
"ان پنج متهم را نگاه میکنم ظاهرشان معمولی به نظر میرسد . اما مگر انتظار داشتم چه ببینم؟ شاخ؟ گوش های نوک تیز؟"
واقعا اسلاونکا انتظار داشت چه ببیند؟مردانی با پوست قرمز و شاخ و دم ؟ نه انها فقط چند پلیس ساده و راننده تاکسی بودند کسانی که از وجود شرایط جنگی سوء استفاده کرده بودند و دست به جنایات جنگی زده بودند.
پیش تر از این خوب با "جنایات جنگی" به معنای قانونی اشنا نبودم و اینکه هرکس میتواند جنایتکار جنگی باشد ؛ حتی کسی که وقتی سرفه میکنید حالتان را میپرسید و به بچه گربه ها غذا میدهد و قیافه اش انقدر مطمئن است که شب در یک کوچه خلوت از کنار او راه رفتن نمیترسید
درست مثل "رادیسلاو کریستیچ" همه به سرشان قسم میخوردند پسر به خوبی او در یوگسلاوی( جمهوری فدرال سوسیالیستی قبل از فروپاشی شامل صربستان،کرواسی،بوسنی و هرزگوین، اسلوونی،مقدونیه و منته نگرو) ندیده اند و اون یه بیگناه به تمام معناست ؛ "اون به یک زن مسلمان بعد از کشتار سربرنیتسا کمککرده بود تا دارو بخرد ، دوستش را از مرز رد کرده بود چون تمایلی به کشتن ادم ها نداشت" و معلم ماهیگیری او گفت : اون ازارش به یه مورچه هم نمیرسه ؛ اما او را به معنای مامور عذاب میشناختند ؛ او روی عکس جلد این کتاب است اسلحه که صدا خفه کن دارد را سمت سر مردی گرفته و ان مرد احتمالا در دلش میگوید الان میزند نه ...چرا نمیزند؟
" تو و تو و ....تو "
او از میان مردم قربانی های خود را اینطور انتخاب میکرد همه از بازگشت او به اردوگاه وحشت داشتند
" رادیسلاو برگشته خدایا اون برگشته همه میمیریم "
اسلاونکا در دل میگوید شبیه دامادم است همانقدر بی ازار همانقدر مودب اما چه چیزی اسلاونکا و رادیسلاو و جمهوری یوگسلاوی را به لاهه یک شهر کوچک در هلند کشانده ؟
کشوری که خودش حاضر نبود " قهرمانان ملی" اش را به دادگاه بفرستد با فشار ناتو اکنون رئیس جمهور و فرماندهانش به عنوان "جنایت کاران جنگی " به لاهه میفرستد درست ۱۰ سال بعد از جنگ در بوسنی و کشتار معروف مسلمانان در سربرنیتسا
چه اتفاقی افتاد ؟ چطور یک همچین اتفاقی افتاد ؟
"عقاید و عقده های خفه شده" و "قدرت"
قدرت بی حد و حصر باعث جنونی شده بود که حتی عقایدی که سال ها پیش درخودشان کشته بودند و حتی به ان باور نداشتند از حقیقت و انسانیت پیشی گرفت " ما با هم همسایه و دوست و فامیل هستیم " کروات ها و صرب ها و مسلمانان سالها باهم همسایه و دوست بودند شب خوابیدند و فردا تصمیم گرفتند دوستانشان را بکشند چنین چیزی در یک شب رخ نمیدهد و ریشه در درون و سالها پروپاگاندا داخل رسانه ها دارد.
"پسرها فقط داشتند تفریح میکردند درست انها تجاوز کردند و یکی افسرها گفت میذارم بری چون یه دختر به سن و سال تو دارم اما مگه اون ها زنده نیستند ؟ باید خوشحال باشند چون خوش اقبالند" ....هیچ کدام از زنانی اسلاونکا با انها حرف زد خوش اقبال بنظر نمی امدند ترسیده و اسیب دیده و بدون روح بودند .
بعد از مرگ تیتو (که تَرَک بزرگی بر روح جمهوری یوگسلاوی بود) و فروپاشی شوروی چنان خلاء بزرگی در کشور بود که مردان و زنان بزرگ در خیابان با گریه و گمگشتگی راه میرفتند و حالا اسلوبودان میلوشویچ و لیدی مکبث اش امده بوند با سیاست جدیدشان ان ها را نجات دهد و ان ها با دست خودشان دوباره به بدبختی بازگشتند.
گاهی ترک عادت واقعا موجب به "مرض" میشود
این "مرض" دویست هزار نفر را کشت
چه میشود اگر شما جنایتی را علنی کنید ولی با سکوت مردم رو به رو شوید ؟ همانند سکوت صبحگاه ساکت تر از ساکت طوری که حتی فریاد دراژن اردموویچ هم نتوانست شهر را بیدار کند : "رفقا نههههه معلوم هست میخوایم چیکار کنیم ؟ من ادم نمیکشم"
حالا ما در لاهه نشستیم چون خودمان نمیتوانیم لباسان چرک و گناه الود خود را پاک کنیم و دستان خونین خود را بشوریم اینجا در میان دیوارهایی پر از رد خون از "قدرت" حرف میزنیم ولی زمزمه هایی میشنویم "رادیسلاو واقعا ارام است ازارش حتی به مورچه هم نمیرسد".
واقعا از نوع روایت لذت بردم و تمام کتاب های نویسنده به لیستم اضافه شد .