گاهِ گاهان- هشتاد و چهار

هشتاد و چهار_

- «شاعرانِ پارسی‌گوی هم فیلسوفانِ بزرگی بوده‌اند؛ مثلِ حریفانِ آلمانی‌شان گوته و هولدرلین... چیزِ دیگری هم هست... بالاتر از این... شعرهایی که می‌خوانی، خاصیّتی دارد شبیه به یک شرابِ قوی، سُکرآور... و رهایی‌بخش...»

این را میکائیل می‌گوید و در چشم‌هایش برقِ حیات و ذوقِ سلیم، می‌درخشد...

خیلی دلشادم کرده که شعرِ عرفانیِ پارسی را دوست دارد... خونِ مقدّسی را که در مویرگ‌های پنهان در زیرِ پوستِ تنِ فرسوده و زخمیِ شهر... جاری است هنوز... و هر جا کارد بزنی... انگار فوران می‌کند... عشق... جنونِ الهی... مفسدۀ مقدّس... تباهکاریِ پاک...

سر ذوق هستم و کمی شاید سرمست و دیوانه که می‌گویم:

- «پیغمبرِ شراب البته حافظ است... چنان که خودش به اعتراف می‌فرماید...

آنچه او ریخت به پیمانۀ ما نوشیدیم/// اگر از خمرِ بهشت است و گر بادۀ مست...

یا لااُبالی‌وار صلا می‌دهد که...

شراب و عیش نهان چیست کار بی بنیاد/// زدیم بر صفِ رندان و هر چه بادا باد...

یا حتی آرزو می‌کند و برای اصلاحِ امورِ پریشانِ خویش انگار حکیمانه چاره‌جویی می‌کند..

شرابی تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورش/// که تا یکدم برآسایم ز دنیا و شر و شورش...

دستور می‌دهد به ساقیِ خویش...

مستم کن آنچنان که ندانم ز بی‌خودی/// در عرصۀ خیال که آمد کدام رفت...

یا...

ساقیا برخیز و در ده جام را/// خاک بر سر کن غمِ ایّام را...

ساقی به نورِ باده برافروز جامِ ما/// مطرب بگو که کارِ جهان شد به کامِ ما

و استدلال هم می‌کند با منکِرانِ بی‌خبر...

ما در پیاله عکسِ رخِ یار دیده‌ایم/// ای بی‌خبر ز لذّتِ شُربِ مدامِ ما...

بعد در همان حالتِ مستی، غبطه و حسرت هم می‌خورد به حال حریفان که...

ای خوشا دولت آن مست که در پای حریف/// سر و دستار نداند که کدام اندازد...

... بله!... این است... شرابِ قُدسی... خونِ متبرّکِ خدا... »

دو دقیقه‌ای ساکت می‌ماند؛ که باز بی‌خودی می‌ترسم از سرِ رنجش باشد و نپسندیده باشد آن استعارۀ شطح‌آلودم را در مانند کردنِ طعمِ جاری در عرفانِ شاعرانۀ اسلامی و شرابِ ربّانیِ آیینِ قربانی در عشای مسیحی...

بعد که می‌گوید... آهسته و شمرده ... به صدای پرطنینِ خویش...

In Principo Erat Verbum,

Et Verbum Erat Apud Deum,

Et Deus Erat Verbum.

با نگرانی می‌پرسم:

- «این چه بود؟...»

و پاسخ می‌دهد:

- «در ابتدا کلمه بود. و کلمه نزدِ خدا بود. و کلمه خدا بود.»

- «آه! بله!... آن سه آیۀ آغازینِ انجیلِ یوحنّی...»

و خیالم راحت می‌شود که آن اتّصالِ ظریف در رابطۀ سادۀ دوستانه، هنوز میانمان باقی است...

و با آسودگیِ بیشتر نگاهش می‌کنم؛ او و آن لبخندِ ملکوتی و فروغِ نگاهِ بلندش را که به ستیغ آفتاب می‌ماند و آشکارا نشان می‌دهد که هنوز طعمِ میِ نابِ کهن را در مذاقِ جان دارد و نشاطِ مستیِ شعر را در سر...

می‌گو‌یم:

- «دربارۀ فیلسوف بودنِ شاعرانِ کهنِ پارسی‌گو هم حق با تو است... هم‌چنان که اغلبِ ایشان را به صفتِ حکمت، منسوب کرده‌اند... حکیم سنایی، حکیم فردوسی، حکیم نظامی، حکیم ناصر خسرو، حکیم عمر خیّام... حکمت یا خردِ تامّه و تقریباً به معنای Wisdom یا آنچه دانایانِ راز در شرقِ دور تائو نامیده‌اند... سهروردی بدان عقلِ سُرخ می‌گوید... عقلی که کیمیاگر است... و خود کیمیا است... آنچه از مسِ وجود طلا بسازد... و آدمی را همه جان کند... همه اندیشه... حجرالفلاسفه

و میکائیل غرق در حکمتِ شادانِ خویش، سری فرو می‌اندازد و فقط می‌گوید:

- «Lapis Philosophorum»

(ادامه دارد)

قسمت بعد
قسمت قبل