
امروز دلم میخواهد از خودم پشیمان شوم؛ نه از بار خطاهایم، بلکه از لحظههایی که امیدوار نبودم.
از وقتهایی که خشمم بیواسطه، جای فهمم را گرفت و من آن را خرج قضاوت دیگری کردم؛ وقتی خیانت و کثافتکاری را دیدم و نتوانستم کاری جز شماتت انجام بدهم. حالا دلم میخواهد اعتراف کنم که این خشم، هرچند قابل درک، همیشه درمان حالشان نبود. گاهی فقط هوایی را سنگینتر میکرد که نفسکشیدن برایشان در آن از پیش هم سخت بود.
دلم میخواهد نجات، بیسر و صدا، از جایی برسد که دست هیچکس به آن نمیرسد؛ نه با شعار ضربهی قاطع، نه با وعدهی دیپلماسی. چیزی شبیه یک مکث ناگهانی در میانهی سقوطی غیرقابل انکار. انگار آسمان، نه برای قهرمانسازی، فقط برای کمکردنِ درد اینها، تصمیم بگیرد دخالتی کند.
به این فکر میکنم که چطور بعضی آدمها، با همهی خطاهایشان در باور و در عمل، حالا تاوان چیزهایی را میدهند که حتی مرتکب نشدهاند؛ تاوانهایی چند برابر، سنگینتر از هر اشتباهی که واقعاً کردهاند. و در این میان، آرزو میکنم کاش فرصتی بود که آنها هم کمی «زندگی» کنند؛ نه فقط دوام بیاورند، نه فقط زنده بمانند. زندگی، حتی اگر کوتاه و لرزان، باارزشتر از حالت بقاست.
شاید آنوقت، گفتوگ معنای نیکوتری پیدا میکرد. مخالفت، از جنس جدال هویتی نبود. بحثکردن با آدمهایی که مجال نفسکشیدن دارند، شکل دیگری از خوبی است؛ وقتی بقا تنها دغدغه نیست، وقتی خطاها را میشود دید، فهمید، و شاید حتی اصلاح کد. امروز دلم میخواهد به این فکر پناه ببرم.
امید، اگرچه دیر، هنوز میتواند راهی برای انسانتر شدن باز کند.