مکان: پیادهروی جلوی ساختمان. پوستر «رفراندوم؛ فردا روز سرنوشت» روی دیوار.
زمان: غروب.
بداههی فکری و تمرین نمایشنامهنویسی از سال نمیدانم چند، از سال هر چه خواننده بخواهد تصور و نقد کند. خوشحالم میکنید.
(مرد روی پله نشسته. برگهای در دست دارد. زن ایستاده. فاصلهای ظریف میانشان هست.)
زن:
از صبح ساکتی.
مرد:
دارم فکر میکنم.
زن:
یا فرار میکنی؟
(مرد نگاهش نمیکند.)
مرد:
تو از کی اینقدر مطمئن شدی؟
زن:
از وقتی فهمیدم تردید، اگر طول بکشه، میشه بهونه. لغزش تو میدون مین قابل جبران نیست.
(سکوت. باد پوستر را تکان میدهد.)
مرد:
من نمیخوام بعداً بگم «کاش».
نه درباره رأی.
نه درباره زندگی.
زن:
پس انتخاب کن.
مرد:
اگر اشتباه باشه؟
زن:
بیانتخابی هم اشتباهه.
(پیرمرد آرام نزدیک میشود.)
پیرمرد:
باز بحث فرداست؟
زن:
بحثِ فردا نیست.
بحث اینه که آدم تا کی تماشاچی میمونه.
مرد:
تماشاچی نیستم.
فقط نمیخوام بازیچه باشم.
پیرمرد:
هیچکس مطمئن نیست.
رأی دادن یعنی قبول کنی تضمینی در کار نیست.
(باد شدیدتر میشود. موتور برقخانه روشن میشود.)
زن:
من فردا رأی میدم.
نه چون مطمئنم.
چون نمیخوام عقب بایستم.
(مرد برای اولین بار مستقیم به او نگاه میکند.)
مرد:
فکر میکنی من عقب واستادم؟
زن:
گاهی...
آره.
انگار همیشه یک قدم فاصله داری.
از تصمیمای واقعبینانه.
از مسئولیتپذیری.
حتی از من.
(سکوت سنگین.)
مرد:
من از خراب کردن میترسم.
همهچی.
پیرمرد:
خراب نکردن با بیحرکت موندن فرق داره، پسر.
(مرد برگه را آرام تا میکند.)
مرد:
فردا وقتی مداد دستم باشه...
هیچکس کنارم نیست، درسته؟
پیرمرد:
نه.
فقط وجدانت.
زن:
و بعدش… نتیجه هرچی باشه، با هم زندگی میکنیمش.
(باد گوشه پوستر را کمی پاره میکند.)
مرد:
شاید مسئله این نیست که کدوم تصویر درستتره.
شاید مسئله اینه که من حاضر باشم پای انتخابم بایستم.
(مکث. به زن نگاه میکند.)
مرد:
کنار تو.
(زن آرام دستش را جلو میآورد. مرد میگیرد.)
زن:
همین کافیه.
(پیرمرد لبخند میزند.)
پیرمرد:
فردا خیابون پر میشه از آدمایی که شاید همدیگه رو نشناسن...
اما همهشون یه خط میکشن.
و هر خط، یه مسئولیت داره.
(نور کم میشود. صدای باد. پوستر نیمهپاره تکان میخورد.)
پرده.
