گاهِ گاهان- شصت و شش

شصت و شش_

ایستاده بودیم کنارِ پنجرۀ کتابخانه و گوش‌هامان پُر می‌شد از پچ‌پچِ مبهم و دنباله‌دارِ چکه‌های باران که نرم‌نرم پنجه می‌کشید روی شیشه‌ها و نرده‌های ایوان...

میکائیل با اطواری مشابهِ آن تمثال‌های مقدّسِ «منجیِ عالم»، دو انگشتِ اشاره و میانی دستِ راستش را بالا آورده تا پیشانیِ من و بعدتر نگه‌داشته بود به فاصلۀ یک بندِ انگشت از انتهای هفتِ یقۀ آن نیم‌تنۀ پشمی‌ام و دعای تازه‌اش را خوانده بود به همان زبانِ عتیق و وهم‌انگیز لاتین..

Sancte Michael Archangele,

Defende nos in proelio,

Contra nequitiam et insidias diabolic esto praesidium.

Imperet illi Deus,

Supplices deprecamur:

Tuque, princeps militia caelestis,

Satanam aliosque spiritus malignos,

Qui ad perditionem animarum pervagantur in mundo, divina virtute, in infernum detrude

Amen[1].

بعد همان دستِ نجات‌بخش متبرّک را به رسم و راهِ بیعت، به طرفم پیش آورده بود؛ درست مثلِ همان ماجرای اردیبهشتیِ آلاچیق... فقط اینک آن بود که من دیگر خاصیتِ دست دادن بدان یدِ بیضاء را می‌دانستم... و نیز می‌دانستم چه سوانحی[2] در پیش است... همۀ آن خاطراتِ باران‌شستۀ بهاری که او می‌گفت حالا همه‌اش را به من وامی‌گذاری؟... و منظورش همۀ دردِ دل‌های من بود...

ولی امشب در سایه‌سارِ پنجرۀ بارانیِ پاییز، یک‌دفعه دلم خواسته بود بپرسم:

- «می‌توانم به گناهی هم اعتراف کنم؟»

جدّی گفته بودم به گمانم، ولی او لبخند زده و سری تکان داده بود به اجمال و اغماض؛ یعنی که بستگی به میلِ خودت دارد...

به استعاره متوسّل شده بودم از شرمی که اینک بیش از پیش دست از سرم برنمی‌داشت...

با یادآوریِ آن همه رسوایی و شرمساری که با او و به خاطرِ او به بار آورده بودم، قلبم بی‌اختیار در هم فشرده شد، به طریقی دردناک... و گفتم در آخرین لحظه که:

- «بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود...»[3]

و گذاشته بودم تا معجزۀ رهایی رخ دهد... پایدار یا ناپایدار... هر طوری که هست... که دستش در آن جریانِ آشنا و مقدّس و باشکوه به یک لمحه بگیرد از دستم، به سادگی و کمال، همۀ درد و شرم و اندوه و حسرتِ مرگبارم را...

پس نفسی بکشم عمیق با چشمِ بسته و تکیه کنم به دیوار از ترسِ آن که شدّتِ سبکی و آسایش ، معلّق‌ام کند در فضا و به پروازم در آورد...

در همان حال که هنوز برقرار بود آن پیمانِ شفا بستنِ دست‌هامان، تماسِ نرمِ دو انگشتِ دیگر دستش، بیرونم کرد از خلسۀ جاودانگی در لحظۀ اکنون...

چشم گشودم به روی آن تابشِ آبی ارغوانیِ سایه‌دار و پرسیدم با صدایی که به سختی برمی‌آمد از حنجرم و برای خودم نیز نا آشنا بود و دیگرگون...

- «واقعاً می‌خواهی آن آزمونِ آخریِ انتقال را هم بجا آوری؟... یعنی با این هیبت و هیئتی که الآن دارم؟»

و او راستی به خنده افتاده بود... به همان طراوتِ سال‌های پیش... شادمانه و سپید...

و خیلی غیرمنتظره گفته بود:

- «بله! یادم هست که شبیهِ یک فرشتۀ معصوم بودی!... و اما دربارۀ هیئتِ فعلی‌ات هم باید از دلِ دخترانِ دانشجویت پرسید!...»

البته خودم خوب می‌دانستم که انگیزۀ آن آزمونِ نهاییِ وحشتناک، هر چه باشد- مثلاً دمیدنِ روح‌القدس یا جذبِ نَفَسِ ابلیس- قطعاً شکل و شمایلِ من و تمایلاتِ او نیست...

فقط شاید این بود که از خودم و او خجالت می‌کشیدم... پس فقط مبهوت و احمقانه توانستم بگویم:

- «واقعاً؟»

جز این هم نیست که دربارۀ من، این سانحه، نه فقط حکایتِ آن خمارِ[4] بیست و سه سالۀ دلخستگی بود و شفاخانۀ تریاک[5]، بلکه شاید اگر صداقت داشتم با خود، پس از جلبِ رضایتِ او از سرِ قدرشناسی، تنها دلیلِ دیگرم، اشتیاق به همین لمحۀ نادرِ تکرارناپذیر بود، اگر ایستاده بودم تا بگذارم او با آن پدیدۀ انتقالِ شفابخش و معجزه‌سازش، دردهای مرا مرهم گذارد، به بهای آسیب رساندنِ به خویش، تا به قولِ خودِ او، در این آخرین دقایق از واپسینِ دیدارهامان، وجدانش بیاساید از احساسِ تقصیر نسبت به دیوانه‌ای که پیشترها رهایش کرده بود تا در اندوهِ او بمیرد...

و قطعاً هیچ در غمِ بهبودیِ دردهام نبودم و نیز به دنبالِ خلاصی از غمی که یادآورِ تنها گنجِ گرانی بود که محفوظ می‌داشتمش در قلبِ محتضرِ خویش...

پس اگر انگیزۀ او در آن آزمایشِ نهایی، تکمیلِ یک فرآیندِ درمانیِ فراطبیعی و استعلایی بود، دلیلِ من هیچ ارتباطی با این امور نداشت...

ولی در هر حال، اینک که آن عیسی دمِ خدافرستاده، بار غمی که خاطرِ ما خسته کرده بود را برمی‌گرفت،[6] جز قدردانی و تسلیم و رضا، شایسته نمی‌نمود...

صبر کرده بودم تا ببینم او چگونه آرام و بادقّت و معاینه‌وار می‌گذارد که عطرِ ملایم و تلخِ کاج، بپیچد در مشامم و بتراود بر لبم، طعمِ آن بساوِشِ شگرف، کوتاه، طولانی، محزون، ناب، بی‌نام و بی‌تشبیه...

بی‌مثال مثلِ خودش و آن تماسِ جاودانۀ سرانگشتِ یک دستش که نرم و مهارگر ساییده بود بر چانه‌ام... انگار اصلاً صورت می‌بندد که جانم سرکشد از آیتِ تنزیلِ لطف و رحمتش... از شرابخوارگی در عشاء ربّانیِ[7] آن جامِ عقیقی که پیش تر هم سرمستِ آوای سُکرانگیزِ کلامش بودم و به گوش خویش سخنانی شنیده بودم از آن که مپرس[8]...

هزار و یک... هزار و دو... هزار و سه...

همان سه ثانیه... و نه لمحه‌ای بیش... و نجات‌بخش جهانم را به رستگاری رسانده بود. و با نظرِ رحمت، چون نگاهِ خدا که به آدمِ صفی، در سقفِ سیستین[9]، در من می‌نگریست...

به خودم گفته بودم، ببین موجودِ فانی! این آخرین پلۀ رستگاری‌ات بود و تمام شد... تو را از همۀ دردهات رهانید و رهات کرد...

برو ... خلاص...

و راست گفته بود که دیگر هیچ دردی نداشتم از داغِ ننگ و نام، تحقیر و تهدید، حسرت و آرزو، یأس و امید... هیچ حسی نداشتم مگر همان اشتیاقِ خاموش‌ناشدنی و موهوم که همواره رانده شده بود از ملکوتِ روانی که اینک تازه داشت نفس می‌کشید و قلبی که نرم‌نرمک به طپش می‌افتاد...

و نمی‌دانم میکائیل- با آن نگاهِ محزونِ مهربانِ چون آسمانِ شامگاهِ تابستانش- در سرِ آشفته و چشمِ مجنون‌وارم چه دید که ناگاه برخلافِ سابقه و انتظار، نسخۀ گلاب و قند را مکرّر کرد... یعنی به قصدِ علاج؟...[10]

طوری که هر قدر هم عاشق و دردمند و حاجتمند باشم، دیگر در هیچ موقعیتی زهرۀ آن ندارم که آرزوش کنم... مثلِ اردیبهشتِ نوزده‌سالگی که برای نخستین‌بار نزدِ او رسوا شدم، به وقتِ سه بار بانگ برداشتنِ ناقوس...[11]

ولی این بار خود او با آن نگاهِ موقّر و نافذ، چه دیده بود در حالم... آن طور که قلبم سر به شورش بردارد و ناچار حبس کنم نفس را تا او یکبار دیگر به یکبارگی‌ام آنطور عجیب و گرم و عاشقانه بوسیده باشد!...

(ادامه دارد)

[1]- دعای میکائیل مَلَکِ مقدس از ادعیه کلیسای کاتولیک به زبان لاتین و معنای تقریبی آن چنین است: میکائیل مقدس! ای فرشتۀ بزرگ! ما را در نبرد یاری فرمای. حامی ما باش در برابر شرارت‌ها و دام‌های شیطان. باشد که خداوند او را کیفر کند. ما خاضعانه دعا می‌کنیم. و تو نیز چنین کن ای شهزادۀ میزبانِ ملکوتی، به واسطۀ قدرت خداوند، در دوزخ فرو فکن ابلیس و ارواحِ شرور را که به قصد ویرانیِ جانها در جهان سرگردانند. آمین.

[2] - خواستم اینجا اشاره کنم به سوانح العشاق احمد غزالی (قرن پنجم هجری) که از رساله‌های به‌نام ادبیات عرفانی ایران است. او در این کتاب حکایاتی از عشاق معروف مانند لیلی و مجنون و محمود و ایاز آورده و ابعاد مختلف عشق را تبیین کرده‌است. موضوع این کتاب، عشق مطلق یا حقیقت عشق است،‌ نه عشق الهی و نه عشق انسانی.

[3] - حلقه پیر مغان از ازلم در گوش است// بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود (حافظ)

[4] - اصطلاحات را از حافظ وام گرفته ام آنجا که می‌گوید... «خمارِ صد شبه دارم، شرابخانه کجاست...»

[5] - باز اصطلاح از حافظ است: «دل ما را که ز مار سر زلف تو بخست// از لب خود به شفاخانه تریاک انداز»

[6] - بارِ غمی که خاطرِ ما خسته کرده بود// عیسی دمی خدا بفرستاد و برگرفت (حافظ)

[7] - آیینِ نمادین در آیین مسیحیت کاتولیک که خون و تن مسیح را تناول کنند یعنی نان و شراب مقدس را

[8] - من به گوش خود از دهانش دوش// سخنانی شنیده ام که مپرس (حافظ)

[9] - نقاشی میکل‌آنژ از آفرینش آدم بر سقف کلیسای سیستین رم

[10] -شفا ز گفته شکرفشان حافظ جوی// که حاجتت به علاج گلاب و قند مباد

[11] سپیده دمان/از پس شبی دراز/در جان خویش/آواز خروسی می‌شنوم/از دور دست ، و با سومین بانگش/درمی‌یابم/که رسوا شده‌ام (مارگوت بیگل- احمد شاملو).(هر دو اشاره به داستان پطرس در کتاب مقدس دارد که به پیش بینی مسیح پیش از سه بار بانگ برداشتن خروس، سه بار ایمان خود را انکار کرد از ترس جان و رسوا شد نزد خدای خویش)

قسمت بعد
قسمت قبل