
در حال شنا کردن در دریای غمی هستم که تا به الان ساحل نداشته است. سال هاست که برادران و خواهرانم را میکشند فقط به این خاطر که میخواهند به ساحل برسند. در این میان اشخاصی را میبینم که شنا نمیکنند، نزدیک میشوم، لمسشان میکنم، سرد هستند، تعجب میکنم
+ به دیگری میگویم که اینها چرا اینگونه هستند؟
- میگوید کشته شدهاند
بیشتر تعجب میکنم
+ یعنی باز هم شروع به کشتار کردهاند؟
- بله.
نمیدانم چه کنم، از شدت خشم سرعت خود را بیشتر کنم یا از ترس به عقب بروم؟
در این میان که دچار تردید هستم باز هم کسانی را میبینم که مردهاند. دلسرد و ناامید میشوم.
+ به دیگری میگویم که این دریا نیست، دریای خون است، دیگری هم با بغض به نشانه تایید سر تکان میدهد.
+ میپرسم که چگونه میکشند؟ از کجا شلیک میکنند؟
-میگوید با اسلحه از ساحل میکشند
+ پس ساحلی وجود دارد؟
- بله، مگر نمیدانستی؟ پس تا الان برای چه شنا میکردی؟
+ میدانستم ساحل وجود دارد اما انقدر شنا کردهام و نرسیدهام، ناامید شده بودم و فکر میکردم ساحلی وجود ندارد.
به شنا کردن ادامه میدهم، تنها نیستم، با اینکه افراد زیادی کشته شدهاند اما باز هم نتوانستهاند شجاعت ما را از بین ببرند. هم متعجب میشوم از شدت جنایت و هم متعجب از شجاعت برادران و خواهرانم. در این بین یکی فریاد میزند «نترسید نترسید ما همه باهم هستیم». ما هم همراه با او فریاد میزنیم. شجاعتمان بیشتر میشود، سرعتمان هم بیشتر میشود، حس میکنم که به ساحل نزدیک میشوم، ناگهان صدای رگبار گلوله میاید. چند تن از اطرافیانم دیگر شنا نمیکنند، سکوت همه را فرا میگیرد. آنکس که چندی پیش با او صحبت میکردم کشته شده است، سه نفر دیگر هم کشته شدهاند. در آستانه انفجار هستم، نمیدانم با این شدت از خشم و غم چه کنم، میخواهم بمیرم، احساس گناه میکنم از اینکه من زنده هستم اما دیگران مردهاند. تنها نیستم، دیگران هم همین احساس را دارند.
+ فریاد میزنم که چرا انقدر میکشند؟
- یکی میگوید چون نمیخواهند به ساحل برسیم
+ چرا؟!!
- چون ساحل غصب شده را مال خودشان میدانند و اجازه نمیدهند از ساحل استفاده کنیم
+ غلط میکنند که مال خودشان میدانند، چرا همچین فکری میکنند؟
- این سوال، سوال من هم هست. نمیدانم
در این بین یکی فریاد میزند «قسم به خون یاران ایستادهایم تا پایان» ما هم همراه با او فریاد میزنیم، صدایمان آنقدر بلند است که هیچ چیزی جز گلوله نمیتواند جلویمان را بگیرد. باز هم صدای شلیک آمد و باز هم برادران و خواهرانم کشته شدند. یکی گفت شعار ندهید، سکوت کنید و به راه خودتان به سمت ساحل ادامه دهید. با چشمانی پر از اشک و غمی بی پایان و البته جسمی خسته، بدون شعار به راه خود ادامه دادیم. فکر میکردیم که دیگر شلیک نمیکنند یا حداقل کمتر شلیک میکنند اما زهی خیال باطل، باز هم شلیک کردند و باز هم کشته دادیم. سردرگم، عزادار، غمگین و خشمگین بودیم. تحمل همچین رنجی طاقت فرساست اما چه میکردیم؟. فریاد زدم صبر کنید و به جلو نروید، همینجا بمانید، آنان که نمیتوانند همهمان را بکشند، بالاخره خسته میشوند و میروند. همین هم شد مدتی صبر کردیم و به یاد برادران و خواهران از دست رفته مان اشک ریختیم. ناگهان صدای گلوله آمد، اینبار حتی بیشتر از قبل کشته دادیم!!
با خود فکر کردم که اگر به سمت ساحل حرکت کنم، میکشند. اگر شعار بدهم، میکشند، اگر توقف کنم هم حتی میکشند. گویی کاری جز کشتن بلد نیستند پس بهتر است که حداقل به ساحل نزدیک تر شوم و کشته شوم. همهمان دوباره به سمت ساحل اینبار با سرعتی بیشتر حرکت میکنیم، گویی افکار من، افکار دیگران هم بود، پسری از آن دور فریاد میزند «توپ تانک مسلسل دیگر اثر ندارد به مادرم بگویید دیگر پسر ندارد» در همان لحظه باز هم آن ضحاکان به سمت ما شلیک میکنند و همین پسر که شعار سر داده است را میکشند. زنی با صدایی غمناک فریاد میزند که «نه، عزیزکم همه کسگم امیدکم، نه!!!» گویی مادر او بوده است، همچنان در حال فریاد زدن است، همه ما به او خیره شدهایم و همراه با او اشک میریزیم. انقدر اشک میریزد و فریاد میزند که از شدت غم دیگر جانی در او نمیماند و میمیرد !!
زبانم قاصر است، تنم خسته است، روانم آشفته است، احساساتم بی ثبات است، میلی به زنده ماندن ندارم. تک تک مان را بدون هیچ رحمی میکشند. آه، کاش اسلحه داشتم، کاش میتوانستم به شکلی برابر با آنها مبارزه کنم. از خود میپرسم که آیا آنها رباتن؟ آیا آنها متوجه هستند که در حال کشتن انسان هستند؟ به چه حقی ما را میکشند؟ چرا ساحل را از آن خود میدانند؟ میدانم که سوال تکراری از خود میپرسم، نمیتوانم جلوی خودم را بگیرم، چه کنم؟ فکر نمیکردم که وجود خود را زیر سوال ببرم اما بردهام. وجود خدا را هم زیر سوال بردهام، آه، چه احمق بودم که فکر میکردم خدا وجود دارد، چه خدایی؟ خدایی که در برابر این همه جنایت سکوت میکند همان بهتر که اصلا نباشد.
به شنا کردن ادامه میدهم، باز هم گلوله شلیک میشود و برادران و خواهرانم جلوی چشمانم پر پر میشوند، باز هم اشک میریزم و فریاد میزنم و به شنا کردن ادامه میدهم. آنقدر ادامه میدهم که در اطراف خود کسی را نمیبینم، همه را کشته اند، فقط من ماندهام. به یادم میاید که گفته بودم آنها همه مان را نمیتوانند بکشند، چقدر خوش خیال بودم، همهمان را کشتند. حالا میخواهم بمیرم، به سرعت خود میافزایم، گلوله ها از کنارم میگذرند، یک تیر به بازوی چپم میخورد، درد میکشم اما چون راهی ندارم ادامه میدهم، چرا نمیمیرم؟ ساحل را آن دور دست میبینم، آری، بالاخره ساحل را دیدهام اما افسوس که تنها هستم و برادران و خواهرانم کنارم نیستند. ترکیب خشم، غم و شادی را تجربه میکنم. باز هم به بازوی چپم شلیک میکنند، دست چپم از کار افتاده است، به زور با یک دست میخواهم خود را به ساحل برسانم، نزدیک میشوم، گویی صبر کردهاند که نزدیک شوم چون میدانند که منِ تنهای زخمیِ دست خالی هیچ خطری برایشان ندارم.
ضحاکان را میبینم که چگونه خود را مجهز کرده اند، خیلی درد دارم، نای شنا کردن ندارم اما باز هم ادامه میدهم، به ساحل رسیدهام، شن را در کف پایم حس میکنم. به راستی که کاری به من ندارند، به من نگاه میکنند و میخندند، باز هم افسوس میخورم که چرا خواهران و برادرانم کنارم نیستند و اسلحه ندارم، ناگهان یکی با باتوم به پایم ضربه میزند، به زمین افتادهام، صدای خنده هایشان را میشنوم، یکی دیگر به کمرم میزند، دور من جمع شدهاند و همهشان مدام به من ضربه میزنند، تصاویری از کودکیم تا به الان میبینم، یک چیز به ذهنم آمده است:
«ما مردمان دست خالی، زورمان به اینها نمیرسد».
سکوت .........