گاهِ گاهان_ هفتاد و پنج

هفتاد و پنج_

انسانی... دوستانه... چه واژگانِ ساده و نفیس و آبرومندی!...

اصلاً ای کاش، خلاصۀ سرائرِ دورنِ من نیز با چنین کلماتی قابلِ بیان بود...

و صد البته حق داشت که می‌گفت ماجرای ما، از دیدگاهِ هر کداممان، روایتی است متفاوت...

و او به قدرِ وُسع‌ِ خویش کوشیده بود تا دردهای مرا برگیرد... آن طوری که خودش به اعتراف می‌گفت... و به طورِ ضمنی هم اشاره می‌کرد به ضعف‌ها و محدودیت‌هایی که داشت... طبقِ معمول شجاعانه و جوانمردانه...

هم‌چنان که من نیز صبوری می‌کنم مثلِ اغلبِ اوقات... بُزدلانه...

در حالی که مکرّراً نزدِ خود اعتراف دارم که هرگز نتوانسته‌ام آنچه را که میانِ ما می‌گذرد، یک رابطه بدانم... یا او را یک دوستِ سادۀ انسانی به شمار آورم...

از آن منظری که من به تماشایش ایستاده ام، او یک تایتان[1]... یک هیولای غول‌آسای فوقِ بشری... یک ابرمردِ لعنتیِ فروافتاده از سیّاره‌ای دیگر... یک جادوگرِ کیمیاساز... یک دورگۀ اساطیری است...

و راست گفت که مسیح نیست ولی مسیحاوار، به یک اشاره‌ام زنده می‌سازد و محضِ خاطرِ بخشودگیِ گناهانِ من می‌میرد...

خودم را دلداری می‌دهم...

اینک که در نتیجۀ جانبازیِ او، بهبود یافته‌ام از آن‌همه بیماری، قطعاً می‌توانم سر کنم با این دردِ مختصر...

می‌توانم این چند صباحِ باقیمانده را هم به سلامت بگذرانم تا بگویم «که چو عمرم به سر آمد رَستم»[2]...

به خودم می‌گویم اکنون که داغِ فراقِ بی‌درمانِ مرگ، برداشته شده از میان، یحتمل با همین آخرین دیدار، دردِ اشتیاق ساکن خواهد شد...

و دارم خودم را فریب می‌دهم... سعدی‌وار...[3]

ولی اصولاً مگر اشتیاق، از مقولۀ درد ها است؟...هر چند نامقدور و ناممکن... هر قدر مطرود و ممنوع... هر اندازه شرم‌آ‌ور و ناگفتنی... که بنماید... که باشد...

حتی اگر آن‌طورها باشد که شاعرانِ عراقِ عجم سروده‌اند؛ پی در پی و خستگی‌ناپذیر...

نمی‌دانم البته... شاید آن شاعرانِ سترگِ نازک‌دل، خود درد و داغِ راستین ندیده بودند، یا می‌خواستند دلِ جوان و داغ‌نادید و سرد و گرمِ روزگار نچشیدۀ معشوقکانِ نورستۀ جوانسالِ خویش را با فریبی، به رحم آوردند...

قطعاً که هیچ کدامِ این هذیاناتِ ذهنی را به میکائیل نمی‌گویم...

فقط زیرِ لب آهسته تکرار می‌کنم:

- «روابطِ دوستانۀ انسانی...»

بعد دوباره، برای مدّتی دراز، سکوتی سنگین، خیس و چسبناک، رخوت‌آلود و کسالت‌بار... خودش را می‌اندازد میانِ ارتباطاتِ دوستانه و انسانی‌مان...

(ادامه دارد)

[1] - نسلِ جاودانگان ماقبل خدایان المپ

[2] -البته اصل بیت این است: در رهِ عشق از آن سوی فنا صد خطر است// تا نگویی که چو عمرم به سر آمد رستم (حافظ)

[3] - گفتم ببینمش مگرم دردِ اشتیاق/// ساکن شود بدیدم و مشتاق‌تر شدم (سعدی)

قسمت بعد
قسمت قبل