زمستان آن سال با برف شروع نشد، با یک جمله شروع شد. پدر بعد از چهل سال تدریس در هنرستان فنی شهر چوروون، خانواده را به یک رستوران چینی دعوت کرد. همه فکر میکردند یک شام معمولی است. اما او همانجا، میان ظرفهای بخار گرفته و سکوتی که کمکم سنگین میشد، گفت که میخواهد جدا شود.
هیچ مقدمهای نداشت. توضیحی هم نداد. فقط گفت تصمیمش را گرفته است. جملهاش کوتاه بود اما اثرش طولانی. مادر همانجا ساکت شد. نه اعتراض کرد و نه گریه. فقط نگاه میکرد، انگار تلاش میکند بفهمد این جمله چطور میتواند چهل سال زندگی را بیاثر کند. سالهایی که در آن زن بودنش، مادر بودنش و همسر بودنش در هم تنیده شده بود و حالا ناگهان یکی از این ستونها برداشته میشد.
همان شب برف شروع شد. برفی که اول آرام بود و بعد راهها را بست. خانواده مجبور شدند چند روزی را در آپارتمان کوچکشان در چوروون بمانند. شهری مرزی که همیشه نوعی تعلیق در آن جریان دارد؛ نه کاملاً اینسو و نه کاملاً آنسو. حالا خانهی آنها هم شبیه همان شهر شده بود؛ معلق، بیتصمیم، بیآیندهای روشن.
آپارتمان کوچک بود و سکوت بزرگ. هرکس در گوشهای مینشست و وانمود میکرد مشغول کاری است. پدر بیشتر وقتش را به پنجره خیره میشد. مادر در آشپزخانه میچرخید بیآنکه واقعاً کاری برای انجام دادن داشته باشد. دو پسر میان این دو قطب گیر کرده بودند. نمیدانستند باید طرف چه کسی بایستند یا اصلاً ایستادن چه معنایی دارد وقتی خانواده در حال از هم پاشیدن است. عروس خانواده که تازه وارد این جمع شده بود، حالا شاهد فروپاشی خانهای بود که هنوز فرصت نکرده بود آن را خانه خودش بداند.
در آن چند روز، بحث بزرگی درنگرفت. صدای بلندی شنیده نشد. اما سکوتها پر از حرف بود. سکوتهایی که از سر دمقی نبود، از سر ناتوانی بود. هیچکس دقیق نمیدانست چه زمانی فاصله میان پدر و مادر اینقدر زیاد شده است. هیچ اتفاق دراماتیک مشخصی وجود نداشت که بشود به آن اشاره کرد و گفت از اینجا شروع شد. همه چیز آهسته اتفاق افتاده بود، در طول سالها، در دل روزمرگیها.
پدر تمام عمرش معلم بود. به شاگردهایش کار با ابزار و نظم و دقت را یاد داده بود. اما حالا در برابر خانواده خودش ایستاده بود و نمیتوانست توضیح بدهد دقیقاً چه چیزی کم شده است. فقط میدانست دیگر نمیخواهد ادامه بدهد. مادر اما زندگیاش را بر پایه همین ادامه دادن ساخته بود. او به ماندن عادت داشت، به ساختن در سکوت، به کنار آمدن. حالا باید با این فکر روبهرو میشد که شاید همه آن سازگاریها برای نجات رابطه کافی نبوده است.
برف بیرون بیوقفه میبارید و داخل خانه همه چیز متوقف بود. زمان کش میآمد. حتی نفس کشیدن هم سنگینتر شده بود. دیوارهای نازک خانه صداها را عبور میدادند اما احساسها از آن عبور نمیکرد. هرکس در ذهن خودش گفتوگویی طولانی داشت که جرئت بیانش را پیدا نمیکرد.
فیلم بدون بزرگنمایی این لحظهها را نشان میدهد. نه دعوای شدیدی هست و نه صحنهای که احساسات را فریاد بزند. همه چیز در نگاهها و مکثها اتفاق میافتد. همین خویشتنداری است که تأثیرش را بیشتر میکند. اصغر فرهادی درباره این فیلم گفته بود که ثبات سبک و پرداخت دقیق روابط خانوادگی آن را متمایز کرده است. این توصیف دقیق است، چون فیلم بیشتر از آنکه درباره یک طلاق باشد، درباره فاصلههایی است که آرام و بیصدا شکل میگیرند.
چند روز بعد برف بند آمد. جادهها باز شد و هرکس باید به مسیر خودش برمیگشت. بیرون رفتن از خانه آسانتر از بیرون آمدن از آن وضعیت بود. چیزی حل نشده بود، فقط تصمیم گرفته شده بود. رد پاها روی برف تازه میماند اما میدانستند با اولین آفتاب محو میشود.
پایان زمستان برای این خانواده به معنای شروع بهار نبود. فقط مرحلهای از زندگی تمام شد. شاید آنچه واقعاً از بین رفت، نه یک رابطه، بلکه تصوری بود که سالها از خانواده داشتند. گاهی پایان یک فصل به معنای تولد چیزی تازه نیست، به معنای روبهرو شدن با خلأیی است که پیشتر با عادت و سکوت پر شده بود.
در پایان زمستان، همیشه شکوفه نمیروید. گاهی فقط برف آب میشود و زمین، خالیتر از قبل دیده میشود.
