آقازادهی عزیز، سلام قربون شما!
میخواستم یه چند خطی تقدیم کنم به حضور نورانیتون؛ شما که همیشه جلوتر از زمان خودتون حرکت میکنید، همیشه برای ایران و ایرانی دلسوزید و همهچیز رو بهتر از همه میدونید… از اقتصاد و فرهنگ گرفته تا تربیت سگ خانگی و طرز تهیهی قهوه فلتوایت به سبک بریتیشباریستا!
چه لطفی دارید شما! واقعاً آدم وقتی عکسهای قدیمیِ خانوادگیتون رو میبینه، میفهمه ریشههای پُربارِ درخت نجیبتون از کدام خاکِ پاکِ کویر آب خورده… خاکی که البته زیر فرشهای دستبافِ خانهی پدربزرگتون پنهون بوده.
خدا رو شکر که همیشه در سخنرانیهاتون یادآوری میکنید: «ما باید برای سرزمین ایران فداکاری کنیم!» البته که بله؛ فداکاری از نوعی که فقط شما بلدید:
فداکاری در انتخاب رنگ ماشین جدید،
فداکاری در تحمل شلوغی پروازهای شخصی در آسمان،
و فداکاری در تصمیمگیری برای بقیه، بدون اینکه حتی بدانید یک وعده نانِ خشک خوردن با چای چه طعمی دارد.
شما که از نوزادی در آغوش دانشگاهیان و در سفرهی فاسد نظام بزرگ شدید و با شیرِ رانت و محبتِ ویژه تغذیه شدید، طبیعی است که امروز با آن نگاهِ از بالای برجِ تجریش، همهچیز را واضحتر از ما پایینیها ببینید!
حتی گاهی آنقدر واضح میبینید که فرق بین «بورس» و «بورسیه» هم از نظرتان پنهان نمیماند… البته منظور بورس تحصیلی نیست، بورسِ تهران و دوردور است.
آفرین به غیرتتان!
آفرین به دغدغههای ملیتان!
آفرین به هنرِ زندگی کردن در حبابتان و در عین حال، نصیحت کردن کسانی که «هوای» آن حباب را هم ندارند!
در پایان، فقط یک خواهش کوچک داریم؛ لطفاً وقتی از عشق به ایران حرف میزنید، کمی صبر کنید… بگذارید اول باد، بوی نفت و گلهای یاسِ حیاط خلوتتان را کمی به سمت جنوب شهر و حاشیههای خاکی هم ببرد. شاید آن وقت، حرفهایتان هم ریشهدارتر شود… نه ریشه در اسناد ملکیتان در بالاشهر پایتخت، که ریشه در واقعیت و فقر مردم بدبخت. با امثال شما و پدران شما چطور باید برخورد کرد؟
بگذار پیام آخر برای بقیهی ما این باشد: هنوز هم میشود خوابِ خوش دید… شاید یکی از همین آقازادههای روشنفکر، یک روز صبح بیدار شد و فهمید ایران فقط نقشهی جغرافیا و کتابهای تاریخ زرقوبرقدار نیست، که مردمی دارد سختپوست و استخوانشکسته در گورستانی از آرزوها. لعنت به شما و ریشههایتان.
There's still hope, dream on!
