ویرگول
ورودثبت نام
Fatemeh Kheradmand
Fatemeh Kheradmandدر میان هیاهوی دل مشغولی های روزمره، به احتمال نوشتن مخفیگاهی بود که به آن پناه بردم…
Fatemeh Kheradmand
Fatemeh Kheradmand
خواندن ۱ دقیقه·۴ روز پیش

جشن تولد


گویی در این نقطه از دنیا، ناف زندگی ما را با بدبختی بریده اند.

به هر گوشه و کنار که چشم میدوزی ردی از شوربختی را میبینی و با خودت می‌گویی: مگر از این بدتر هم می‌شود؟

و فردای آن روز به تو نشان می‌دهد که آری، میتواند از این بدتر هم باشد…

ما در نقطه ای از زمان قرار گرفته‌ایم که نه هوس امید را در سر می‌پرورانیم، نه رد آرامش را در زندگانی‌مان پیدا می‌کنیم.

دخترک تا به دیروز رویاهایش را روی برگه‌ای نقش می‌زد که روز تولدش هیچکدام را از قلم نیاندازد. اما امروز وقتی کنارش قرار گرفتم تا این روز به خصوص را شریکش باشم، به چشمان خود دیدم که او بدون آنکه آرزویی را زیر لبانش زمزمه کند، شمع های روی کیکش را فوت کرد…

من آن پسر را دیدم که عشق زندگی‌اش را با جیب خالی‌ تاخت زد و انگار که بخواهد، من اشک هایش را نبینم، رویش را از من برتابید.

من به همه جا سرک کشیدم. به دنبال خوشبختی گم‌شده در صورت تک تک این آدم ها بودم.

و من بسیار دیر متوجه شدم که خوشبختی در همان شب تولد دخترک مرد…

فاطمه خردمند

۱۴۰۵/۰۴/۰۵

تولدخوشبختیخواندندلنوشته کوتاه
۱
۰
Fatemeh Kheradmand
Fatemeh Kheradmand
در میان هیاهوی دل مشغولی های روزمره، به احتمال نوشتن مخفیگاهی بود که به آن پناه بردم…
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید