شینیگامی(خدای مرگ)

خیلی با خودم کلنجار میرفتم تا تکلیفم رو مشخص کنم خیییییلی....

برم یا نرم؟

یعنی حالا که باز به زندگی برگشتم هم اینجا رو ترک کنم؟

در همین لحظات بودم که چیزی رو به یاد اوردم!

رفتار های بدی که توی یتیم خونه بهمون نشون میدادن!

اون دادها و بی عدالتی ها!

تصمیمم قطعی شد

می رم!

می رم و خاطراتم رو همینجا خاک می کنم!

این رو که به سانیو سنسه گفتم جور عجیبی نگاهم کرد!

نمی دونستم غمه،شادی یا تعجب

بهم گفت از بچه های یتیم خونه قبول نمی کنن!

خیلی صحبت کردم اما گفتن نمی شه!

مگه اینکه.....

_مگه اینکه چی؟؟؟

+مگه اینکه به سرپرستی گرفته بشه!

جا خوردم!مگه کسی سرپرستی یه بچه ۱۲ ساله رو بعهده میگیره؟؟

+فکر کنم دیگه نتونیم همدیگرو ببینیم:)

_چی؟چرا؟؟

+خب مثل اینکه سرپرستات اومدن دنبالت!

_اما....اما من...

+نگران نباش خونواده خوبین:)

_ولی من اینجارو دوست دارم!

اصلا نمی فهمیدم که داره چه اتفاقی میافته!!!

+ببین من درکت می کنم ولی می خوام باهات منطقی صحبت کنم عزیزم!

می دونم که اینجا بودن رو خیلی دوست داری و ما هم دلمون نمی خواد از اینجا بری ولی پیشرفتت مهم تره!

خیلی مهم تر!




به خودم که اومدم توی دفتر مدیر نشسته بودم جلوی یه زوج

اونها ازم سوالاتی رو می پرسیدن از قبیل

+دوست داری کجا رو ببینی؟

_آکیهابارا رو

+خیلی خوب میشه اگه باهم بریم:)

+غذای مورد علاقت چیه؟

_رامن رو خیلی دوست دارم:)

+من می تونم خیلی خوب درستش کنم:)

+خب چه رنگی رو دوست داری؟

_بنفش

+ خیلی قشنگه، تم اتاقت رو بنفش می کنیم!

بعد از کلی سؤال و جواب بهم گفتن

+تو بچه خیلی باهوشی هستی و آینده روشنی داری! شاید تو دوران مدرست زیاد نبینیمت ولی تعطیلات رو باهم میریم سفر و کلی خوش می گذرونیم!

کلی ام غذا های خوشمزه می خوریم:)

تازه تو خیلی با استعدادی و حتما مایه افتخارمون میشی:)

پس علت اصلی اینکه من رو می خواستن این بود!

هوشم-_-

مدیر رو به من کرد و گفت باهاشون میری دیگه؟

تمام یادگاری ها و دوستای یتیم خونم رو کنار گذاشتم و جواب مثبت دادم

اون زوج که رفتن مدیر بهم گفت که اونا خانواده خیلی خوبین شغل های شریفی ام دارن و خیلیم مهربونن خوشحال باش که تورو انتخاب کردن!

سرم رو تکون دادم و با اجازه از مدیر بیرون اومدم

بقیه دورم رو گرفتن و سؤالاتی رو پرسیدن

سایا و مونیکا ام وقتی دورم خلوت شد پیشم اومدن و پرسیدن(واقعا می خوای بری؟)

سرم رو به نشونه تایید تکون دادم

بهم گفتن موفق باشی تو خیلی خوش شانسی!

ولی ما باید تا آخر عمر اینجا بمونیم

آکیهابارا
آکیهابارا







روز موعود فرا رسیده بود!

وسایلم رو جمع می کردم

دو_سه تا عکس یادگاری!

دفترچه خاطراتم

اسباب باز بچگی هام

چاقویی که قاچاقی نگهش داشته بودم:/

لباس هامم رو برداشتم در حالی که بهم گفته بودن لازمم نمی شه!

اونها کمی زودتر از وقتش رسیدن و وقت نشد خوب با همه خداحافظی کنم:(

داشتم سریع با همه خداحافظی می کردم!

بعضی از کوچیک ترها داشتن اشک می ریختن

و چند نفر می گفتن نمی زاریم که بری!

اما دست اونا نبود......

حتی دست خودمم نبود!

هر چی گشتم سایا رو پیدا نکردم به مونیکا نگاه کرد منظورم رو فهمید و گفت سایا گفته که نمی تونه بیاد!

قبول کردم

سوار ماشین شدم داشتیم بیرون می رفتیم که دیدم یه چیزی پشت سر ما بیرون اومد دقت که کردم فهمیدم سایاست

داشت برام دست تکون میداد منم همین کار رو کردم

به اون خانواده گفتم که برگردیم تا با دوستم خداحافظی کنم

جوابشون برام عجیب بود

(بعدا هر وقت که خواستی بر می گردیم اما الان کار مهم تری داریم!باشه؟)

_باشه!

منظورشون چی بود ؟

مدت زمان تقریبا زیادی رو رانندگی کردیم حدودای غروب بود که یکجا ترمز زدیم

مردی که باید بابا صداش می کردم فلشی رو دستم داد و بهم گفت به ته این کوچه که رسیدی می پیچی سمت چپ اونجا بن بسته و بعدش یه دکمه رو می بینی وقتی فشارش دادی یه نفر از دری که شبیه دیواره میاد بیرون این رو دستش میدی و بی هیچ حرف اضافه ای بر می گردی!

+چی؟

+لطفا انجامش بده عزیرم:)

قبول کردم ولی حس خوبی نداشتم

زنگ رو که زدم یه خانم بیرون اومد اما قبل از اینکه فلش رو دستش بدم روی زمین افتاد!خونش همه جا رو در بر گرفت! از مرگ نمی ترسیدم اما اگه اینجا بمیرم خیلی ضایست!

روم رو برگردوندم تا فرار کنم اما روی زمین افتادم و.....


شرمنده بابت اینکه یه مدت نبودم:)

داستان داره جالب میشه

ولی اگه خوشتون نمیاد بگید تا دیگه نزارمش-_-

اگرم خوبه همینجا بهم بگید:)