فارسیِ شیرین ما هنرمندان زیادی تصویر کرده. مهدِ سورنافنانی که بانکی از فحشهای خلاقانه دارند. و در ایران بیشتر از درسهای دانشگاهی به کار میآیند. یک کورس یادگیری پرکارکرد در این روزها، برای تخلیهی خشم فروخورده و سرکوب شده. اما متن در این باره نیست.
به نقش آن پسری فکر میکنم که خود را در قالبِ دوست صمیمی جا میزند و بهتدریج یاد میگیرد فحاشی را نه بهعنوان خشونتِ تدافعی، بلکه با نامِ حفاظت از رفاقت توجیه کند؛ پسری که گمان میبرد هرچه پیوند قدیمیتر باشد، مجوز دفاع کورکورانهاش هم معتبرتر است، حتی اگر موضوع دفاع، خطا، خیانت یا شکستن مرزهای اخلاقی باشد.
در این نقش، مسئله هرگز فهمیدنِ اتفاق نیست، بلکه بستنِ پروندهی آن است؛ نه برای رسیدن به حقیقت، بلکه برای حفظ آرامشِ وجدانِ جمعیِ کوچکی که بهدور خود کشیده شده است. وقتی خطا از دوست سر میزند، نامش میشود اشتباهِ قابلچشمپوشی، و وقتی اعتراض از بیرون میآید، ناگهان مستحقِ فحش، تحقیر و حذف میشود؛ فحشهایی پررنگ و لعاب که قرار است جای استدلال را بگیرند و صدای هر طرح پرسشی را پیش از شنیدهشدن با دوشکا، بمبِ خوشهای یا سلاح بیولوژیکی خفه کنند.
این تناقض از جایی عمیقتر میآید؛ از آدمی که دلِ صادق و کوچکی دارد و مهربانی را خوب بلد است، فیلم دوست دارد، قاب را میشناسد، به عکاسی، معماری، کلمه، شعر و حتی کودکان علاقه و اعتیاد نشان میدهد، اما درست همانجا که پای اخلاق وسط میآید، ذوق و سلیقه و علاقههای انسانیاش از او عبور نمیکنند. گویی هنر برایش ابزارِ دیدن است، اما نه ابزارِ ایستادن؛ و زیبایی، چیزیست که دوست دارد ثبتش کند، نه الزاما مسئولیتش را بپذیرد. پایبند به تعریفی «خودساخته» از وظیفه است.
در چنین ذهنیتی، وفاداری نه به حقیقت، بلکه به شخص تعریف میشود. دوست داشتن، بهجای آنکه توانِ «نه گفتن» بیاورد، تبدیل میشود به مجوزِ توجیه، و دفاع از رفاقت، بهجای اصلاحِ خطا، فقط آن را امنتر و تکرارپذیرتر میکند. خشونت کلامی در این میان سادهترین راه است؛ راهی سریع برای فرار از دیدن واقعیتی که اگر دیده شود، ناگزیر باید مسئولیت هم پذیرفته شود، و این دقیقاً همان چیزیست که از آن گریزان است.
فحاشی ناموسی، در این الگو، نه نشانهی پهنهی غیرت است و نه قاموس قدرت، بلکه واکنشیست به درماندگی؛ تلاشی برای بازپسگیری کنترل، وقتی منطق ازدسترفته و دفاع عقلانی دیگر کار نمیکند. دهان باز میشود تا فکر بسته بماند، و صدا بالا میرود تا خلأ معنا دیده نشود.
بعضی آدمها دوستی را با مالکیت اشتباه میگیرند، وفاداری را با کوربودن، و ایستادن کنار دوست را با ایستادن مقابلِ حقیقت. نه الزاماً از سر بدخواهی، بلکه چون هیچوقت نیاموختهاند که میشود کسی را دوست داشت و همزمان به او «نه» گفت، میشود رفیق بود و در عین حال، شریکِ خطا نشد، و میشود از رابطه محافظت کرد، بدون آنکه اخلاق را قربانی کرد.
شاید. شاید روزی برسد که بفهمد حفاظت واقعی از رفاقت با دهانی بسته و عقلی باز اتفاق میافتد، نه با دهانی که از خشم پر است و از معنا خالی؛ روزی که بفهمد دفاع، اگر از مسیر خشونت بگذرد، اگر مسیر تکرار حماقت را طی کند دیگر دفاع نیست، فقط تعویقِ مسئولیت است.
