گاهِ گاهان_ صد و چهار

صد و چهار_

آن هفته‌های نخستِ پس مرگِ مادر، دربارۀ او تصویرِ غریبی ساخته بودم در خیالِ خویش... که به افسانه‌های پریان می‌مانست...

فکر کرده بودم که آن پدربزرگِ روسی‌تبارم، همراهِ ارواحِ سرگردان و منجمدِ سرزمینِ اجدادیِ خویش، آمده و مادرِ نگون‌بختِ مادرمُرده‌ام را ربوده و رفته است...

برایم تا مدّت‌ها، مسکو، روسیه و مرگ، هر سه معانیِ مترادف داشتند... تاریک و خاموش و یخ‌زده...

این تصویر، هرگز به طورِ کامل هم، محو نشد از پندارم...

حتّی آن زمان که در سالگردِ مرگ‌اش، یکی از عمّه‌ها مرا برده بود به گورستانِ عمومیِ تختِ فولاد و آن سنگِ مزارِ محقّرِ خاک‌آلود را با آب و اشکِ چشم، شست‌وشو داده و با کفِ دست، نوازش‌گرانه مسح کرده... و آفتابی کرده بود آن نام و نشانِ بیگانه‌وارِ مادرم را... سونیا لویتسکایا...

هنوز به مدرسه نرفته بودم و عمه جانم هم – مثلِ باقیِ اعضای خانواده- خبر نداشت که خواندن بلدم...

و البته که آن تکّه مرمرِ رگه‌دارِ سبزِ کوچک، در گورستانِ متراکم و نورگیرِ شهر، هیچ ربطی نداشت به تصویرِ مه‌گرفتۀ باشکوهی که در ذهنِ خویش ساخته بودم از مرگ...

هر چند باز هم اشک نریخته بودم... فقط یک احساسِ خارآلوده‌ای خلیده بود در دلم... شبیهِ خیانت‌دیدگی...

انگاری مادرم خودش، دربارۀ این سفرِ رؤیایی به من دروغ گفته باشد!... بعد خیلی ساده و خرسند و از سرِ امساک، قانع شده باشد که بخوابد توی آن گورِ زشت و تنگ، جای آن که برود به آن قصرِ ملکه‌های برفیِ سرزمین‌های دوردستِ شمالی...

باز هم بعدترها افسانۀ زیبای خفته، انگاری نجاتم داده بود... و آن تنها کورسوی امید برای بیداری، مابعدِ قرن‌ها خاموشی...

الآن هم که میکائیل برود، حتماً نیاز خواهم داشت تا بیماروار خود را رها سازم در آغوشِ زنی قدرتمند چون مادربزرگم... که به من جوشاندۀ نعناع و آویشن بدهد و بداند که سردی‌ام کرده...

و بداند که دلسردم... چقدر هم سردم است... سرما خورده‌ام انگاری... تا جایی که قلبِ یخ‌بسته‌ام، دارد اصلاً تَرَک بر می‌دارد...

نمی‌خواهم دیگرِ پدرِ پیرم را با این ماجرای دنباله‌دارِ بیماری‌های پی‌درپیِ پایان‌ناپذیر، آزار بدهم... او خیلی ضعیف است... درست مثلِ خودم...

و همیشه پناه برده است به آغوشِ زنانی قوی بنیه که حداقلّ در ظاهر، می‌توانستند احاطه‌اش کنند... مثلِ مادرش...

و شاید همین هم بود که مادرِ من هرگز کافی نبود برایش... آن زیبای افسانه‌ای که از فرطِ نازکی، به خیال می‌مانست...

نمی‌شود گفت که پدرم نمی‌خواستش... می‌خواست داشته‌باشدش مثلِ یک گنجینۀ نفیس و نهانی و محفوظ... و اسیر... تا بعد برود و خودش را سخاوت‌مندانه رها کند... در درّۀ فراوانیِ اجناسِ کم‌بهاتر و زمخت‌تری که کمتر نیاز به ملاحظه و مراقبت داشته باشند...

خوب یادم هست که همیشه چطور با مادرم حرف می‌زد... آن طور با فاصله... انگاری کمی معذّب و متظاهرانه و مقیَّد با آدابی که به آسودگی انگار دورشان می‌انداخت، وقتی بانوی قصر برای ساعتی حضور نداشت و ما دو تا وحشیِ بیگانه، برای مدّتی با هم در خانه تنها می‌شدیم...

اویی که ... نه شعر دوست داشت... نه موسیقیِ کلاسیک... نه رمان‌های قرنِ نوزده... و نه قدم زدن در بولوارهای سایه‌دار... و نه پوشیدنِ آن روب‌دوشامبرهای ظریف ابریشمی را...

دوست داشت رو‌به‌روی پنکۀ چرخان، دراز بکشد پای تلویزیون، فوتبال ببیند و قاچِ خربزه‌اش را توی دستش گاز بزند و رطوبتِ دهانش را با پشتِ مشت‌های پرموی بزرگش پاک کند و اهمیتی ندهد اگر چند قطره‌ای هم بچکد روی آن زیر شلواری‌های دوختِ خانم‌جانش، که جان می‌داد برای تابستان‌ها...

خوش داشت با خانم‌های فروشنده و منشی‌ها شوخی کند و موقعِ رانندگی به رقبای بی‌ملاحظۀ خویش چند فحش آب نکشیده بدهد و سرِ میز شام با خانوادۀ همکارانش، یکی دو لطیفۀ تُندِ مستهجن تعریف کند...

در حقیقت مادرم آمده بود که ستارۀ درخشانِ زندگی‌ِ پدرم... مایۀ فخر و مباهاتش... و دست‌و پاگیرش باشد...

البته مطمئن‌ام که در مواقعِ کوتاهِ کنار هم بودنشان، زندگیِ سرشار از صلح و تفاهمی داشتند... که عاشقانه نبود...

مادرم عاشقِ شوهرِ عامی‌ِ خویش نبود و پدرم نیز عاشق بودن را جزءِ وظایف روزمره و برنامه زندگی‌اش به حساب نمی‌آورد... و شاید حتی، حقّ خود نمی‌دانست...

ماجرا کمابیش این‌گونه می‌نماید که او به مثابه فرزندِ بزرگترِ خانواده‌ای سنّت‌پرور و پدرسالار، مجبور شده بود خیلی زود نقشِ دشوارِ مردانگیِ مسئولانه را بپذیرد و آموخته بود که چگونه طریقِ یک زندگی بی‌لذّت را پیش گیرد...

بی‌بندوباری‌هایی هم که گهگاه سر می‌زد از او، نه برای تلذّذ از حیات، که از سرِ گریزِ وقت و بی‌وقت بود، از کسالتِ ناگزیرِ نهفته در آن انجام وظیفۀ بی‌وقفه و دائمی...

البته هیچ یک از این داستان‌ها را نمی‌فهمیدم، آن وقت‌ها که طفلی گریزان و رنجور بودم... و از او و ضربه‌شست‌های سنگینش می‌ترسیدم...

برای پدرم، زنان نیز، همانندِ آن دیگر لاقیدی‌هایش، مأمن و گریزگاه بودند...

در این‌باره من کمی فرق دارم با او... ملجأ و پناهگاهِ من بیماری است... و البته مرگ...

و اما دربارۀ زنان... و اصلاً شاید همۀ وسوسه‌های زمین... قطعاً مبرّی نبوده‌ام... می‌شود گفت به دام هم افتاده‌ام... گرفتار نیز شده‌ام...

نه این که از سرِ کسالت یا ترس و ضعف یا هر احساسِ دیگری بدان پناه ببرم... برای من هر جریانِ حیاتی، مجرا و معبر خودش را داشته است... خلاصه آن که نمیتوانستم چیزی را جایگزین آن دیگری یا با آن قاطی کنم...

اگر بخواهم داستان آن معدود تجربیاتِ عاشقانۀ خویش را مرور کنم، یعنی آن دو دفعه که خود را در امواجِ متلاطمِ عشق، غوطه‌ور و حتی مغروق ساختم...

حتما به یاد خواهم آورد که برایم مثلِ ورود به باغی سحرآمیز و جادویی بوده و بوییدنِ رایحۀ حُزنی شیرین... و آبتنی در آبگیرهای دلواپسی‌های ژرف و دلپذیر...

در حقیقت آن روزهایی که عاشق بودم به غنج و دلالِ آن دو زیبا بانوی کرشمه‌سازِ افسانه‌پرداز، بیشتر نگران و مشوّش بودم تا محظوظ و مستِ عشق...

یادم هست که بیشتر می‌ترسیدم... از آن خواهش‌های غریبشان در مهرورزی... از آن یکی شدن‌ها و محوشدن‌ها که خود را گمشده می‌یافتم... در حجمِ نیستیِ بی‌انتها و شتابناکی که زودگذر بود و به آن جدایی‌های تیره و تار و دلتنگ‌کننده می‌انجامید... که آن قدر دوری‌ها را سخت می‌کرد...

و بیشتر مشوّش می‌شدم از ناتوانی‌های پی‌درپی‌ام در جلبِ خرسندیِ آن قلب‌هایی که می‌پرستیدم و رضایتشان موجبِ فخرِ مردانه‌ام می‌بود... آن غرورِ مردانه که ضمناً شرم داشتم از شناختش... که مثلِ پدرم باشم... کمابیش آن طور خشن و خام و تسکین‌ناپذیر... و دغدغۀ بی‌پایانم آن باشد که دلشاد گردانم آن زنانی را که، حداقل در ظاهر، مشابه مادر خودم بودند... آن‌طور ظریف و نازک‌اندام و آسیب‌پذیر... و باز هم مدام وحشت داشته باشم که ترکم کنند و بگریزند از آن تشویش‌ها و دلواپسی‌هام... که می‌گریختند...

و می‌انداختندم به حالتی که باز به کُنامِ مرگ پناه آورم... تا میکائیل بازآید و برهاندم از بند ملامت[1]... و مرافقتِ با او تنها وضعیتی باشد که به کمال، همۀ ارکانِ هستی‌ام را استوار می‌سازد... آب و هوا و خاک و آتشم را تنظیم می‌کند... آتش بیهوده افروخته‌ام را به گلابِ اندیشه، فرو می‌نشاند... و توفان‌های ویرانگرِ آرزوهای نفس را به بندِ خرد می گیرد... و خاک بر سر می‌کند غمِ ایام را[2]... و آب رفته را به جوی بازمی‌گرداند...

(ادامه دارد)

[1] - یا رب سببی ساز که یارم به سلامت/// بازآید و برهاندم از بند ملامت (حافظ)

[2] - ساقیا برخیز و درده جام را/// خاک بر سر کن غم ایام را (حافظ)

قسمت بعد
قسمت قبل