کتاب دیده بان صبح؛ نگران عصر - شهید صفدر حیدری

... تصمیم گرفتم یکی رو بکشم و خودم و بچه رو راحت کنم. ولی کدوم یکی رو باید می کشتم؟ صفدر یا قاسمعلی رو؟ به ذهنم رسید، چشمم رو ببندم و دستم رو همینطوری به طرفشون دراز کنم؛ دستم رو دهن هر یکی رفت، همون رو خفه ش کنم...

کتاب "دیده بان صبح؛ نگران عصر" به قلم محمد محمودی نورآبادی مستند داستانی از زندگی شهید مدافع حرم؛ صفدر حیدری می باشد. این کتاب را می توانید از فروشگاه های معتبر از جمله سایت کتاب قم سایت گنج صادق و سایت حاجت بوک تهیه نمایید.


خاطره ای به خنکای خرداد...!

خاطره آن شب خنک خردادی، همانقدر که شنیدنش برای قاسمعلی تلخ بود، چند برابر برای صفدر دردآور بود از آن دست خاطراتی که برای همیشه ته دل آدم می ماند و وقت و بی وقت تصور و تداعی می شود.

یگان توپخانه، در دشت «چهارده شهید» مستقر بود؛ دشتی که دو ایل بزرگ «ترگور» و «مرگور» را در خود جای داده بود و ادامه اش به مرز ترکیه و ارتفاعات شهیدان، کوه خليل، هلانه، شگفتان و زینال تابوتان می رسید. پاسگاه های مرزی ایران، در همان ارتفاعات مستقر بودند و یگان توپخانه باید آنها را پشتیبانی می کرد.

صفدر، مثل بقیه ی افراد، شام، همبرگر خورده بود. یک ساعت نگذشته، درد در شکمش پیچید و اوج گرفت. تب داشت و تنش به عرق نشست. هر چه خواست بی خیال شود، درد دست بردار نبود. هر لحظه حالش بدتر می شد. کارش به تهوع و استفراغ کشید. چند بار بالا آورد. رفیقش یونس حیدری گفت: همین که بالا آوردی، خوب میشی.

نیمه های شب، از شکم درد جان به لب شده بود. یونس گفت: خوب، درسته شب تردد ممنوعه؛ ولی ناچاریم ببریمت اورژانس دیگه.

صفدر از درد به خودش پیچید و گفت: واییی... نه. راه دیگه ای نداریم ؟!

باید پانزده کیلومتر جاده ی خاکی را با آمبولانس می رفتند تا به قرارگاه تاکتیکی و اورژانس بهداری یگان می رسیدند. از پنج عصر تا شش صبح، تردد در آن مسیرها ممنوع بود. صفدر از یونس خواست با قرارگاه تماس بگیرد و بخواهد فکری به حالش کنند.

فرمانده قرارگاه، سرهنگ محمد محمدی، از هم ولایتی های صفدر بود و زادگاهش، روستای عالیشاهی، کمتر از سه کیلومتر با زادگاه صفدر فاصله داشت. محمدی گفت: والا این وقت شب که جاده هیچ امنیتی نداره؛ ولی صفدر رو که نمیشه بی خیال شد.

یونس و دو سرباز، او را انداختند عقب آمبولانس. يونس، مسلح و دست به ماشه جلو نشست و راننده، گازش را گرفت.

یک ربع بعد، در محوطه ی قرارگاه بودند. سرهنگ محمدی از سنگر فرماندهی بیرون آمده بود و پاورچین به طرف آمبولانس سفید می آمد. صفدر، داد و بیدادکنان و در حالی که یونس زیر بغلش را گرفته بود، داشت پیاده می شد که سرهنگ محمدی با خنده گفت: پیرمرد، تو نمی دونستی همبرگر مال بچه سوسول هاست و نه خوراک من و توی پیرمرد؟!

- وای... محمدی، جون خودت، وقت مزاح نیس... فقط بگو به دادم برسن... سرهنگ محمدی گفت: ای داد و بیداد... خوب میشی، مش صفدر!

صفدر چهره در هم کشید و دولا دولا راه می رفت. محمدی و بقيه، او را تا سنگر محل کار پزشک قرارگاه همراهی کردند. دکتر که سرباز جوانی بود، به قټه های روی دوش صفدر نظری انداخت و محترمانه گفت: چی شده، جناب سرهنگ؟

صفدر گفت: گمونم مسموم شده ام، دکتر... آه... فقط یه همبرگر خوردم و بعدش این جوری شدم.

صفحه 10 کتاب دیده بان صبح؛ نگران عصر