
"چرا ماها مردن مان هم سخت است؟"
این سوال هَنار رو تا اخر کتاب از خودم میپرسم
این داستان تلخ بود ؛ تلخ و تکان دهنده
انقدر تلخ و عمیق که ارزو میکردم به انگلیسی ترجمه شده بود و توی کتابخونه هر دولتمردی با هر ملیتی بود
اما مگه یادم رفته قدرت بیحد و حصر چطور از ادم هایعادی جنایت کاران جنگی میسازد؟
این داستان و تکتک شخصیتهاش ماندگارن و میتونن
مدتها تو ذهن مخاطب بمونن که یکی از مهم ترین و فکر کنم اصلی ترین هدف هر نویسنده ای ئه مخصوصا اگر قرار باشهفریاد یه ملت رو به گوش مخاطبین برسونه
زارا امیدی متولد ایلام ئه و وقتی تمام این جنایات داشت اتفاق می افتاد یه دختر کوچولو بیشتر نبود ولی تصمیم گرفت سخت ترین قدم حرفه ایش رو برداره و کتابی بنویسه درباره شهر و مردم قومش
ملت مظلوم کُرد مرزنشین که توی هیچ سرزمینی رنگ خوشی رو ندیدهان و واقعا برام سئوال شده و میخوام بیشتر درموردش مطالعه کنم (اگه کتابی در مورد نسل کشی کُرد ها که بیشتر مستند باشه میشناسید خوشحال میشم بهم معرفی کنید🙏🏻 )
وقتی این کتاب رو بخونین دیگه کتاب هایی که درباره جنایت آشویتس حرف میزنن براتون جذاب نیست چون دقیقا یکی عین دم گوشمون در زمان حمله رژیم بعث عراق به ایران اتفاق افتاده ( و تنها زمانی ما رفتیم لاهه و شکایت کردیم که توی سردشت و حلبچه شیمیایی انداختن و زنان قصر شیرین رو به اسارت بردن ...و حقیقتا نمیدونم اون دادگاه این اعمال رو به عنوان جنایت جنگی به رسمیت شناخت یا نه اگه اطلاع دارین بهم بگین🙏🏻 )
( وقتی درمورد بمباران شیمیایی وحشتناک سردشت و حلبچه توی کتاب میخوندم مدام یاد فیلم درخت گردو میافتادم و حقیقتا قلبم پاره پاره میشد )
"گنجشک هایی که مثل برگهای پاییز روی زمین ریخته باشند"
"داد میزدم : برید مردم برید مگر نمیدانید سر گنجشک های حلبچه چه امده؟
بربر نگاهم میکردند : انها که ندیده بودند سر ان ها چه امده و تو خیره به گنجشک های ریخته روی زمین بودی هَنار، به خودمان فکر میکردی نه؟ به ریختن مان روی زمین"
این داستان دوخط مستند و روایت داره و واقعا خوب نوشتهشده و یک لحن سوگواری شاعرانه داره که من خیلی کم توی داستان های فارسی میبینم (شاید کم سعادتی بنده بوده)
نیمه های اول داستان بشدت گیرا و تلخ و صد و پنجاه صفحه اخر کتاب بشدت جذاب میشه طوری که من واقعا تو دوتا نشست خوندمش (نگم که ۶۷ صفحه اول برای من ۶۷۰ صفحه گذشت چون حس میکردم این غم تمومی نداره و همش داشتم اشکام رو به عقب میروندم و اخر سردرد گرفتم )
سعی میکردم ازش فرار کنم نخونمش تا حالم بد نشه ولی مگه شارو تونست فرار کنه؟ مگه هَنار تونست ؟ مگه چیا تونست دیار رو فراموش کنه ؟ مگه کارزان تونست رنجی که تو بغداد میکشید و دلش برای کردستان پر پر میزد رو از خودش دور کنه ؟
مگه میشه از یک واقعیت تاریخی که صدها هزار نفر رو تروماتایز کرده گذشت ؟
منم نتونستم و رفتم سراغش و یه شیرجه زدم تو دل تاریکترین خاطرات شارو
واقعا موقع خوندن این کتاب شارو بودم : "این منم در یک ماشین سیاه میروم بمیرم "
وقتی دوستام و خانواده ام بهم میگن یکی از اون داستان هات رو چاپ کن و من میگم خوب نیست و میپرسن تعریف دقیق تو از خوبی چیه اینه تعریف دقیق من از خوبی که چه عرض کنم شاهکار قلم خانم امیدی ئه ( دعوتتون میکنم برید مصاحبه شون با سایت ایبنا رو بخونین خیلی جالبه )
امیدوارم این کتاب فیلم بشه و ترجمه بشه و توی تمام دنیا بچرخه انقدر زیبا نوشته شده بود که واقعا منو توی داستان های ایرانی سخت پسند کرد و فکر کنم مورد علاقه ترین کتاب ادبیات معاصر ایران برام این کتاب باشه ( خیلی پر جرأت گفتم ولی سرش میمونم )
واقعا به قفسه ابی نشر چشمه که شمامل داستان های ایرانیه افتخار میکنم مخصوصا این روزها که کسی کمتر ایرانی میخونه و مینویسه و جوان های نسل من ازش دور شدن و احساس غریبی میکنند ؛ کتاب های این چنینی میتونن نجات بخش نسل غریبه ما با قلم ایرانی باشند .
لحن شاعرانه این کتاب منو کشت و توی یه هفته خواب و خوراک و فکر رو ازم گرفت به هیچ چیز نمیتونستم فکر کنم جز هَنار و شارو و آسکی و دیار و چیا و کارزان
صبحی که با کابوس شارو بیدار شدم با فکر این کتاب بیدار موندم و نشستم تمامش کردم و این یعنی موفقیت نویسنده برای منتقل کردن فریاد یک ملت رنج دیده و جلب کردن توجه من به عنوان یه مخاطب عام وقتی داشتم کتاب رو میخوندم مدام یاد فیلم اقای بهمن قبادی " لاکپشت ها پرواز میکنند" می افتادم و اینکه چقدر سرنوشت این قوم تلخه و واقعا جا داره این نقل قول از فاروک شهیچ رو بنویسم " جنگ هیچ چیز خوبی با خودش نمی اورد تنها جسد ها و خاطرات بوی ان ها میماند "
تا عمر دارم قرار نیست این کتاب تکان دهنده و تلخ و تاثیر گذار رو فراموش کنم و میرسیم به جمله طلایی کتاب :
" توی لحظه ای که فریاد زدی نگذار ببرندم شارو موندم"