گاهِ گاهان_ هفتاد و یک

هفتاد و یک_

لیوانِ بزرگ و دسته‌دارِ آبجوخوری را لبریزِ چایِ سبز و نبات، می‌دهم به دستِ میکائیل،که متّکی بر ساعدِ دیگر دستِ خود نشسته و از بالای سینه تا نوکِ پای را در پشمینۀ گرم پیچیده است...

خودم می‌نشینم روی زمین، رو به بخاری و پشت می‌دهم به کاناپۀ او، نزدیک به جایی که پاهایش قرار دارد، پوشیده در پتو... هر دو پا را قدری جمع می‌کنم و لیوانِ داغِ چای‌ام را با دو دست می‌گیرم میانِ دو زانوی خمیدۀ خویش...

خود را گرم می‌کنیم با بخارِ لیوان‌هامان و تماشای خنیاگریِ آتش و گوش سپردن به همهمۀ هماهنگِ باران و غرّشِ شعله‌های فروزان...

فکر می‌کنم که چیدمانِ همۀ اجزای اطرافمان، اینک شبیه است به صحنه‌پردازی‌های سهل‌الوصولِ مجموعه‌های شبانۀ تلویزیونی... از آن‌ها که همه کس و همه چیز را در امتداد خطی رو به بینندگان می‌چینند...‌ هم‌چنان که ما... هر دو رو به آتش... نزدیک به هم... انگار قرار باشد عدسیِ دوربینِ فیلم‌برداری ثابتی، نمایی متوسّط بگیرد از هر دومان... در یک قاب... با زاویۀ روبه‌رو... بعد تصویر برش بخورد و بپرد یا شاید هم محو شود در نمایی بسته از آتش در شومینه... در ادامه دورنمایی متوسّط از زاویۀ پسِ سری... شاید هم دوربین بعدتر حرکت کند و بچرخد گرداگردمان، تا کلّ موقعیّتِ فضایی‌مان را از طریقِ نمایشِ تمامِ زوایا به بی‌دانش‌ترین وکم‌تخیّل‌ترین تماشاگران نیز کاملاً تفهیم کند... و باز برگردد به همان نمای متوسّطِ تکراری از روبه‌رو... و قدری این‌بار نزدیک‌تر... تا ما شروع کنیم به آن گفت‌وگوی دراماتیکی که روایتِ قصّه را پیش ببرد...

به خودم تذکّر می‌دهم که باید از این موقعیتِ غیرِ معمولِ قرارگیری‌مان استفاده کنم... احتمالاً راحت‌تر می‌توانم حرفی بزنم با او، مثلاً چند عبارت یا پرسش‌ِ صمیمانه... وقتی مجبور نباشم چشم بدوزم در آن نگاهِ نافذ و ژرفی که تا انتهای ضمیرِ ناخودآگاهِ مرا می‌خواند...

این حقّ من است... پس از این همه سال... در حالی که شاید آخرین دیدارمان همین باشد... هنوز خیلی چیزها هست که باید بگویم... خیلی مجهولات که بدانم...

هر چند رسمِ معاشرتِ میانِ ما، هرگز بر این روال نبوده است...

مثلاً شاید بشود تعریف کنم از همۀ دردهایی که فعلاً رفته... و زخم‌هایی که اتّفاقاً تازه شده... از آن اشتیاقِ جان‌سوزِ گرمابخش که مثلِ شعله‌های این اجاقِ مصنوعیِ دیواری، پشتِ شیشه‌های ایمنیِ حرمت‌های فردی و اخلاقِ عمومی، تا ابد محفوظ و بی‌خطر خواهد ماند...

ولی البته که فقط چای می‌نوشم... و نفس می‌کشم هوای او را... و گوش می‌دهم به گلایه‌های باران... رازگویی‌های آتش... و نفس‌های او... آرام و امیدبخش و زنده... و ضربانِ قلبِ خودم...

خرسندِ خرسندم انگاری...

خوشحالم که فردا، در هیاهوی آن بازارِ کساد و پُر مدّعای علم و فضل... رازِ شبانۀ نرگسی مستانه[1] را در دل دارم... که یک‌بار مرا به کامِ مرگ کشانیده و دیگر بارم از آن ورطۀ محتوم رهانیده است...

مثلِ شاعری که پریِ کوچکِ غمگینی را می‌شناسد «که شب از یک بوسه می‌میرد و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد...»[2]

و به بیانی حقیقی‌تر و هراسناک‌تر...

حُسنِ بی‌پایانِ او چندان که عاشق می‌کشد/ زمرۀ دیگر به عشق از غیب سر برمی‌کنند...[3]

(ادامه دارد)



[1] - علم و فضلی که به چل سال دلم جمع آورد// ترسم آن نرگسِ مستانه به یغما ببرد (حافظ)

[2]- من... پری کوچک غمگینی را... می‌شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد... و دلش را در یک نی‌لبک چوبین... مینوازد آرام، آرام ... پری کوچک غمگینی... که شب از یک بوسه می‌میرد ...و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد. (فروغ فرخزاد/ تولدی دیگر)

[3] - حافظ


قسمت بعد
قسمت قبل