ویرگول
ورودثبت نام
Who Are You When No One Is Looking
Who Are You When No One Is LookingAuthor
Who Are You When No One Is Looking
Who Are You When No One Is Looking
خواندن ۲ دقیقه·۴ روز پیش

نامه‌هایی برای آینده‌ای که قد می‌کشد

من دوباره هوسِ نوشتن کرده‌ام.

انگیزه همیشه یک گوشه‌ای از جانم بود، خاموش و صبور. اما حالا یک «دلیل» دارم؛ شاید یک روز بنشینی و روایت سال‌های کودکی‌ات را بخوانی. شاید بخواهی بدانی وقتی هنوز کلمه‌ها را درست تلفظ نمی‌کردی، جهان چطور دور تو می‌چرخید.

این روزها زندگی‌ات را با عکس‌ها و چند خط توضیح فارسی ثبت می‌کنم. نمی‌دانم سال‌ها بعد چه حسی به این جمله‌ها خواهی داشت. شاید لبخند بزنی، شاید خجالت بکشی، شاید هم بی‌تفاوت از کنارشان رد شوی. هیچ برنامه‌ای ندارم که مجبورَت کنم زبان مادری‌ام را رسمی و جدی یاد بگیری. زبان اگر راهی به دل باز کند، خودش می‌آید. اما اگر روزی توانستی این‌ها را بخوانی، یعنی من ادامه داده‌ام. یعنی دست از ثبت کردن برنداشته‌ام.

یک رویای قدیمی همیشه همراهم بود؛ این‌که بهتر بنویسم. حتی زمانی خودم را در آینده‌ای تصور می‌کردم که «نویسنده بودن» بخش جدی هویتم است. بعد مهاجرت آمد و بعضی رؤیاها آرام و بی‌صدا کنار رفتند تا جا برای شکل‌های تازه‌ای از امید باز شود. آدم وقتی جابه‌جا می‌شود، فقط کشور عوض نمی‌کند؛ نسخه‌ای از خودش را هم جا می‌گذارد و نسخه‌ای دیگر را تمرین می‌کند.

چرا عمومی می‌نویسم؟ مطمئن نیستم. شاید کسی دیگر این نوشته‌ها را نخواند. شاید اگر هم بخواند، ترجیح بدهد به زبان دیگری بخواند. اما من هیچ‌وقت جای دیگری ننوشته‌ام. اینجا برایم شبیه اتاقی است با پنجره نیمه‌باز؛ نه کاملاً خصوصی، نه کاملاً عمومی.

حالا هفت ماه و چند روزه‌ای. ما در شهری هستیم که برای من پر از خاطره است و برای تو تازه و بی‌پیش‌داوری. به آغوش پدربزرگ و مادربزرگت عادت کرده‌ای. به همه لبخند می‌زنی، بی‌آن‌که اعتراض کنی. هر جا می‌رویم، می‌گویند چقدر آرامی، چقدر خوش‌خنده‌ای. می‌گویند از نظر چهره شبیه منی، اما از آن‌جا که مهم‌تر است —از نظر خُلق‌و‌خو—نسخه‌ی کامل پدرت هستی.

در مهمانی‌ها قلب جمع می‌شوی؛ همان نقطه‌ای که نگاه‌ها ناخودآگاه به آن برمی‌گردد. مردم با تعجب می‌پرسند چطور این‌قدر کم بهانه می‌گیری و این‌همه شادی از کجا می‌آوری. ما فقط لبخند می‌زنیم. چون جواب را می‌دانیم، حتی اگر نتوانیم دقیق توضیحش دهیم: ما خوش‌شانسیم. نه به‌خاطر بی‌نقص بودن زندگی، بلکه به‌خاطر حضورت.

شاید سال‌ها بعد که این سطرها را می‌خوانی، من دیگر آن آدم امروز نباشم. تو هم قطعاً این کودک هفت‌ماهه نخواهی بود. اما دلم می‌خواهد بدانی در این برهه‌ی کوچک از زمان، ما با اطمینان ساده و عمیقی زندگی می‌کردیم: این‌که بودنِ تو، خودش کافی است.

نویسندگینویسندگی خلاقزندگیآیندهرشد
۷
۲
Who Are You When No One Is Looking
Who Are You When No One Is Looking
Author
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید