ویرگول
ورودثبت نام
Who Are You When No One Is Looking
Who Are You When No One Is LookingAuthor
Who Are You When No One Is Looking
Who Are You When No One Is Looking
خواندن ۱ دقیقه·۵ روز پیش

شفق‌های برره

شب، توی برره، همه جمع شدن پای کوه.

یکی گفت: «وا! آسمون داره می‌سوزه!» دیگری گفت: «نه بابا، چراغ‌قوه‌ی نظامه!»

سیاووش سرش رو کرد بالا: «این دیگه کدوم بیکاریه داره با عینک من چراغ‌بازی می‌کنه؟»

نازخاتون روسری‌اش رو محکم کرد: «وایسا ببینم… مامان بزرگ می‌گفت اینا فرش عروسه، دارن پهنش می‌کنن!»

فرخ نشست زمین: «هر چی هست، قشنگه. مثه مثه پشت جلد کتابای مدرسه‌مونه.»

بهرام یخ کرد: «کتاب؟ تو که سواد نداری!»

فرخ: «خب، همونایی که می‌چسبونن به دیوار.»

نور سبز و بنفش می‌رقصید. همه ساکت شدن.

شقایق آه کشید: «کاش مامان بزرگ بود. می‌گفت اینا چی چیه.»

سیاووش گفت: «چیه دیگه، همون شفق قطبی‌ است بابا!»

همه برگشتن بهش: «چی؟»

سیاووش شونه بالا انداخت: «هیچی… دیشب از تلویزیون دیدم. خارجی‌اَش می‌گن قُطبی.»

فرخ پچ پچ کرد: «قطبی؟ پس چرا اومده اینجا؟ اینا گم شدن دیگه.»

شقایق بلند شد: «آخه گم شدن از کجا تا کجا؟ اینا که راه نمیرن!»

سیاووش خندید: «خفه بابا، بذارین ببینیم.»

نور کم‌کم رفت. آسمون سیاه موند.

بهرام گفت: «رفت.»

نازخاتون: «فردا شب بازم میاد؟»

سیاووش: «نمیدونم.»

همه رفتن پایین. توی راه، فرخ برگشت بالا رو نگاه کرد:

«شبِ خوش، شفق.»

و شفق برگشت گفت: «تو که می‌دونی خوراک من توج

ه توآِ امیر 🧸🧸🧸🧸🧸🧸🧸🧸🧸»

شفق قطبیکانادامهاجرتاقامتاخذ ویزا
۳
۱
Who Are You When No One Is Looking
Who Are You When No One Is Looking
Author
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید