شب، توی برره، همه جمع شدن پای کوه.
یکی گفت: «وا! آسمون داره میسوزه!» دیگری گفت: «نه بابا، چراغقوهی نظامه!»
سیاووش سرش رو کرد بالا: «این دیگه کدوم بیکاریه داره با عینک من چراغبازی میکنه؟»
نازخاتون روسریاش رو محکم کرد: «وایسا ببینم… مامان بزرگ میگفت اینا فرش عروسه، دارن پهنش میکنن!»
فرخ نشست زمین: «هر چی هست، قشنگه. مثه مثه پشت جلد کتابای مدرسهمونه.»
بهرام یخ کرد: «کتاب؟ تو که سواد نداری!»
فرخ: «خب، همونایی که میچسبونن به دیوار.»
نور سبز و بنفش میرقصید. همه ساکت شدن.
شقایق آه کشید: «کاش مامان بزرگ بود. میگفت اینا چی چیه.»
سیاووش گفت: «چیه دیگه، همون شفق قطبی است بابا!»
همه برگشتن بهش: «چی؟»
سیاووش شونه بالا انداخت: «هیچی… دیشب از تلویزیون دیدم. خارجیاَش میگن قُطبی.»
فرخ پچ پچ کرد: «قطبی؟ پس چرا اومده اینجا؟ اینا گم شدن دیگه.»
شقایق بلند شد: «آخه گم شدن از کجا تا کجا؟ اینا که راه نمیرن!»
سیاووش خندید: «خفه بابا، بذارین ببینیم.»
نور کمکم رفت. آسمون سیاه موند.
بهرام گفت: «رفت.»
نازخاتون: «فردا شب بازم میاد؟»
سیاووش: «نمیدونم.»
همه رفتن پایین. توی راه، فرخ برگشت بالا رو نگاه کرد:
«شبِ خوش، شفق.»
و شفق برگشت گفت: «تو که میدونی خوراک من توج
ه توآِ امیر 🧸🧸🧸🧸🧸🧸🧸🧸🧸»
