صبح بود و شهری که دریا داشت آرام نفس میکشید. موجها کوتاه میآمدند، درست و بیصدا. غوکهای بنفش در آب نقرهای میلرزیدند. من روی خاک روشن جزیره ایستادم و به هرمز نگاه کردم.
زمان که میگذرد، همهچیز زیبا و غمناک میشود. از دور آرام است. از نزدیک نه. هرچه مردان دریا سر راهش گذاشتند، شکست و بلعید. طبیعت همین است؛ سخت و بیتخفیف.
باد بالا آمد و قطرهها را با خود برد. صدا تغییر کرد. او زن بوده؛ آرام، لجوج، قوی. من فقط میتوانم منتزر بمانم تا دوباره اجازه بدهد نزدیک شوم.
