اخیراً فهمیدم که یک شاخه از تشیُّع، بعد از امام صادق(ع) خط امامت را تا همین لحظه ادامه داده و درحال حاضر به امام پنجاهمشان، رحیم آقاخان، فارغالتحصیل از دانشگاه هاروارد رسیدهاند!
ماجرا از فوت ناگهانی مردی شروع شد که هیچکس در جانشینی او پس از امام صادق(ع) شک نداشت. ضایعه مرگ اسماعیل، چنان ناباور آمد که حتی نشان دادن چهرهی بیجان او پیش از دفن توسط پدر، برای اثبات اینکه پسر عروج نکرده برای عدهای کافی نبود!! (اسماعیلیه ۷ امامی)
گروه دیگرشان اگرچه که هر طور شده بالاخره با مرگ اسماعیل کنار آمدند، اما با جانشینی برادرش کاظم(ع) نه!
اسماعیلیهها با امامان مستورشان سالها پنهانی زندگی میکردند تا اینکه امام زمانشان ( امام یازدهم ) ظهور کرد و در آفریقا عَلَم کردند که ما خلیفهایم! قدرت بهآنها روی آورد. قاهره را ساختند. دانشگاه الازهر مصر را زدند. یکی از امامانشان هم که رسماً ادعای الوهیت کرد و در یک شب غیب شد! در همین گیرودار، اختلافی سر جانشینی در قاهره، باعث شد یکی از آنها به نام حسن صباح درست قبل از فروپاشی خلافتشان از مصر فرار کند و برسد به تصاحب قلعهی الموت در ایران!

الموت هم داستانهای خودش را داشت. منجمله امامی که دیگر شاهکار فرقه بود و در ماه رمضان سفره را پهن کرد و گفت قیامت شده! ای مسلمانان نماز و روزه و شریعت برای همیشه تمام شد! اینجا بود که دیگر مغول ریخت و تارومارشان کرد! گمان میرفت که اسماعیلیه برای همیشه نابود شده، اما آنها در پستوی روستاهای ایران نزدیک به پانصد سال در تقیه جان به در بردند تا آنکه دوباره قاجار پر و بالشان داد. فتحعلی شاه حکومت کرمان را دستشان داد و صدایشان زد «آقاخان!»
در پی شورش مذهبی کرمانیها علیهشان، آقاخان با خدم و حشمش به هند گریخت و در آنجا خود را چنان به دامان استعمارگران انگلیسی چسباند که آنها از او برای سرکوب شورشهای محلی در سند و افغانستان استفاده کردند و در مقابل این خوش خدمتی، به او مستمری سلطنتی از کاخ انگلستان اختصاص دادند!
از آن روز، آقاخانها ثروتمندترین و غربیترین رهبران مذهبی جهان شدند؛ طوری که آقاخان چهارم لیسانسش از هاروارد گرفت و نامش در لیست متموّلترین مردان انگلیس بود. حالا دیگر خودشان دانشجو بورسیه میکنند! با قدرتهای جهان بروبیایی دارند! مقرّ رسمی و بزرگی در پرتقال دارند! و صاحب مشهورترین جایزه ی معماری جهان، جایزهی آقاخان هستند! (پل طبیعت و چند اثر معماری دیگر در ایران برنده ی این جایزه شده! )

پارت مقدمه تمام شد. بیشتر مطالبش را جهت اطلاع عمومی نوشتم پس نفس بگیرید که هنوز اصل داستان این فرسته را شروع نکرده ام!
برگردیم به قلعه الموت!
گروه عملیات انتحاری اسماعیلی!
خودشان را «فدایی» یا «داعی» مینامیدند. اما مخالفانی که از دستشان به تنگ آمده بودند، به تحقیر جور دیگری صدایشان میزدند: «حشاشین» (حشیشیها)!
بعداً همین کلمه در غرب شد «assassin»؛ یعنی آدمکش! امروز کلمه «Assassination» (ترور) از همین جا آمده!
ماهها تا سالها با صبوری در هویتی مبدل به سوژهی ترور نزدیک میشدند تا کار را به آخر برسانند.
در شرق، نظامالملک طوسی، قدرتمندترین وزیر تاریخ سلجوقیان، را جلوی چشم هزاران سرباز ترور کردند. صبح روزی دیگر، سلطان سنجر سلجوقی از خواب بیدار شد و بالای سرش یک خنجر و نامه دید: «اگر به جانت علاقه داری، با ما مدارا کن!».
در غرب که کنراد مونتفرات، پادشاه اورشلیم را با لباس مبدل راهب، جلوی دروازه شهر کشتند. حتی دو بار تا پای ترور صلاحالدین ایوبی پیش رفتند. قدرتشان به جایی رسید که پادشاه انگلستان ریچارد شیردل، برای از میان برداشتن رقبای صلیبیاش، دست دشمن مسلمانش، حشاشین را میبوسید!

و اما نوبت پلات توییست ماجراست!
میخواهم باهم به سراغ «روایتی» از این داستان برویم که مارکوپولوی جهانگرد، با خود به غرب برد!
متون زیر، بخشهای ترجمه شده از کتاب «Livre des Merveilles du Monde» است که مارکوپولو پس از سفر به ایران، دربارهی گروه حشاشین و قلعه الموت نوشت:
«او (حسن صباح) در درهای که میان دو کوه قرار داشت باغی محصور ساخته بود؛ بزرگترین و زیباترین باغی که تا آن زمان دیده شده بود. در آن باغ قصرهایی با نقش و نگارهای طلایی، و جویهایی روان از شراب، شیر، عسل و آب بود. زنان و دوشیزگانی بس زیبا در آنجا میزیستند که با نواختن آلات موسیقی، آواز خواندن و رقصیدن، هر بینندهای را مجذوب خود میکردند، چرا که پیرمرد کوهستان میخواست مردمش باور کنند که این همان بهشت موعود است.
او برای رسیدن به مقصودش، پسران جوان و تنومندی از ۱۲ تا ۲۰ سال را که در آن نواحی یافت میشدند به دربار خود فرا میخواند. او این جوانان را دستههای چهار تا ده نفره به باغ میفرستاد. ابتدا به آنها یک نوشیدنی خوابآور (که برخی منابع آن را "حشیش" و برخی "تخم خشخاش" ثبت کردهاند) میخوراند. پس از آن که جوانان به خواب عمیقی فرو میرفتند، آنها را به درون باغ میبردند و در آنجا بیدار میکردند. پس از بیداری، آن پسران بیچاره با دیدن آن همه زیبایی و نعمت، باور میکردند که واقعاً در بهشت به سر میبرند. پیرمرد کوهستان نیز به آنها میگفت: 'اگر میخواهید برای همیشه در این بهشت بمانید، باید فرمانبردار من باشید و هر که را به شما بگویم به قتل برسانید.' بنابراین، او به هر کدام از آن جوانان مأموریتی برای کشتن یکی از دشمنان خود میداد و به آنها وعده میداد که پس از کشته شدن، فرشتگان آنها را مستقیماً به بهشت خواهند برد. به این ترتیب، پیرمرد کوهستان توانسته بود پیروانی داشته باشد که برای خدمت به او از مرگ هیچ ترسی نداشتند.»

تا پیش از روایت مارکوپولو، هیچ سند تاریخی معتبری این داستان را تأیید نمیکند. اما طوری که همچنان این داستان روایت میشود، انگار با نوعی «رژیم حقیقت» (Regime of Truth) فوکویی طرف هستیم. یعنی حقیقت نه آن چیزی است که «واقعاً هست»، بلکه آن چیزی است که «قدرت آن را ساخته است».
در قرون وسطی قدرت دست کلیسا و پادشاهیهای اروپایی بود که «کیستی اسماعیلیه» را روایت کنند. آنها گفتند: «حشاشین دیوانگان بیعقلی هستند که با حشیش و خشخاش کنترل میشوند». و این تا به امروز «حقیقت» ماند.
البته که اصلاً اهمیت وجه تسمیه حشاشین، از حیث راست و دروغ بودن یک واقعه تاریخی نیست. بلکه از حیث سندیت «شیوه روایت» است. سندی از اینکه غرب چگونه «دیگری» را میبیند: با تقلیل. با انکار هر چیزی که در چارچوب خشک مادهگراییاش جا نمیشود!
در الهیات رسمی کلیسای کاتولیک قرون وسطی، ایمان عمدتاً به معنای پذیرش جزمیات و اطاعت از احکام کلیسا بود. خدا یک پادشاه بزرگ بود، انسان رعیت. بهشت جایزه اطاعت بود، جهنم مجازات نافرمانی.
ایمان صلیبی، ایمانی محاسبهگر بود: هزینه (جنگ، خطر مرگ) در برابر سود (بخشش گناهان، بهشت).
رابطه فرد با خدا همیشه پشت لایههایی از واسطه تعریف میشد. کلیسا، پاپ، کشیشان همیشه این وسط نشسته بودند. ایمان فدایی الموت اما بیواسطه بود. امام زنده بود، قابل دسترس، فرمان میداد، و فدایی بدون هیچ واسطهای تسلیم میشد. این نزدیکی و بیواسطگی برای ذهنیت مسیحی قرون وسطی نه تنها غیرممکن، که بدعت بود. هر کسی ادعای رابطه شخصی با خدا میکرد، یا قدیس تحت کنترل کلیسا بود و یا زندیق.

صلیبیون هنوز ۵۰۰ سال با تولد فیلسوفی مثل کییرکگور فاصله داشتند تا ایمان شورمندانه را یادشان دهد!
در الهیات کاتولیک، رستگاری بدون وساطت کلیسا ممکن نبود. فرد به تنهایی نمیتوانست تصمیم بگیرد. «فرد تنها در برابر خدا» در قرون وسطی، تقریباً کفر بود. بنابراین، صلیبی هرگز نمیتوانست مانند ابراهیم کییرکگوری، تمام قواعد اخلاقی و اجتماعی را «تعلیق» کند و فقط به فرمان درونیاش گوش دهد.
فدایی اما چنین نبود. او میتوانست با یک فرمان امام، همه چیز را فدای یک غایت رادیکال کند. این همان چیزی است که کییرکگور آن را «ایمان شورمندانه»، و «تعلیق غایتشناختی امر اخلاقی» مینامد.
ایمان شرقی در ذهن کلیسازدهی صلیبیون و مارکوپولو فهم نمیشد! لاجرم این ایمان ناشناخته را به آنچه برایشان دیدنی و ملموس تر بود تقلیل دادند! حشیش! چیزی که نمیفهمی را باید بچسبانی به ساده ترین چیزی که میشناسی! انگار عادت دیرینه ذهن غربی است! از ایمان شروع میشود و تا خود خود ماهیت ذهن و آگاهی را هدف نگیرد، دست بردار نیست.
مارکوپولو در فاصلهی پانصد سال عقب تر از مسیحیت کیرکگور، قصهی باغ الموت را برای غرب روایت میکند. باغ الموت، روایت مادهانگاری "ایمان شورمندانه" در ذهن انسان غربی است. او در یک نظام فکری خاص نفس میکشد؛ نظامی که ذاتاً گهوارهی رشد «فیزیکالیسم» است. تقلیل ایمان به شیمی، نماد بنیان سست «متافیزیک» غرب است که بعد ها حتی به تقلیل ذهن به ماده میانجامد!
