ویرگول
ورودثبت نام
Who Are You When No One Is Looking
Who Are You When No One Is LookingAuthor
Who Are You When No One Is Looking
Who Are You When No One Is Looking
خواندن ۲ دقیقه·۱۴ ساعت پیش

رویاهایم در ویرگول و عکس‌هایم از کف خیابان

داستان تأمل

امیر پنجره را باز کرد و هوای خاکستریِ عصرِ تهران، با بوی بنزین و گردِ معلق، آرام وارد اتاق شد. پشت میز کارش نشسته بود؛ میان فاکتورهایی که هرکدام با خود عددی تازه و سنگین‌تر آورده بودند. روی مانیتور، نمودارها بی‌قرار بالا و پایین می‌رفتند، شبیه قلبی که هنوز می‌زند اما در کما.

سه سال پیش، با این تصمیم به تهران آمده بود که بماند، کار کند، خانواده تشکیل بدهد و زندگی را ــ با هر سختی‌ای ــ از همین‌جا بسازد. سینا، دوست صمیمی‌اش، کنارش ایستاده بود؛ همان روزها با هم یک شرکت کوچک راه انداختند و اسمش را گذاشتند «آرمان‌رایان»، انگار اسم می‌توانست بار آینده را به دوش بکشد. پروژه‌ها کوچک بودند، سود ناچیز، اما امید فراوان. خیلی فراوان. جوان و فراوان. شب‌ها از خانه‌ای ساده و زندگی‌ای کم‌ادعا حرف می‌زدند؛ از ازدواجشان که بعد از کمی ثبات قرار بود اتفاق بیفتد.

آن روزها، تورم هنوز واژه‌ای بود که می‌شد درباره‌اش بحث کرد، نه چیزی که هر ماه شکل زندگی را عوض کند. اما کم‌کم، قیمت‌ها جلوتر از حساب‌وکتاب‌ها دویدند. قطعات گران شدند، مشتری‌ها عقب نشستند، اجاره‌ها با وقاحت بالا رفتند. امیر کوتاه نیامد؛ وام گرفت، قرض کرد، گفت این دوره هم می‌گذرد. ماندن برایش فقط انتخاب نبود، نوعی تعهد اخلاقی به وظیفه بود.

بعد، فضا سنگین‌تر شد. روابط کاری محتاطانه، حرف‌ها سربسته، قراردادها مچاله. ترسی نامرئی روی همه چیز نشست؛ انرژی‌ای که باید صرف رشد می‌شد، خرجِ مراقبت از هر جمله و ارتباطات باقی‌ماندهاش شد. ساختن، دیگر فقط اقتصادی نبود؛ روان آدم هم فرسوده می‌شد.

امیر به پرونده ازدواج نیمه‌تمامش فکر کرد. همه چیز از بیرون ساده به نظر می‌رسید، اما وقتی عددها را کنار هم گذاشت، دید حتی از پسِ یک شروعِ حداقلی هم برنمی‌آید. خانواده‌ای که قرار بود تکیه‌گاه باشد، حالا به معادله‌ای تبدیل شده بود با مجهولاتِ بیشتر از سه جواب.

سینا آمد کنارش نشست، خسته‌تر از همیشه. گفت سرورها را خاموش کرده؛ قبض برق را نمی‌شود داد. بعد، مکثی کرد و از پیشنهادی گفت که از بیرون آمده بود؛ راهی که شاید برای هر دو باز می‌شد.

امیر ساکت ماند. به انتخاب‌هایش فکر کرد، به این‌که چقدر با قطعیت تصمیم گرفته بود بماند و بسازد، بی‌آن‌که وزن واقعیت را درست بسنجد. محاسبه‌اش ناقص بود؛ نه از سر ساده‌لوحی، بلکه از خوش‌بینیِ بیش از حد به اراده فردی در زمینی که مدام زیر پا خالی می‌شد. فاصله او با نتیجه‌ای که می‌خواست ــ ثبات، کسب‌وکار پایدار، خانواده ــ حاصل کاهلی نبود؛ حاصل نخواندنِ درستِ شرایطی بود که هر روز تلخ‌تر می‌شد.

به پنجره نگاه کرد. تهران، همان‌قدر شلوغ و بی‌تفاوت، ادامه می‌داد.

تصمیم امیر ناگهانی نبود؛ آرام و سنگین شکل گرفت، در سکوت اتاق همه‌ی آن سر ظهرها، میان کاغذها، نهاها و نگاه منتظر دوستش. تازه داشت می‌فهمید که گاهی واقع‌بینی، نه در اصرار بر ماندن، که در بازنگری صادقانه‌ی انتخاب‌هاست. شاید ساختن، همیشه به معنای ادامه دادن نباشد.

اما آیا هنوز وقت تغییر رویه‌اش را داشت؟

پاسخ، جایی میان هوای خاکستری بیرون و میزِ شلوغِ مقابلش، معلق مانده بود.

تهرانداستانواقعیتصداقتحال
۴
۳
Who Are You When No One Is Looking
Who Are You When No One Is Looking
Author
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید