمانی که هنوز حتی اینترنت هم وجود نداشت. سال ۱۹۴۲، اتفاق عجیبی در نیومکزیکو میافته: یک شیء ناشناس و عجیب و غریب سقوط میکنه. ارتش سریع دست به کار میشه و از این شیء فناوریهایی استخراج میکنه و شروع میکنه به ساختن سیستمهایی که بعدها وایرد رو تشکیل میدن. چند سال بعد، در سال ۱۹۸۴، پاکتنامهی مرموزی به دست یک تهیهکنندهی تلویزیونی میرسه. داخل پاکت، فیلم محرمانهای وجود داشت. مستندی دربارهی «مجلس دوازدهنفرهی سایه» که مشخص میکرد این گروه با فرازمینیها قرارداد بسته بودن. این سند اثبات کرد که حادثهٔ ۱۹۴۲ فقط یک سقوط معمولی نبود، بلکه آغاز برنامهای بود که هدفش ارتقای انسان از طریق اتصال ذهنها بود.

سالها میگذره و دانشمندان مختلفی ظهور میکنن که حول محور این پروژه ایدههایی رو مطرح میکنن و کمکم پروژهی «اتصال ذهن انسانها» به واقعیت تبدیل میشه. یکی از اون دانشمندان که در پیشبرد پروتکل هفتم نقش داشت «ماسامی ایری» بود. اون ایدهی عجیبی رو مطرح کرد: «آیا میشه ذهن انسان رو از بدنش جدا کرد و به صورت اطلاعات ذخیره کرد؟»
ماسامی ایری مسئول تحقیقات آزمایشگاه فرضیهی شبکهی عصبی بود و اون رو توسعه داد. ایری معتقد بود اگر امواج مغزی انسانها با امواج الکترومغناطیسی زمین هماهنگ بشن، ذهنها میتونن مستقیماً به هم وصل بشن. اون پیشنهاد یک شبکهی جهانی بیسیم رو داد که به کمکش تمام انسانها در سطح ناخودآگاه و بدون نیاز به هیچ وسیلهای با استفاده از امواج کرهی زمین به اون شبکه متصل بشن. ماساما ایری تابعی رو برای پروتکل هفتم کدگذاری کرد که در پیشبرد هدفش کمک کنه. اما این کارها برای سازمانی که ایری داخلش کار میکرد خطرناک بود؛ درنتیجه ایری اخراج شد، و یک هفته بعد، مرده پیدا شد.
از دل همین پروژهها، «شوالیهها» (knights) بهوجود اومدن، گروهی که میخواست پروتکل ۷ رو کامل کنه و دنیا رو به جایی تبدیل کنه که نیازی به جسم مادی نباشه. و اینجاست که «لِین» وارد داستان میشه. دختری که ظاهراً مظلوم و ساکته. اما یکسری اتفاقات عجیب و غریبی رو تجربه میکنه که زندگیش رو برای همیشه تغییر میده...

داستان از جایی شروع میشه که «لین» خبر خودکشی یکی از دوستهاش رو میشنوه. دوستی که هرچند مُرده، اما از طریق وایرد به همکلاسیهاش ایمیلهایی فرستاده. همین اتفاق باعث میشه لین با تکنولوژی وایرد آشنا بشه. همین اول انیمه این سوال مطرح میشه که: «آیا وجود به بدن فیزیکی وابستهست؟ و آیا خودآگاهی میتونه خارج از جسم مادی معنا داشته باشه؟»
در ادامه، لین به دعوت دوستهاش وارد کافهی «سایبریا» میشه. اما یه چیزی عجیبه. اونها قبلا لین رو با شخصیت خیلی متفاوتی دیدن، در صورتی که خود لین چیزی یادش نمیآد. بعد اتفاق عجیبتری میافته. یک نفر از آدمهای توی کافه تحت تاثیر مواد توهمزایی که مصرف کرده، شروع به تیراندازی میکنه. همهی افراد توی کافه فرار میکنن، اما لین میایسته و به اون شخص خیره میشه. این کار در نهایت باعث میشه اون فرد از قدرتِ لین بترسه و خودش رو بُکُشه.

این تغییر شخصیت در تمام طول انیمه دیده میشه. تصویرهای مختلفی که از لین میبینیم باعث میشه سوالات مختلفی توی ذهنمون به وجود بیاد: «آیا رفتارهای «لینِ وایرد» که توسط دیگران مشاهده شده، صرفاً شایعه و دروغه یا نسخهای ازش تو بستر دادهای متولد شده که مستقل از حافظهی بدن فیزیکی عمل میکنه؟ اگه دیگران نسخهای از «من» رو ببینن که خودِ من اون رو به خاطر نیارم، اون «نسخه» چقدر واقعیه؟ وقتی حافظهی جمعی (اون چیزی که مردم میگن) با حافظهی شخصی (اون چیزی که شخص به یاد میآره) در تضاد قرار میگیره، کدومشون تعیینکنندهی «واقعیت» هست؟ آیا واقعیت لین، همون چیزیه که جامعه (وایرد) دربارهش درک میکنه، یا چیزیه که اون در ذهن خودش تجربه میکنه؟»

در ادامه، لین به سرعت توی وایرد قدرتمند میشه. اون با استفاده از تراشهی قدرتمندِ «سایکه» و ارتقا دادن تجهیزات «ناوی» (دستگاهی که به کمک اون افراد وارد وایرد میشن)، به قدرت خیلی زیادی دست پیدا میکنه، تا جایی که میتونه به اطلاعات محرمانه دسترسی پیدا کنه و از طریق وایرد روی دنیای واقعی هم تاثیر بزرگی بذاره.


اما همزمان که لین از ارتباطات وسیع و گستردهای توی وایرد برخوردار شده، در دنیای واقعی تنهاتر میشه و خانوادهاش ازش فاصله میگیرن. صحنههای شام خوردن لین با خانوادهاش داخل یک فضای سرد و خالی و پر از سکوت اتفاق میافته. خانواده در کنار هم نشستن، اما هیچکس صحبتی نمیکنه. هرکس داخل سکوت و دنیای ذهنی خودش غرقه و فقط صدای نویزهای پسزمینه به گوش میرسه.
همونطور که لین به یک موجود همهجا حاضر در وایرد تبدیل میشه، زندگی فیزیکیش به شکل آزاردهندهای شروع به فروپاشی میکنه. لین یک پارادوکس بزرگ رو تجربه میکنه که پیشبینیکنندهی وضعیت امروز ماست. انیمه این تناقض رو مطرح میکنه: «هرچند تکنولوژی وعدهی اتصال کامل و جهانی میده، اما عملاً به انزوای شدیدتر منجر میشه.» و سوالهایی از این قبیل مطرح میشه: «کدوم لین واقعاً تنهاست؟ آیا ارتباط در وایرد (فقط انتقال دادهها) میتونه جایگزین تماس فیزیکی و همدلی بشه؟»

در همین بین، میکا، خواهر لین، دچار فروپاشی روانی میشه. اون به تدریج درگیر عوارض ناشی از تداخل وایرد شده و کنترل خودش رو از دست میده. این اتفاق، اولین نشونه از تأثیرات فیزیکی و مخربِ ادغام جهان واقعی با جهان وایرد هست. لین با دیدن این وقایع، مصمم میشه که منبع این تداخل رو پیدا کنه.
لین بعد از جستجوهایی که میکنه، با یک دانشمند پیر برخورد میکنه. این فرد پروژهی محرمانهای به اسم «بچهها (KIDS)» رو فاش میکنه. هدف این پروژه جمعآوری و استفاده از انرژی روانیِ (Psi) کودکان بود. با ترکیب انرژی الکترومغناطیسی کودکان میشد کارهای خارقالعادهای در وایرد انجام داد. اما نتیجهی این آزمایش یک فاجعه بود و تمام اون کودکانی که توی این پروژه آزمایش میشدند مردند. به همین دلیل، پیرمرد این پروژه رو نابود میکنه که دیگه دست هیچکس بهش نرسه. اما حالا، بعد از گذشت ۱۵ سال که لین سراغ پیرمرد اومده، شخصی این تکههای خرد شدهی پروژهی «KIDS» رو پیدا کرده و اون رو احیا کرده.

لین حدس میزنه که گروه شوالیهها (Knights) پشت این ماجراست و اونها درحال سوء استفاده از بچهها هستن. در همین حین، لین با دو نفر از اعضای «مردان سیاهپوش» برخورد میکنه.

سازمان «تاچیبانا» نقطهی مقابل گروه شوالیهها (Knights) قرار میگیره. این سازمان میخواد جلوی پیشروی وایرد و شوالیهها رو بگیره چون معتقده یکی شدن دنیای واقعی با وایرد خطرناکه. از اونجایی که لین نفوذ زیادی در وایرد داره، تمام مدت توسط این سازمان تحت تعقیب بود. درنهایت اونها لین رو به سازمانشون میبرن. اونها لین رو به همکاری با شوالیهها متهم میکنن. همچنین طی مکالمهای عجیب، یکی از اعضای سازمان «تاچیبانا»، واقعی بودن خانوادهی لین و انسان بودن خود لین رو زیر سوال میبره.

همزمان که لین از خانوادهاش دورتر میشه، یک بحران جدید سراغش میآد: شایعهای در وایرد پخش میشه که آریسو (دوست صمیمیش) عاشق یکی از معلمهاشون شده. به نظر میرسه این شایعه کار «لینِ وایرد» باشه، اما خود لینِ واقعی از ماجرا خبر نداره. با اینکه تمام مدرسه لین رو متهم میکنن، آریسو به دوستش اعتماد میکنه و حرف لین رو مبنی بر بیگناهیش باور میکنه.

اما اعتماد آریسو زمانی میشکنه که «لینِ وایرد» مستقیماً باهاش روبرو میشه و رازش رو مسخره میکنه. آریسو که حالا مطمئن شده لین بهش خیانت کرده، دچار فروپاشی روانی میشه. لینِ واقعی که از این اتفاق پشیمونه، به سراغ نسخهی وایرد خودش میره تا جلوی اون رو بگیره، اما در این درگیری شکست میخوره. در نهایت، لین تصمیم میگیره از قدرتش استفاده کنه تا کل این اتفاق رو از حافظهی همه پاک کنه. اون تصور میکنه که موفق شده، اما بلافاصله نسخهی دیگهای از خودش رو میبینه که داره به دوستهاش سلام میکنه. اینجاست که لین متوجه میشه کنترل کاملی بر هویتهای چندگانهاش نداره و باید با منبع اصلی این آشوب روبرو بشه.

بعد از این، لین که برای پیدا کردن پاسخ نهایی مصمم شده، به سراغ «تارو» میره. تارو کاربردِ قطعهای که لین گرفته رو توضیح میده. با استفاده از این قطعه، لین میتونه آخرین حد از تواناییهاش رو فعال کنه.

جستجو برای پیدا کردن منبع اصلی آشوب، لین رو مستقیماً به «ماسامی ایری» میرسونه. همون دانشمندی که پروتکل هفتم رو دستکاری کرد و بعد از اخراج شدنش همه فکر میکردن مرده. ایری، که حالا خودش رو «خدای وایرد» میدونه، حقیقت نهایی رو فاش میکنه: اون نمرده، بلکه ذهن خودش رو در وایرد آپلود کرده تا از محدودیتهای جسم خلاص بشه. اون ادعا میکنه که «خالق» لینه و لین صرفاً یک برنامهی نرمافزاریه که ایری اون رو برای شکستن کامل مرز بین دو جهان طراحی کرده. اینجا بزرگترین سوال هویت دوباره مطرح میشه: «آیا لین واقعاً یک انسانه یا فقط یک کد پیشرفتهست؟»

لین متوجه میشه که خانوادهاش در دنیای واقعی صرفاً بازیگرهایی بودن که برای آمادهسازی اون تظاهر میکردن. بعد از این افشاگری، لین که دیگر نیازی به پنهانکاری نمیبینه، هویت تمام اعضای «شوالیهها» رو در وایرد فاش میکنه و سازمان تاچیبانا (مردان سیاهپوش) هم که منتظر این لحظه بودن، همهی اونها رو در دنیای واقعی پیدا و حذف میکنن. لین که حالا هم خانوادهاش رو از دست داده و هم شوالیهها رو شکست داده، غرق در وایرد میشه. ماسامی ایری که حالا کنترل کامل پروتکل هفت رو در دست داره، نقشهی نهاییش رو اجرا میکنه: ادغام کامل وایرد و دنیای واقعی. مرزها کاملاً فرو میریزن و دنیا دچار هرج و مرج کامل میشه. دیگه هیچکس نمیدونه چی واقعیه و چی نیست. ایری معتقده که بدن فیزیکی یک قفسه و این تکامل نهایی بشریته. انیمه اینجا حول محور مفهوم «خدا» میچرخه. «اگه «خدا» فقط مجموعهای از اطلاعات باشه که همهجا حضور داره آیا ایری واقعاً «خدا»ست؟ آیا لین مجبوره از دستورات خالقش پیروی کنه؟»
آریسو سراغ لین میره و با اون حرف میزنه. لین حرفهای ایری رو پذیرفته و به این نتیجه رسیده که دیگه نیازی به جسم فیزیکی نیست و باید ناخودآگاه تمام انسانها رو بهم وصل کرد. اما آریسو باهاش مخالفت میکنه. آریسو از لین میخواد که به حرفش گوش بده و قبول نکنه که دنیای واقعی و جسمِ مادی بیاهمیته.

درنهایت، لین که حالا به قدرت مطلق رسیده، باید انتخاب کنه. اون میبینه که ایری، با وجود ادعای خدایی، انسانیتش رو کاملاً از دست داده و فقط یک دادهی خودخواهه. در مقابل، لین عشق و دوستی واقعی رو با آریسو تجربه کرده. در اوج این آشوب، لین تصمیم نهایی رو میگیره. اون به جای پذیرفتن خدایی در کنار ایری، تصمیم میگیره دنیا رو نجات بده. لین دکمهی «ریست» جهانی رو فشار میده. با این کار، اون پروتکل ۷ رو خنثی میکنه، مرزها رو برمیگردونه و ماسامی ایری رو شکست میده. اما این نجات، یک هزینهی وحشتناک داره: لین مجبور میشه خودش رو از حافظهی تمام انسانها پاک کنه. دنیا به حالت عادی برمیگرده، اما دیگه هیچکس، حتی آریسو، به یاد نمیاره که دختری به اسم «لین ایواکورا» اصلاً وجود داشته. و اینجا آخرین و دردناکترین سوال انیمه مطرح میشه: «اگه هیچکس تو رو به خاطر نیاره، آیا اصلاً وجود داشتی؟»
حالا که سیر داستانی پر فراز و نشیب لین رو تا آخر مرور کردیم، باید ببینیم انیمه چه جوابهایی داره که به پرسشهای ما بده؟ در نهایت، لین چه پیامی برای جهانِ تکنولوژیکزدهی ما داره؟

برای جواب دادن به این سوال اول باید ببینیم اصلاً هویت چیه؟ هویت یک خط فرضیه که مغز ما برای شناختن جهان و جدا کردن خودمون از دیگران میسازه. ما میلیونها ساله که با این خطکشی فرضی زندگی کردیم. اما «لین» درسی رو یاد میگیره که ماسامی ایری قبلاً یاد گرفته بود: در دنیای دادهها، این خط فرضی میتونه پاک بشه، کپی بشه، یا تغییر کنه.
گیجکنندهترین و در عین حال مهمترین مسئلهای که انیمه در قسمتهای اولیه مطرح میکنه، هویتهای چندگانهی لینه. ما در طول داستان فقط با یک «لین» طرف نیستیم، بلکه حداقل با دو نسخهی کاملاً متضاد روبهرو میشیم: ۱.لین ایواکورا (واقعی): همون دختر خجالتی، منزوی و دستوپا چلفتیای که اول انیمه میبینیم. کسی که حتی بلد نیست «ناوی» خودش رو روشن کنه و از تعامل با دیگران میترسه. ۲.لِینِ وایرد (مجازی): نسخهی جسور، اجتماعی، مرموز و شرورِ لین. همونی که تو کافه سایبریا معروفه، شایعهی آریسو رو پخش میکنه و انگار از همهچیز خبر داره.
درگیری داستان دقیقاً از همینجا شروع میشه. وقتی حافظهی جمعی (چیزی که مردم تو سایبریا دیدن) با حافظهی شخصی لین (که اصلاً اونجا نبوده) در تضاد قرار میگیره، این سوال مطرح میشه: کدوم «من» واقعیه؟
انیمه یک جواب کوبنده، ترسناک و بسیار مدرن به این سوال میده: «لینِ» واحد و واقعیای وجود نداره. «لین» مجموعهای از «ادراکها»ست. اون همون چیزیه که دیگران ازش درک میکنن. برای خانوادهاش، اون یک دختر ساکت و بیدردسره. برای آریسو، اون یک دوست وفاداره. و برای کاربران وایرد، اون یک هکر جسور و قدرتمنده. انیمهی «تجربیات سریالی لین» بیست سال قبل از همهگیر شدن شبکههای اجتماعی به ما گفت که «شخصیت آنلاین» شما به اندازهی «شخصیت فیزیکی» شما واقعیه. چون هر دو دارن توسط دیگران «دیده» و «درک» میشن.
حتی قبل از اینکه لینِ واقعی با کافهی سایبریا آشنا شه، لینِ وایرد اونجا حضور داشته. دلیل ساختاری این موضوع به فلسفهی پروتکل ۷ برمیگرده. بر اساس این ایده، آگاهی جمعی انسانها از طریق امواج الکترومغناطیسی زمین به صورت ناخودآگاه همیشه به هم وصل بوده. «لین وایرد» در واقع تولید و تجلی همین آگاهی جمعیه؛ اون یک وجود دیتایی بود که قبل از اینکه لینِ فیزیکی به طور کامل ازش آگاه بشه، در حال شکلگیری و رشد در شبکه بود و بین هکرهای وایرد شناخته شده بود.
و این بخشِ نهاییِ نتیجهگیری انیمهست: «خودِ» واقعی و ثابتی وجود نداره. «تو» صرفاً مجموعهای از اتصالات و خاطراتی هستی که در ذهن دیگران ساختی. برای همینه که در پایان، وقتی لین تصمیم میگیره دنیا رو نجات بده، تنها راهش اینه که تمام این اتصالات رو قطع کنه. اون با پاک کردن خودش از حافظهی آریسو و دیگران، عملاً «خودش» رو هم پاک میکنه و وجودش محو میشه.

این سوالیه که انیمه از همون دقیقهی اول توی صورت مخاطب میکوبه. ما عادت کردیم «واقعیت» رو چیزی بدونیم که میتونیم لمسش کنیم. موبایلی که دستمونه واقعیه، چون وجود فیزیکی داره. اما «لین» این تعریف ساده رو به چالش میکشه.
داستان با خودکشی «چیسا یومودا» و ایمیلی که بعد از مرگش میفرسته شروع میشه. چیسا میگه که فقط جسمش رو رها کرده و حالا توی وایرد «خدا» رو پیدا کرده. این یعنی «چیسا» هنوز وجود داره، اما دیگه «جسم» نداره. این دقیقاً همون ایدهایه که «ماسامی ایری»، خدای خودخواندهی وایرد، بهش باور داره. ایری معتقده که بدن فیزیکی یک محدودیت احمقانهست؛ یک «قفس گوشتی» که جلوی تکامل انسان رو گرفته. از نظر اون، خودآگاهی واقعی، همون «جریانِ داده»ست. اون با آپلود کردن ذهن خودش توی وایرد، نمرده، بلکه به باور خودش تکامل پیدا کرده. اینجاست که انیمه اون سوال بنیادین رو مطرح میکنه: آیا «من» فقط محصول این بدن فیزیکیه، یا میتونه توی دنیای اطلاعات بازسازی بشه، کپی بشه و اصلاً از نو شکل بگیره؟
بهنظر نمیرسه که انیمه جواب واضحی برای این سوالات داده باشه. در عوض، نشون میده که این «آزادی» چقدر پرهزینهست. درسته، هویت در عصر شبکه سیال و چندلایه میشه، اما این سیال بودن میتونه وحشتناک باشه. ماسامی ایری جسمش رو رها کرد تا به آگاهی مطلق برسه، اما در عوض تبدیل شد به یک «دیکتاتور دادهای». اون تمام انسانیت، همدلی و درک خودش رو از دست داد. اون به همه «متصل» بود، اما با هیچکس «رابطه» نداشت.
در نهایت، جواب انیمه به این سوال، در انتخاب نهایی خودِ لین نهفتهست. لین هم میتونست مثل ایری جسمش رو رها کنه و خدای وایرد باقی بمونه. اما اون این کار رو نکرد. به خاطر «آریسو» بود این کار رو نکرد. تنها چیزی که لین رو به دنیای واقعی و انسانیت وصل میکرد، خاطرهی دوستی واقعی و «تماس فیزیکی» با آریسو بود. انیمه به ما میگه شاید خودآگاهی بتونه مثل داده جریان داشته باشه، اما این «بدن فیزیکی» محدوده که به اون خودآگاهی «معنا» و «انسانیت» میده. ایری بدنش رو رها کرد و روحش رو باخت؛ لین به خاطرهی ارتباط فیزیکی چسبید و روحش رو نجات داد.

این شاید دقیقترین و آزاردهندهترین پیشبینی انیمه بود که مستقیماً به وضعیت امروز ما شلیک میکنه. «لین» در دنیای واقعی به شدت تنهاست. بهترین نماد این تنهایی، همون سکانسهای معروف و یخزدهی شام خوردن خانوادهست. تنها ارتباط واقعی، فیزیکی و انسانی لین، دوستش «آریسو»ئه. در مقابل، «لین» توی وایرد به «همهکس» و «همهجا» وصله. اون همهجا حاضره. شوالیهها اون رو میپرستن و قدرتش بینهایته. انیمه اینجا همون سوال کلیدی رو میپرسه: آیا غرق شدن تو شبکهی جهانی (وایرد یا اینترنت امروز) ما رو به هم نزدیکتر میکنه؟
جواب انیمه یک «نه» قاطعانه است. «وایرد» (یا اینترنت) به ما وعدهی «اتصال جهانی» داد، اما در عمل، ما رو از هم جدا کرد و ارتباطات انسانی واقعی و فیزیکی رو از بین برد. لین هرچقدر در وایرد قدرتمندتر و «متصلتر» میشه، در دنیای واقعی تنهاتر، ساکتتر و از انسانیت دورتر میشه.
نشانهی هشداردهنده: خط داستانی میکا
فروپاشی خواهر لین، میکا، بهترین و قویترین برهان انیمه برای اثبات خطر فیزیکی این تداخله. خط داستانی میکا یک نشانهی هشداردهنده برای کل جهانه: میکا نه به خاطر یک ارتباط انسانی، بلکه به خاطر آلودگی دیتایی و نویزهای خام وایرد از پا در میاد. او شروع به تجربه لرزشهای عصبی و تکرار کلمات خاصی میکنه و توهماتش شامل نمادهای شوالیهها و تصاویر پیکسلی و آلودهست. اینها یعنی ذهن اون داره به شکل فیزیکی، دادههای خام وایرد رو دریافت و تجربه میکنه. میکا در مقابل این حملهی دیتایی، در اتاق خودش حبس میشه. اون دیگه توانایی برقراری ارتباط با دنیای واقعی رو نداره و صرفاً به بیرون خیره میشه. میکا اولین قربانی اصلی انیمه است. او یک انسان کاملاً معمولی بود که بدون اینکه خودش در وایرد فعال باشه، به خاطر حضور دائم وایرد در جو، از لحاظ روانی خنثی شد. این پیشدرآمدیه بر فروپاشی کامل خانواده و پیامیه مبنی بر اینکه تهدید وایرد صرفاً مجازی نیست و سلامت روان انسانها را مختل میکنه.
لین با اینکه در وایرد «همهجا» حضور داره، در نهایت به «انزوای مطلق» میرسه. اون به یک وجود همهچیزدان تبدیل میشه، اما هیچکس رو نداره که باهاش حرف بزنه (به جز آریسو که نماد همون دنیای فیزیکی و لمسکردنیه). این پارادوکس وحشتناک دنیای امروزه: ما توی شبکههای اجتماعی صدها یا هزاران «اتصال» داریم، اما شاید یک «دوست» واقعی که بتونیم باهاش حرف بزنیم و احساس تنهایی نکنیم، نداشته باشیم. لین برای نجات دادن تنها ارتباط واقعی خودش (آریسو)، مجبور شد کل سیستم اتصال جهانی (وایرد) رو «ریست» کنه. انتخابی شجاعانه که نشون میده ارزش «ارتباطِ واقعی» از «اتصال شبکهای» خیلی بیشتره.

در این مرحله، تمام بحثهای مربوط به هویت و بدن کنار گذاشته میشه و انیمه مستقیماً به سراغ مفهوم قدرت مطلق و اقتدار میره. سؤال کلیدی اینجاست: وقتی واقعیت، صرفاً یک «اجماع» از اطلاعات باشه، چه کسی قدرت کنترل اون اجماع رو در اختیار داره؟
ماسامی ایری: خدای داده، نه خالق جهان
ماسامی ایری یک خدای سنتی نیست؛ اون یک خدای اطلاعاته. فلسفهی اون این بود که ذهن انسان به شدت تلقینپذیره. اگه یک روایت (یا همان مجموعهای از دادههای خام) به طور مستقیم و مداوم وارد آگاهی جمعی انسانها بشه، اون روایت به طور خودکار به حقیقت مطلق تبدیل میشه. دقیقاً کاری که وایرد میکنه. ایری برای این کار، از قدرت Psi (انرژی روانی کودکان) استفاده کرد تا روایت خودش رو با چنان قدرتی به شبکهی جهانی تزریق کنه که هیچکس نتونه اون رو نفی کنه. اون دیکتاتوری آگاهی رو اعمال کرده. اون کنترل روایت جمعی رو به دست گرفته و با این کار، واقعیت جدید جهان رو نوشته. در پروژهی KIDS کودکان انتخاب شدن چون در سنین پایین، مغز انسان هنوز در حال رشده و اونها میتونن مقادیر بیشتری از انرژی Psi (انرژی روانی یا سایکوکینتیک) رو تولید یا دریافت کنن. هدف این بود که از این انرژی خام و قدرتمند روانی برای تثبیت و تقویت شبکهی وایرد استفاده شه. درواقع، کودکان قرار بود سوخت لازم برای تبدیل وایرد از یک شبکهی مخابراتی به یک خدای اطلاعاتی رو تأمین کنن. خطر دیکتاتوری آگاهی در اینجاست که حافظه، دیگه یک امر شخصی نیست. انیمه با وقایعی مثل قضیهی شایعهی آریسو به ما نشون داد که یک دروغ ساده در وایرد، میتونه در دنیای واقعی تبعات عاطفی و روانی ویرانگر داشته باشه. ایری خالق جهان نبود، در اصل یک «هکر حقیقت» بود. اون واقعیت رو خلق نمیکرد، بلکه واقعیت موجود رو دستکاری میکرد تا با روایت خودش هماهنگ بشه. این همون چیزیه که ما در عصر ارتباطات درگیرشیم: واقعیت دیگه دیده نمیشه؛ بلکه توسط پلتفرمهایی که آگاهی جمعی ما رو کنترل میکنن، مدیریت میشه.
مقابله با دیکتاتور: لین میفهمه که برای شکست دادن ایری، نمیشه با یک بدن فیزیکی (مثل ماموران تاچیبانا) جنگید. جنگ باید در سطح آگاهی اتفاق بیفته. قدرت نهایی لین در این مرحله، توانایی بازنویسی کد منبع حقیقته. لین روایت ایری رو خنثی و پاک میکنه و سیستم رو به حالت پیشفرض برمیگردونه. این اقدام ثابت میکنه که حتی در دنیایی که حقیقت سیاله، کنترل نهایی در دست کسیه که بتونه «دادههای پایه» رو بازنویسی کنه. لین با این کار، دیکتاتوری ایری رو در هم میشکنه، اما به قیمت یک فداکاری بزرگ: اون برای از بین بردن خدای دیکتاتور، باید حضور خدایانهی خودش رو هم پاک کنه.

لین در نهایت نبرد با ماسامی ایری پیروز میشه. اما این یک پیروزی تلخ و تراژیکه، نه یک پایان خوش. لین با فشار دادن دکمهی «ریست» جهانی، نه تنها پروتکل ۷ رو خنثی میکنه و دیکتاتوری ایری رو در هم میشکنه، بلکه مجبوره بزرگترین هزینه رو بپردازه: نابودی خودش. این عمل لین، تأیید نهایی بر اون تئوری هویتیه که در ابتدای تحلیل مطرح شد: «تو صرفاً مجموعهای از اتصالات و خاطراتی هستی که در ذهن دیگران ساختی.»
لین با علم به این حقیقت، برای نجات جهان دست به یک خودکشی اگزیستانسیالیستی میزنه. او تمام خاطرات مربوط به «لین ایواکورا» رو از ذهن انسانها پاک میکنه و با این کار، وجود خودش رو از واقعیت مادی حذف میکنه. لین، تبدیل شدن به خدای سرد و متکبر دادهها رو رد میکنه و معنای وجود رو انتخاب میکنه. اون «ریسمان نجات» که مانع تبدیل شدن لین به هیولایی مثل ایری، فقط یک چیزه: آریسو. ارتباط فیزیکی و ساده با آریسو، تنها چیزیه که وایرد نتونست اون رو کپی یا جایگزین کنه. لین برای محافظت از این حقیقت ساده و پاک (واقعیت آریسو)، لین وجود چندلایهی وایردی خودش رو قربانی میکنه.
«لین» با انتخاب پاک شدن از حافظهی آریسو، به جهان میگه که وجود واقعی، یک عمل اجتماعیه، نه یک حالت انفرادی. اون برای اینکه دوستش، آریسو، بتونه یک زندگی ساده و واقعی رو بدون نویزهای وایرد ادامه بده، خودش رو به انزوای مطلق میفرسته. لین تبدیل به یک مفهوم میشه. اون در سکوت مطلق، در پشت صحنهی واقعیت باقی میمونه تا تضمین کنه که انسانها، هویتشون رو از طریق لمس، نگاه و همدلی واقعی تعریف کنن؛ نه از طریق دیکتاتوری دادهها.

بعد از گذشت بیش از بیست سال، «تجربیات سریالی لین» دیگه صرفاً یک انیمه یا یک پیشبینی دور از ذهن نیست؛ بلکه یک نقشهی راه دقیق برای بحران هویت و تنهایی امروز ماست. در عصر حکمرانی الگوریتمها، هوش مصنوعی و شبکههای اجتماعی که مرز بین واقعیت و داده رو کمرنگ کردن، ما دقیقاً در همون پارادوکسی زندگی میکنیم که لین در اون گیر افتاده بود: انزوا در عین اتصال مطلق و زیر سؤال رفتن مداوم هویت. پیام نهایی لین ساده اما بنیادینه: پاسخ نه در قدرت مطلق شبکه، بلکه در ارتباط صادقانه، فیزیکی و انسانی نهفتهست. در نهایت، چیزی که به وجود ما معنا میده، حجم دادههایی نیست که از خودمون به جا میذاریم، بلکه عمق خاطراتیه که در ذهن انسانهای واقعی کاشتیم.