مقدمه: «دریا بیش از آن که یک پهنه آب باشد، به سان موجودی زنده ظاهر میشود. زنی سرکش و زیبا، که خلق و خویش با شدت نور و جهت بادها تغییر میکند. این پست، لحظهای از آن غروبهای آبان است که انسان و موج، بیهیاهو در برابر هم میایستند.»
نور لطیف داشت می سوزاند و رایحهی نسیم دریا بالا گرفته بود. امواج آرام، یکنواخت و مطمئن حرکت میکردند. انگار میدانستند شب به زودی فرا میرسد. قایقهای محلی یکییکی از پشت صخرههای اسکله پدیدار شدند. موجها، زیرشان به غرش افتادند. میتوانستم تصور کنم تورهای ماهیگیری که صاحبانشان را ثروتمند میکردند، در زیر این آبها چطور وحشت میکنند. به انتهای ساحل دراز با ماسههای طلایی رسیدم؛ آنقدر طلایی که هیچ لاکپشتی هرگز آن را برای جفتگیری انتخاب نمیکرد. در تاریکی عمیق و رو به رشد آب چیزی ناتمام مانده بود. راشگوها و شوریدهها سراسیمه به سمت جنوب غربی شناکنان میگریختند. دریا چیزی در سینهاش پنهان داشت. صدای غریبهای از عمیق آبهای تیره گوشم را میلرزاند.
آنها که سهم بیشتری از صید ماهی میخواهند، دریا را با خوی تند بادبانهای صنعتی میشکافند. برایشان دریا یک رغیب است چیزی که باید بر آن غلبه کنند، صیدش کنند، و اگر بشود، نیزه را در مغزش فروکنند. دریا برای من همیشه دختر بوده؛ دختری که اگر نتواند صیدی به تو ببخشد، یا همان صید را از تو پس بگیرد، ماهزده میشود. درست پیش از تاریکی، از کنار پلی از گوشماهیها گذشتم. که بر روی دریا آرام بالا و پایین میرفتند. دریا طناب بازی میکرد و خورشید چون خط باریکی میان خشکی و آب، در آخرین لحظههای غروب از دید خارج میشد. نوامبر بود و هوا بعد از غروب خورشید زود تاریک میشد. درست در لحظهای که تور ماهیگیریام پاره شد، گرهی طناب را باز کردم تا پیش از آنکه همهچیز از دست برود، آن را بالا بکشم. جریان آب کنار قایق یک فوت پایینتر رفت؛ قصد داشت فاصلهاش را با من حفظ کند. با خود اندیشید تیغههای دندان آن کوسه، هدیهی آب است به ماهیها برای فرار. یا پایین رفتن آب، هدیهاش به منِ ماهیگیر. اما مطمئن بود که هیچ ترسی نمیشناسد.
آخرین پرتوی خورشید میدرخشید. صید آن روز با قدرت کمتری تقلا میکرد. داشت خفه میشد، ضربهای حساب شده به سرش کوبیدم. در جهت آخرین باد شمال، به پشت روی عرشه افتاد. بدنش برق میزد. دمش هنوز میلرزید. واقعا طلایی بود. آب، در مرز اندک نوری که باقی مانده بود و میان جمعیت ابرها، به خاکستری میرفت. چشم را میزد. عمق پیدا نبود. قایق در عمق کمتری شناور ایستاده بود. به دریا گفتم چقدر پریشانی امروز. اما در هر صورت متوجه حرفم نمیشود؛ ابرهای نزدیک دریا نمیخواستند ستارهها را ببینم. بیشتر شبیه اخطاری نرم و مبهم بود. دانستم امروز آب و هوا برخلاف میلم، به نفع دریاست تا من. عضلات پاهایم قفل کرده بودند. باید عقب میرفتم. نتوانستم. برجستگی پیکر موجی عظیم جلوی قایق سربرمیآورد. نتوانستم چشم از او بردارم. دریا همیشه زن است؛ با شور زیبایی زلالش از هر مرهمی قویتر عمل میکند و نیرویی که میتواند تو را در یک ثانیه در هم بشکند. و من همانجا ایستاده بودم، نه برای غلبه، چیزی بود که منتظرش بودم. فقط صدای شکسته شدن سطح اقیانوس و صدای پاشیدن آب در اثر برخورد صید آن روزم به آب.
– نه. نمیتونه اینقدر دزد باشه.
اما سکان کنار ماهیگیر خالی بود.
