مقدمهای که ترجیح میدم بیربط باشه:
«مه و خورشید و فلک برید کنار که حقگوی اعظمتون اومد 🖐🏻»
دکتر مارمولک یه ویژگی خیلی باحالی داره.
هر وقت اوضاع از کنترل خارج میشه،
یا یکی میپره وسط و دمش رو میکَنه،
یا خودش تصمیم میگیره آدم بشه…
بدون دم.
دمش میافته،
ولی داستان تموم نمیشه.
چون دم، دوباره رشد میکنه.
مثل اُمید.
مثل توهُم.
مثل این فکر که «این بار فرق میکُنه».
Curt Connors یه دانشمند بود.
نه خلافکار، نه دیوانه.
فقط میخواست چیزی که از دست داده بود رو برگردونه.
یه دست.
یه تکه از خودش.
و خب، مارمولک شد.
سبزعلی، عضلانی، پرخاشگر…
با صورتی که با پلانکتون مو نمیزنه،
و یهجاش هنوز دکتر مارمولکه که یادش رفته چرا شروع کرد.
مشکل دکتر مارمولک این نبود که مارمولک شد.
مشکلش این بود که هر بار برمیگشت به فرم آدمیت، دوباره ناقص الخلقه بود.
نسخهی ایرانی مارمولک
حالا بیا این مارمولک رو بیار ایران.
اینجا دمها زودتر کنده میشن.
نه با قهرمانها؛
با قبض،
با مقایسه،
با «باید»،
با «اگه فلانی تونست تو هم میتونی».
اینجا آدمها هر روز تبدیل میشن.
نه به مارمولک،
به نسخهای که فقط دووم بیاره.
افسردگی اینجا شبیه غم و غصه نیست.
شبیه بیحسیه.
شبیه اینه که دمت کنده شده
ولی چون هنوز زندهای،
میگن: «پس مشکلی نداری.»
مارمولک ایرانی
یاد میگیره دم نداشته باشه
و بهش بگه «بلوغ».
چرخش نهایی: نویسنده
و حالا برسیم به قسمت خطرناکتر 🙄 داستان.
نویسندهای هست
که مدام دربارهی مارمولک مینویسه.
نه دروغ میگه،
نه حقیقت کامل رو.
اون دقیقا همون چیزایی رو مینویسه
که میخواد تو ببینی.
همون زاویه.
همون نور.
همون برداشت.
و تو کمکم
بدون اینکه بفهمی
شروع میکنی جهان رو
با چشمهای نویسنده دیدن.
یه روز میرسی به جایی که
حتی وقتی پست جدیدی نیست،
ذهنت هنوز داره تحلیل میکنه.
انرژی میذاره.
درگیر میشه.
مثل مارمولکی که فکر میکرد دمش مال خودشه،
اما نفهمید
که سرنوشتش مستمرا
توی مشت یکی دیگهاس.
![[دکتر مارمولک در فارسی مارمولکی]](https://files.virgool.io/upload/users/2952540/posts/czpdaay3bcz8/spbsft3vvhol.jpg)