
خدافظی با تمام آن سوژههایی که یکی-دو ماهِ اخیر، خانهی ذهن و کلماتم بودند.
با هر آنچه که نوشتم، پرداختم، واجب در تمرینپردازیام دانستم و بیرون ریختم.
به خودم قول میدهم که دیگر دربارهشان ننویسم.
چون دیگر حرفی ندارم.
هیچ.
این پایان، شبیه کشیدن سیفون یک چاهِ پر از فاضلاب است.
آبی که باید برود. بوی کهنهای که باید محو شود.
من دیگر نه نسبتی با مختصات آن جهان دارم، و نه آیندهای در آنجا میبینم.
برای آنجا و آنها، فقط آرزوی صبر دارم و آرزوی گذر کردن از سختیها.
احساس میکنم ادامهی صحبت دربارهی آنها، با تمام نقصها و فشارهای زندگی، تنها تحمیل رنجی مضاعف است.
و این شاید، در نقطهی برگشتناپذیری که در آن ایستادهام، لازم بوده است.
پس امروز، تصمیمم را عملی میکنم. رویه را عوض میکنم.
میخواهم نوشتهها و تمرینهای آیندهام، منبع الهام خودم باشند.
و شاید اگر روزی کسی آنها را خواند، منبعی برای حرکت باشد، در هر حال و شکل و فرمتی.
این، یک جور عذرخواهی است. عذرخواهی از خودم.
برای آن همه ورق زدنِ تکراری.
به اندازهی کافی ورق زدم.
فکر میکنم در شرایط سخت، مهارتهایی که در آنها استعداد داریم، باید با فیلترِ دقیقتری، سازنده باشند.
دستِ کم، وظیفهام به عنوان یک انسان، این را ایجاب میکند.
حتی اگر نوشتههای آینده، فقط "تمرین" باشند.
دیگر اشتباهات آدمهای دیگر را ادامه نمیدهم.
قطع این چرخه را امروز، در این لحظه، و برای همیشه رقم میزنم.
...و در نهایت، باید بگویم: شاید نتوانم آنانی را که سالها زندگی و احساسات صادقانهام را به بازی گرفتند، "ببخشم" — این کلمه هنوز برایم سنگین است. اما میدانم که میتوانم از الگو و رفتار آنها "بیش از این و مطلقا پیروی نکنم". این، بزرگترین فاصلهای است که میتوانم ایجاد کنم.
فکر میکنم موقعیت زندگی هر کس، خود گویای این است که انتخابهایش تا چه اندازه درست و به نفعش بوده است. امروز ترجیح میدهم تمرکزم را به تناسب موقعیت خودم، روی فرصتهای طلایی و شرایط اکنونم بگذارم. برای آنها نیز، تنها آرزوی صبر دارم و آرزوی گذر از سختیهای پیشرو در این ورژنِ بهخصوص از خاورمیانه.

و به خودم و به تو خوانندهی همیشگی/تازهای که این را میخوانی میگویم:
روزهای آیندهات را با هر اشتباهی که در گذشته داشتی، روی زمینِ محکم و درستی بساز.
دور از جریانِ اخبار، نویز احساسات و تحلیلگران خستگیناپذیر.
به نظرم این درستترین تصمیم و توصیه است.
تا پستی دیگر/فردا یا امروز...
امیدوارم در این دیارِ خشک، راههای میانبرِ خودت را برای "زیستن" و "جوانه زدن" پیدا کنی.
و یا دستِ کم، زنده بمانی... تا بگذرد.