قلم خود و دیدگان شما را در باب دموکراسیخواهی چند ده سال است که واترکانیدهام و باز، میگویی آفتاب و مهتاب همهگیر در اقلیم دموکراسی نمیخواهی، میروی بین دست و پا زدن در تهِ چاه و لنگیدن در چاله یکی را انتخاب کنی؟
خلاصه کنم. سالها تلویحات بیشمارم را:
فروپاشی همیشه از قلب همان دیوار آغاز میشود که قرار بود حافظ باشد. از ترکهای ریز در وفاداری نیروها، از تردید در نگاه همکیشان. بر اساس زد و بند پشت پرده با قدرتی بزرگتر. برای در کیش قدرت ماندن.
قبلش، خون آمد. بعدش خون بیشتری خواهد آمد. خون همیشه میآید. بر زمین میریزد، جاری، و دیگر مال هیچکس نیست؛ تا کسی پیدایش شود و سکهای از آن ضرب کند به نام خودش. سیاست همین است: بازی مالکیت بر نقشهای صاحبمردهی خیس و خون.
اما گذشته از این قصه تکراری..... تو، در این چند هفته که گذشت، چقدر زمین و زمان زیر و رو کردی؟ چقدر تحلیل نوشتی؟ چقدر فلایترادار شخم زدی؟
در تمام این سالها کار دیگری هم ازت برآمده است؟ شده با تمام وجودت بترسی؟ بارها، بارها، بارها تهدید شوی؟ خون زیبا نیست. خیابان مقدس نیست.
و تو! شوقی جنون آمیز و تاثری بیپایان برابرِ شکوه هستی، قلبت را فشرده و از خود بیخودت کرده؟! 🤍🤍🤍🤍
آه آنه، روزهایت در میانهی خاور چگونه میگذرد...؟ 🚬
