بوی زلفش گمراهِ عالمم کرد...

یعنی راستی هنر گمراه کننده است؟... باید به این موضوع فکر کنم... راستش تا به حال از دریچۀ چشمِ یک انسانِ عادی نگاه نکرده بودم به این موضوع...انسانِ عادی!.. چه موهن گفتم!... نه؟!

انگاری مثلاً نظامی ها که آدم ها را دو دسته می بینند... نظامی و عادی... روحانی و عوام...و دیگر تقسیم بندی های خود و دیگری که جداکننده است... و خطرناک!!!...

البته دربارۀ هنر - حداقل من برآنم که- اینطور نیست در حقیقت... همه هنرمند اند... هرکس هنری دارد... چون هنر بنظرم فقط داشتنِ یک نگاه است... همه دارند... نه؟... همه مشغولند به کاری هنری... ذوق دارند...سلیقه دارند و این ها... همه منتقدِ هنری اند... پس چرا می ترسیم از هنر؟... چون اهلِ هنر دودی اند فی المثل؟؟ یا زبانم لال بی بند و بارند؟؟؟!!!...

شاید هم بخاطر آن جادوی هنر است... مثلاً من آدم های خونسردی را می شناسم که در برابر اخبار مستندِ فجایع، اغلب بی تفاوتند ولی با دیدن یک تراژدی، اشک حلقه می زند در چشمهاشان... خیلی عقاید هم هست که اگر با زبان عادی بیان شود، مخالفت و حتی خشم می انگیزد، ولی اگر به زبان شعر و قصه بگویی پذیرفتنی بنظر میرسد... امتحان کنید و در جمعی مثلاً یک بیت حافظ بخوانید... حداقل دو سوم اشخاص، ساکت می شوند و گوش می دهند به حرفتان... حالا حتی اگر مضمون آن نا امیدی باشد.. شراب باشد... عرفان یا هر چه... اصلا گاهی زیبایی شعر، جای استدلال و احتجاج را پر می کند...

خطرِ قضیه هم شاید همین است... به نظرم اشخاصِ عاقلی که می ترسند از هنر و اهل هنر از همین امر پرهیز دارند!...

وانگهی هنر انگار راهِ سوّم است... دانش نیست...ایمانِ اعتقادی و اخلاقی نیست... انگار این مرزها را گاهی محترم نمی دارد... می شکند... می گذرد... حداقل به آنسوی تنظیف های بهداشتیِ عرف و اخلاق روزمره، نشت می کند...نه؟؟

چون هنر بی زمان است ... فراتر است از زمان... از مکان... از قراردادهای معروفِ مقبول... اصلا اگر قراردادی شود که دیگر هنر نمی شود... می شود مثلِ زبان ... که انتقال دانش و اطلاعات کند... هنر انتقال معنای از پیش تعیین شده نیست... هنر یک جهان آفرین است و هر اثر هنری جهانی تازه است با قواعد و قراردادهای تکرارناپذیر و خاصِ خودش که حتما فراتر است از قوانین و اخلاق و اعتقادات و... و اگر جدی بگیرندش خوب خیلی ها را ممکن است برنجاند... ولی خیلی ها را هم افسون می کند...

جادوگریم ما آخر!... سحرتان می کنیم و جیبتان را می زنیم!... من رسانه و تبلیغات درس می دهم... پس این چیزها را کمابیش می دانم... در تبلیغات اصطلاحی کلیدی هست؛ یعنی همان...Persuation یا اقناع... و هدف از تبلیغات، اقناع مشتری است در جهتِ خرید کالا یا فکر و عقیده شما، تا آن حدی که در واقع اقدام کند به خرید کالا یا اندیشه ی شما...

اثر هنری که ماهرانه باشد و خوب، اقناع گر است... عقیده ای را که به زبانِ آدمیزاد نمی پذیرفتید به زبانِ جادویی ارواحِ بیگانه به خوردتان می دهد!

و یک چیزی را فقط درِ گوشی می گویم به عشّاقِ هنر... هنر تنها راهی است که زندگی را ممکن می کند... آدم بدون هنر می میرد... حتی اگر خودش خبر نداشته باشد و فی المثل هر روز صبح بلند شود و کت و شلوارش را بپوشد و برود دانشگاه درس بدهد..

من از هنر نمی ترسم البته... واکسینه شده ام... دستم تا مرفق بدان آلوده است...

من گمراه عالمم...

خودم هشدار داده باشم... یکوقت نگویید نگفتی!

دیگر خود دانید...