گاهِ گاهان_ هفتاد و هفت

هفتاد و هفت_

شعر را می‌خوانم محضِ خاطرِ خودش...

مثلِ هر وقتی که هر شعری را بخوانم در خلوت یا جَلوَت...

آهسته و تقریباً یک نفس...

حتی سر برنمی‌دارم از روی کتاب تا ببینم که او چطور گوش می‌دهد... مگر وقتی که قطعه تمام می‌شود...

قطعه‌ای که قصّۀ هولدرلین است... قصِّۀ میکائیل است... و یا داستانِ خودِ من...!

و اصلاً شاید آن نجیب‌زادۀ بیگانه، با آن تبارِ نیمه‌خداییِ خویش، از ورای دو قرنِ خاموش و رنگ‌باخته، اینک حاضر شده در این ضیافتِ شامِ آخرِ ما، تا میانجی‌گری کند میانمان، به حکمتِ سحرانگیزِ اسرارآمیزِ خویش...

و اینک من، میکائیل و این روحِ تمام ژرمنِ قرنِ نوزدهم، با هم چای سبزِ آسیایی می‌نوشیم در کنارِ آتشِ پارسی... و نفس می‌کشیم در هوای اساطیرِ باستانیِ سرزمین‌های شمالیِ دور دستِ گوت‌ها... و سواحلِ پُر وسوسۀ داغ‌ترِ یونیک...

و می‌بینم آن هلیوس درخشان که به برادرِ المپیِ خود، آپولون، می‌ماند، تکیه زده بر سلطنتِ روح و جانِ من، در بارگاهِ ربوبیتِ خویش، پذیرایم شده و با آسمانِ تابناکِ آن نگاهِ جاودان، بر سرم سایه افکنده است...

لبخندی بر لبانِ میکائیل، موج می‌اندازد... نرم، مهربان و سپاسگزار... و نگاهم می‌کند طوری مغروق در حسی همدلانه، خاموش و گوش‌سپارانه، که می‌فهمم شعر و شاعرِ محبوبش را یافته‌ام...

نگاهِ خیسِ قدرشناسانه‌اش، با نوعی احساسِ شرم، آزارم می‌دهد و سکوتِ مقدّسِ اسرارآلودش با ترسی مبهم...

و فقط برای گریز از این دو عاطفۀ ناگزیر است که احمقانه می‌گویم:

- «در ظاهر راجع به کودکیِ شاعر است...»

می‌گوید:

- «و در باطن؟...»

بعد خود را رها می‌کنم تا صادقانه‌تر پاسخ دهم که:

- «در باطن...؟... داستانِ همۀ ما است... البته از زبانِ یک روحِ آلمانیِ ناب...»

با همان طرزِ آشنای تأمّل کردنش، لب‌ها را قدری جمع می‌کند و بر هم می‌فشرد به حالتی، اندکی پخته‌تر و غمگین‌تر از گذشته‌ها... شاید چون خطوط و سایه‌هایی ملایم، گردِ دهانش آشکار می‌شود، که حاصلِ گذرِ سال‌ها است و پیش‌تر ها نبود...

- «پس تو به روحِ ملل معتقدی... اگر بخواهی از زبانِ یک روحِ نابِ سرزمینِ مادری‌ات شعری بخوانی، سخنِ کدام شاعر خواهد بود؟...»

ارواحِ نابِ سرزمینِ مادریِ من کیستند؟...

از خودم سؤال می‌کنم و یک جرعۀ گرم می‌نوشم از چایِ سبز هندی و لیوان را می‌گذارم کمی دورتر، روی آن سنگ‌های سپیدِ کفپوشِ سرد...

البته شاید نامِ برخی از ایشان را بدانم...

ولی مشکل اینجا است که من کاملاً بیگانه‌ام با زبانِ آن ارواحِ سبک و گریزان... و در عین‌حال منجمد و سخت‌جانِ شمالی...

می‌کوشم در ذهنِ خویش بیابم، سخنِ به زنجیرِ ترجمان گرفتار آمدۀ یکی از فرّارترین‌هاشان را...

«ما فرزندان شمالیم

همچون گیاهانی که در اینجا روئیده ایم

شکفتنمان دیر نمی‌پاید

و در چشم بر هم زدنی می پژمریم

همچون خورشیدِ زمستانی

بر فراز ستون‌های خاکستری

هوای زندگی مان ابری است

و جریان یکنواخت آن دیر نخواهد پایید»[1]

لابد اگر بخواهم احضار کنم این ارواحِ منجمد و ابرناک را، باید قصّه بگویم از آن خاطرات مه‌آلود و خونریز و جان‌های جوان و عصیان‌زده‌ای که سپاهی‌گری و نبردهای تن‌به‌تن را به همراهِ رقص و شراب و عشق، به پای شیاطینِ سُرخِ شعر و سرود می‌ریختند...

هرگز فرصتِ آن را نیافتم که از طریقِ مادرِ موطلاییِ بالابلند و جوانمرگِ خویش، آشنا شوم با ایشان و زبانِ آتشین و سرمستشان... که مادرم خود زود هم‌صحبتیِ مادرش را از دست داده بود و پدرم نیز گویش به زبانِ بیگانه را در خانه برنمی‌تافت...

درخشان‌ترین خاطراتم از ارواحِ استپ‌های شمالی، همان پیراهن‌های تَرکِ بُرِش‌داری است که مادرم می‌پوشید و من پنهان می‌کردم صورتم را لابه‌لای آن چین‌های سبز و سُرخ و سرشار از شکوفه‌ای که روی زانوانش جمع می‌کرد...

دیگر آن گیسوانِ بلند و موج‌دارِ بلوطی‌رنگ که در تابشِ آفتابِ جنوب با درخششی طلایی، تاب می‌خورد در دستِ نسیمِ گرم و دریایی... و جاودانه و جادوانه مسحورم می‌ساخت...

در خاطراتِ من، مادرم، همچون پریِ چل‌گیس و محزونِ افسانه‌ها که اسیر است در قلعۀ دور افتادۀ غولِ ریش‌آبی، جاودانه می‌چمد، خرامان و طاووس‌وار، در باغِ پُر درخت و سایه‌دارِ خانۀ کودکی‌هایم ... و گه‌گاه دستی فراز می‌کند و از سرشاخه‌های رُز، غنچه‌ای نیم‌شکفته می‌چیند و به موهایش می‌آویزد...

(ادامه دارد)

[1] - شعر از میخائیل لرمانتف(1814- 1841) شاعر و نویسنده روسی است مترجم را نمی دانم.


قسمت بعد
قسمت قبل