
بهنام هر صبح قبل از اینکه چشماشو باز کنه، آمریکا رو چک میکرد.
نه آب و هواشو. نه اقتصادشو. اخبارشو.
میگفت بالاخره یه روز اعلام میکنن: «بهنام، آماده باش. داریم میایم نجاتت بدیم.»
بعد لپتاپشو روشن میکرد.
تصویر گنبد میاومد. کاشی لاجوردی. مقرنس. نور.
گریهاش میگرفت.
میگفت: «دیدی مش گودرز؟ اینا رو ببین. این شکوه رو. آمریکا باید بیاد اینو نجات بده.»
مش گودرز همیشه از اون طرف تماس آه میکشید. میگفت: «اول ببین چی مونده که نجاتش بدن.»
بهنام حوصله خوشبینیهای بیاساسش را نداشت. میگفت: «شما نسل قدیمیا نمیفهمین. این دفعه فرق داره. این دفعه سوشیانت۱ واقعیه.»
سال ۲۰۸۱ بود.
برجهای شیشهای مثل گوشیهای غولپیکر قد کشیده بودن. بالای بزرگترینشون پرچم آمریکا بود.
پایینش یه ماکت کوچیک از تختجمشید گذاشته بودن. بغلش دستگاه کارتخوان.
ربات گردشگر گفت: «تمدن باشکوه!» بعد رفت هاتداگ گرفت.
بهنام زیر لب گفت: «میبینی؟ حتی اونا هم تحسین میکنن. فقط باید رسمی نجاتمون بدن.»
پیام اومد: «بیا خونه.»
خونهی مش گودرز هنوز کاهگلی بود. اینترنتش قطع و وصل میشد. واقعی بود.
روی طاقچه یه عکس قدیمی بود. یه زن جوون با مانتوی دهه شصت.
بهنام گفت: «اینو میشناسی؟»
مش گودرز کلاهگیسو برداشت. گفت: «اسمم مهلاست. ۱۳۶۰ متولد.»
بهنام کلا ساکت شد.
مهلا گفت: «اون روزی که گفتن میخوان نجاتمون بدن، اول خونهی ما رو صاف کردن. گفتن بافت فرسودهست. بعدش خاطرههاشو خریدن. بعدش فروختنش به توریستها.»
مکث کرد.
«تو هر روز میگی آمریکا میاد نجاتت بده. ولی پسرم… چیزی که باید نجات پیدا کنه، همین چیزیه که داری با کارت اعتباری ازش عکس میگیری.»
بهنام به نوتیفیکیشنهای ایمیلش نگاه کرد: «پروژه جدید: طراحی معماری ایرانی-اسلامی برای شهرکهای مریخ.»
شرکت اسمش «نجات پویا» بود.
یه لحظه فکر کرد شاید منجی موعود از اول همینجا بوده. بعد سریع پنجره رو بست. ربات گشت داشت نگاهش میکرد.
فردا باید بره سر کار. یکی بایستی گنبد بسازه. برای مریخ.