گاهِ گاهان_ شصت و دو

شصت و دو_

اینک هم خوب می‌دانم او راست نمی‌گوید...

حداقلّ این است که حتم دارم خودش هم از آن چه می‌گوید مطمئن نیست.

ولی چه کنم؟

دیگر حتی نمی‌رنجم از او؛ فقط می‌توانم در میانۀ سکوت و تاریک‌روشنای اتاقِ مطالعه، بیهوده کوشش کنم بخوانم و بگشایم رمزگانِ چهرۀ زیبای بی‌تأثّرش را که اینک چون سردیسی نفوذناپذیر و سخت می‌نماید.

همچنان که ناگاه، در نهایتِ شگفتی و ترس می‌بینم او روی می‌گرداند به سمتِ تاریکیِ پنجره، شاید تا از من پنهان کند آن قطره اشکی را که از گوشۀ بیرونیِ چشمش فرو می‌چکد.

دقایقی در خلأِ خاموشی می‌گذرد تا او باز به من رو کند.

فاصلۀ میانمان بیش از بلندای بازوی او نیست. با یک دستش که پیش آورده به سویم، بازویم را لمس می‌کند و حتی آرام می‌فشارد.

لحنِ کلامش انگار انعکاسِ ناگزیری و بیچارگیِ من است، وقتی می‌گوید:

- «بهرام جان! می‌بینی که فردا دارم می‌روم و ... نمی‌دانم برای چه مدّتی...نمی‌توانم هر وقت که به تو فکر می‌کنم، روی وجدان خود تحمّل کنم آن بارِ سنگینِ رنج‌آوری را که روی قلبت حمل می‌کنی... ببین... من نگرانم.»

حرف خود را قطع می‌کند و به سمتِ راست و روبه‌روی خود می‌نگرد؛ امتدادِ مسیرِ نگاهش روی قفسه‌های کتابخانه جابه‌جا می‌شود؛ باز دارد در پیِ استدلالی قانع‌کننده گوشه‌گوشۀ گنجینۀ دانشِ منطقیِ‌خویش را می‌کاود... ولی سرِ آخر فقط آهی می‌کشد و می‌گوید با آهنگی لبریزِ یأس و تردید:

- «بهرام! لطفاً این کار را به خاطرِ من انجام بده... قبول کن... بگذار به من سخت نگذرد.»

مانندِ خودش لااُبالی و سربه‌هوا نیستم و حتماً برایم مهم است اینکه به او سخت نگذرد... ولی البته نمی‌دانم در اینباره راست می‌گوید و فردا که برود، اصولاً مرا به خاطر خواهد آورد یا آن کمال‌گرایی و بی‌نقص‌جوییِ علاج‌ناپذیرِ سخاوت‌مندانه‌اش وامی‌دارد او را تا هر طریقی را به کار گیرد در علاجِ من؛ مباد نتواند نزدِ خود اعتراف نماید بعداً که هر کاری می‌شده را در حدّ مقدوراتش انجام داده است...

و می‌بینم باز هم دارد می‌رنجاندم... باز کمی انگار خشمگین‌ام... خشم است یا حَسَد... یا احساسی تاریک، مرکّب از هر دو، قرینِ یکدیگر... همانطور که در دو طرفِ قابِ پنجره ایستاده‌ایم قرین و قرینه‌وار... که نیستیم... که هرگز از دیدگاهی برابر به هم نمی‌توانیم نگریست... که من هیچوقت آن جایگاه را نداشته و ندارم پیشِ او، که او برای من دارد...

او که از نادیدنِ من غم ندارد و در خیلِ هوادارانش بهتر از من کم نیستند[1] ...

نه! واقعاً خشمگین نیستم... این احساسی که دارم بیشتر شبیه است به همان نابودگرترین عواطفِ روزگار جوانی‌ام... یعنی احساسِ حقارت و یتیم‌بودگیِ خشونت‌بار...

حسِ تلخی از توانمندیِ انزواطلبانه؛ یعنی که می‌توانم ادامه دهم به تنهایی...

شانه‌ام را جدا می‌کنم از دیوارِ سرد، رویگردان می‌شوم از او و پیش از آن که چند قدم بروم تا درِ خروجیِ کتابخانه، می‌گویم:

- «ساعت از هفت هم گذشته... ممنونم و خیلی عذرخواهی می‌کنم دکترجان! دیگر بهتر است بروم...»

همانطور که می‌روم فکر می‌کنم با خودم که چه خوب است الان تیری بیاید از غیب، پهلویم را بشکافد و قلبِ مریضِ لعنتی‌ام را دوپاره کند تا خلاص شوم شاید از این دو پارگیِ احساس؛ مثلِ همان سال‌ها که به حالِ مرگ افتاده بودم وسطِ باغچۀ کلیسا... همان نخستین بار که پس از اولین مجادلۀ سخت با میکائیل، می‌خواستم بگذارم بروم به آن سفرِ حیاتی که قرار بود برایم رتبۀ هنری و جایزۀ نقدی به همراه آورد... می‌رفتم از سرِ خشم چون او بی‌اعتنا به اهداف و آرزوها و نبوغِ هنری‌ام، آمرانه گفته بود نباید خطرِ چنین سفری را به جان بپذیرم.

خدایا! چرا این بازیِ سرسام‌آور، هر بارکه دیدار کنیم، تکرار می‌شود؟...

شاید اگر کسی بپرسد از من، بتوانم پاسخی دهم...

مثلاً اگر بخواهم برای یکی از دانشجویانِ جوانم موردی چنین را تشریح کنم، احتمالاً خواهم گفت که این مشکلی رایج است و اغلب در روابطِ تعریف‌نشده پیش می‌آید؛ چون در چنین ارتباطاتی، حقوق و وظایف، مسئولیت‌ها و و محدودیت‌ها و نیز توقّعاتِ طرفین نسبت به هم، نامشخص است و خوانشِ موقعیت‌ها و رخدادهای میان‌ارتباطی، از سوی هر یک از ایشان، متفاوت... در نتیجه در اکثرِ مواقع به بازی‌های روانیِ مشابه می‌انجامد...

دارم گام می‌زنم آهسته به طرفِ در و فکر می‌کنم که او دست برسینه خواهد ایستاد همان کنارِ پنجره... شاید خداحافظی‌ام را پاسخ گوید یا نه... شاید حتی به رسم بدرقه بیاید به‌دنبالم تا درِ اصلی، آن گاه با نزاکتِ تمام پالتو و شال و کلاهم را به من بازگرداند و بگوید: «در هر حال متشکرم از این که لطف کردی و آمدی...»

حتی شاید بهتر از این... وعده‌ای هم بدهد برای دیدارهای بعد یا بگوید مثلاً: «لطفاً مرا از حالِ خودت بی‌خبر نگذار... نشانیِ ایمیلِ دانشگاهی‌ام را که داری...»

بعد من چقدر دلم خواهم خواست تا سرم را بکوبم توی چارچوبِ آن درِ آبنوسی‌رنگ که نمی‌دانم از جنسِ چوبِ چه درختی ساخته شده... ولی فقط ساده و با صدایی گرفته تشکر خواهم کرد، از صمیمِ قلب... به خاطرِ همه چیز... بخاطرِ آن فرصتِ مغتنمِ دیدار در کشاکشِ آن همه گرفتاری و مشغلۀ اجتماعی... آن پذیراییِ خصوصیِ غافلگیرانه... آن خوراکِ عالیِ دریایی... اجرای بی‌نظیرِ قطعۀ آداجیو... بازیِ اسنوکر... قهوه و دمنوشِ ویژه... بتادین و چسبِ زخم... و درمانِ موقّتِ سردرد و گره تیروئید و زانوی چپم...

در حالی که من دارم آن طور قدرناشناسانه خشم می‌گیرم از یک جملۀ او و می‌روم در کمالِ حماقت و بی‌نزاکتی...

رسیده‌ام به درِ کتابخانه که دیگر نمی‌توانم... می‌چرخم و برمی‌گردم به سوی او که در دو قدمی‌ام ایستاده با دو بازوی آویخته و سری خمیده به یکسو و دارد با غمگین‌ترین آبیِ خاموشِ دنیا نگاهم می‌کند... چند قدم به دنبالم آمده است بی‌آن که حتی بفهمم...

وقتی یکبارِ دیگر می‌گوید: «بهرام!» در چشمش و صدایش رنگی موج می‌زند شبیهِ سایۀ ارغوانیِ یأس و آن قطره اشکی که پنهان نساخته بر گونه‌اش افتاده هنوز...

همان دو قدم فاصلۀ بازمانده و طی شده را برمی‌گردم...

ابلهانه و شرمسار می‌گویم: «معذرت می‌خواهم»

و دیوانه‌وار زانو می‌زنم دربرابر آن بتوارۀ باروک و می‌گویم:«سالواتور موندی...»[2]

(ادامه دارد)

قسمت بعد
قسمت قبل

[1] - تو را نادیدن ما غم نباشد/// که در خیل تو چون ما کم نباشد (سعدی)

[2] - Salvator Mundi نجات دهندۀ جهان (عنوان همان مجسمه‌های شمایل مسیح در حال تبرک جهان)