دغلبازا،
به یاد سپاری شخصیتهای فیلمهایی که میبینم موقتی شده. درست؛ یادداشت نوشتن از آنها به آگاهیام اعتبار میبخشد. مثل یک مرجع بزرگ از آیدیا که مواقع لزوم، اسکرولداون میکنم. همزمان به این فکر میکنم اگر بعضی کلمهها نبود تحمل کردن سختیهای زندگی قیری غیر ممکن بود. مثلا «کاش پرچم ایران تووی شناسنامهام نبود», «اگر خاورمیانه به کارتلهای حکومتی و زادگاه من یکی شهره نبود»، «متاسفم که تاریخ کشورم باعث نمیشود امیدی به آن داشته باشم»، «خوشبختانه «تونی سوپرانو»ی درون من، برای امور تراژیک فارسی نمیداند».
عزیزِ راهدورا،
شخصیتهای جابهجاگرفتهشدهام، داستانی مستقل ساختهاند. بهجای «تینا» میگویم «ترمه». آن وسط یک «نغمه» هم پیدا میشود. نغمه توی کتابها نبود که. کاش میشد از زندگی کردن در ایران مرخصی گرفت، و چند روزی به چه داستانیشدهی اینجا کوچید.
بیقرارِ منا،
از بقیهچیزهایی که قلمم را درخشانتر میکنند، بیزارم. باهاشان پای حساب و کتاب نشستهام فعلا. کافی است بخواهی فرجی حاصل کنی، صدها بهانهی موجه ردیف میشوند برای مخرج کردنِ فرج. صبح شد و من هزار خواب و رویای نانوشته و کیندر دارم. روزگار یک تئاتر مهمانمان نکرد، برایمان تئاتر خواست. شایستهتر از خودش؟ اگر فعال حقوق ننوشتن و در پستو چپیدن هستی، بویی از بهبود نخواهی برد. هرچند متن ناپخته را هم منتشر نکنی به عدم نمیپیوندی. کردی هم میتوانی بیایی ویرایشش کنی. اگر به عدم نرفته بودی.
مترجم وراجا،
عجالتا معذرتم را بپذیر. زیبانویسیهای یکهویی برای خودم ارجحیت دارند. حرف آخر این که بگذریم. (سرِ کاری!)
