گاهِ گاهان- هشتاد و پنج

هشتاد و پنج-

قهوه‌ام را که تمام می‌کنم، به بهانۀ گذاردنِ فنجان روی میز، جابه‌جا می‌شوم؛ می‌خواهم از روبه‌رو ببینمش تا حرفِ آخرِ حیاتی‌ام را با او بگویم...

می‌نشینم و پشت می‌دهم به یک صندلیِ چرمی، نزدیکِ او و محتاطانه به حرف می‌آیم:

- «با توجّه به کسالتِ پیش آمده... نمی‌خواهی این سفرِ فردا را قدری به تأخیر اندازی؟... یعنی مسافرتِ هوایی برایت خطرناک نیست؟...»

واضح است که ضمناً دارم برای خودم، مهلتِ بیشتری درخواست می‌کنم... حالا که این ارتباطِ سادۀ دوستانه، دارد صورتِ صلح‌آمیزش را به من نشان می‌دهد...

می‌گوید با آن لبخندِ کمرنگی که رویش سایۀ یأس دارد...

- «کلّ این سفر، خطر کردن بوده است... الان که احتمالاً ماندن از آن هم خطرناک‌تر است... به خصوص زمانی که کالسکه‌های طلایی کدو می‌شود...»

زیرِ لب بیهوده می‌گویم:

- «نمی‌شود چاره‌ای کرد؟... به همان شیوۀ تصرّف در طبیعت...؟»

می‌گوید:

- «حداقلّ این هست که بعضی چیزها را می‌دانم... و فکر می‌کنم فردا مهلتم این‌جا تمام می‌شود...»

و چه ساده می‌گوید... انگار کمی هم با بی‌خیالی...

و در همان حال من با صدایی که نمی‌توانم شکستگیِ حسرت‌آمیزش را مهار سازم، جواب می‌دهم...

- «پس دیگر هم نخواهی آمد... »

نگاهِ ژرف و سنگینی که آنطور محزون و پرسش‌آمیز بر من می‌دوزد، فراتر از آستانِ تحمّلِ من است و ممکن است به گریه بیفتم...

باید طبقِ عادتِ اخیرترم، به شوخی پناه بُرد...

پس فقط برای این که موضوعِ موردِ تأمّل‌مان را عوض کنم- با یک لودگیِ مختصر و بی‌ضرر- و موکول کنم آن بارِ غمِ بازآمدنی را به فردایی که شاید هرگز نیاید، یکدفعه می‌گویم، با لحنی که- در عینِ شرمساریِ خویش- می‌کوشم شاد و مسخره‌آلوده باشد...!!

- «راستی!... دربارۀ جوانی‌هایم حقیقت را گفتی؟... خوش‌قیافه بودم؟!!؟»

می‌دانم که او فوراً به فراست دریافته حیلۀ خامدستانۀ مرا در گریز از سرنوشتم... غمخوارگی‌های ناگزیر...

چند لحظه‌ای مکث می‌کند بر همان حالتِ محزون... انگار بخواهد باز دوایی بیابد برای دردم... بعد او هم- شاید از سرِ استیصال- تن می‌دهد به سبکسریِ مذبوحانه‌ای که من به آن آویخته‌ام...

می‌خندد... اوّل کمی ملالت‌آمیز... ولی بعد به آسودگیِ معمولِ خویش...

و می‌گوید با آهنگی که رنگِ شیطنت و شرم و نزاکت را به هم آمیخته دارد...

- «خوش‌قیافه؟... گِغِتسیک![1]... هُومائیچ![2] ... در کُل هوس‌انگیز و معصوم... درست مثلِ یک بُرشِ خامه‌‌ایِ پاسکا[3] در عیدِ پاک!... نکند فراموش کرده‌ای دخترها چقدر زحمتت می دادند؟!...»

با یادآوریِ آن چند خاطرۀ عاشقانۀ خونبار و تاریک و نافرجام، تلخ و شیرین می‌خندم ...

- «تا سر حدّ مرگ!!...»

نمی‌دانم راست می‌گوید... یا او هم برای بیشتر خنداندنِ من، به روشِ عجیبِ خویش، خوشباشی می‌کند در حینِ خوش‌طبعی‌ و فکاهه‌سازی...

و حتماً نمی‌شود به راحتی و شوخی- مثلِ خودش- بگویم که چگونه غافل از خویشتن، چشمم پُر شده بود از او...!

و آسان نبود این که دائم با خود فکر کنم که او پیشاپیش ربوده شده بود از من...!

او با آن محبوبیتِ ستاره‌وارِ خودپرستانه و بیگانه‌وشِ خویش در میانِ دانشجویانِ جوان‌تر...

او با آن جماعتِ خودی‌ترِ هم‌کیشانِ انجمنِ اِوانجِلی[4]، که هرگز مرا در جمعشان راهی نبود... که مانندِ قلب، همواره در میانش می‌گرفتند و محافظتش می‌کردند از مزاحمتِ هواداران؛ چون جناحینِ یک سپاه در آرایشِ جنگی... و سوای سکوت و بی‌اعتنایی، ترسناک‌ترین سلاحِ مقاومت‌ناپذیرشان همان بود که با همۀ آراستگی‌های نخوت‌آلود و تَبَختُرآمیزشان، به نظر می‌رسید که فروتنانه به همنشینی با او فخر و مباهات می‌کنند...

او با آن غیبت‌های طولانی و سفرهای پی‌درپی و دور و دراز به سرزمین‌های دوردستِ مردمانی که من نمی‌شناختم...

در حقیقت میکائیل همواره به زعمِ من، مثلِ یک مقامِ سلطنتی بود که ماهیتاً خارج از محدودۀ امکانات و تعلّقاتِ من باشد...

شاید به همین علّت هم بود که عمری را با همان احساسِ «جوجه‌اردکِ زشت» گذرانده بودم...

(ادامه دارد)

[1] - գեղեցիկ خوشگل به زبان ارمنی

[2] - հմայիչجذاب و فریبنده به ارمنی

[3] - پاسکا (از ریشه اکراینی Паска به معنای شکل دار) یک کیک مخصوص عید پاک مسیحیان است که در کشورهای اروپای شرقی پخته می‌شود. این کیک توسط ارمنی‌های ایران نیز پخته می‌شود که بیشتر از فرم روسی و ارمنی الهام گرفته شده‌است.

[4] - Evangelii بشارت


قسمت بعد
قسمت قبل