ویرگول
ورودثبت نام
Who Are You When No One Is Looking
Who Are You When No One Is LookingAuthor
Who Are You When No One Is Looking
Who Are You When No One Is Looking
خواندن ۲ دقیقه·۳ روز پیش

هنرِ بیان؛ یک ذهن خلاق چگونه خودش را بیان می‌کند؟

بعضی وقت‌ها حس می‌کنم مغزم مثل یک اتاق شلوغ است. روی دیوارش کلمه‌ها آویزان‌اند، روی زمین تصویرها پخش شده‌اند، و یک موسیقی نامعلوم هم از جایی پخش می‌شود که نمی‌دانم کجاست. من وسطش ایستاده‌ام و فقط دارم فکر می‌کنم: اصلاً من چطور خودم را بیان می‌کنم؟

با کلمه؟ با تصویر؟ یا با همان سکوت‌های نصفه‌نیمه‌ای که بعدش آدم می‌گوید «منظورم این نبود»؟

می‌دانم کلمه و عمل یکی نیستند. بارها حرف زده‌ام و هیچ اتفاقی نیفتاده. بارها هم کاری کرده‌ام که نتوانستم توضیحش بدهم. تصویرها، عجیــب ماندگارند. یک عکس، یک صحنه، یک نگاه؛ سال‌ها در حافظه می‌ماند، وقتی جمله‌ها مدت‌هاست گم شده‌اند. با این حال، کلمه وقتی درست ادا می‌شود، وقتی بالاخره صدایش درمی‌آید، می‌تواند تعادل را ایجاد کند. انگار تصویر و کلمه، هرکدام یک پای لنگ‌اند و فقط کنار هم راه می‌روند.

جالب است که انسان اول نقاش بود بعد نویسنده. اول دیوار غار را خط‌خطی کرد، بعد جمله ساخت. شاید برای همین است که بعضی ذهن‌ها هنوز تصویری فکر می‌کنند. بعضی آدم‌ها جهان را می‌بینند، بعضی می‌خوانند، بعضی حساب می‌کنند. یکی با عدد حرف می‌زند، یکی با بدنش، یکی با دست‌هایی که موقع صحبت مدام هوا را می‌شکافند. من خودم وقتی موسیقی گوش می‌دهم، ناخودآگاه دنبال شعرم. یکی دیگر فقط می‌رقصد. هیچ‌کدام غلط نیست، فقط ترجمه‌های مختلف یک احساس‌اند.

مسئله اینجاست که این روزها ترجمه زیاد شده. آن‌قدر زیاد که مغز بی‌حوصله است. پیام، تصویر، ویدئو، اعلان. تمرکزکردن مثل یک عضله‌ی فرسوده است. قبلاً فکر می‌کردم حواسم پرت می‌شود چون سستی از من است. بعد فهمیدم نه، مغز هم فرسوده می‌شود. مثل کامپیوتری که صدها تب را هم‌زمان باز گذاشته‌ای. طبیعی است هنگ کند. طبیعی است فراموش کند وسط کدام فکر یا جمله بوده.

شب‌ها اما، وقتی چشم‌هایم را می‌بندم، زندگی‌ام را با کلمه روایت می‌کنم. نه با تصویر. نه با فیلم. با جمله‌های ناقص. با «اگر طور دیگری بشود». با «بعدش چه کنم؟». شاید چون کلمه برای من راه فکر کردن است، نه فقط راه گفتن و برون‌ریزی.

همه می‌گویند تمرکز کن. ذهن‌آگاه باش. نفس بکش. مانیفست باثبات بساز. ورزش کن. حق هم دارند. ولی کمتر کسی می‌گوید تمرکز نتیجه‌ی دیسیپلین است، نه برعکسش. نظم از تصمیم‌های کوچک می‌آید. از این‌که امروز فقط همین یک کار را انجام بدهم. از این‌که حواسم پرت شد. خودم را سرزنش نکنم، فقط برگردم.

انضباط، آن هیولای ترسناک روی سقف بالای سرت در این لحظه نیست. بیشتر شبیه یک چارچوب ساده است که اجازه می‌دهد ذهن، آزادانه‌تر پرسه بزند. فقط آدم‌های منضبط آزادند. و این را دونده‌ها خوب می‌دانند. چون انرژی‌شان را خرج جنگ با بی‌نظمی نمی‌کنند.

من هنوز بین کلمه و تصویر گیر کرده‌ام. هنوز گاهی نمی‌دانم بهترین راه بیانم کدام است. هنوز ذهنم می‌پرد. هنوز تمرکزم کامل نیست. با این وجود همین نقص‌ها، همین ناتمامی‌ها، خودِ بیان‌اند. چیزی نیستند که باید پنهان شوند. چیزهایی هستند که باید صادقانه گفته شوند.

هنر از جایی شروع می‌شود که دانستن تمام می‌شود. هنر چیست؟ بلند فکر کردن، بدون این‌که وانمود کنیم همه‌چیز را بلدیم. صادق بودن، با فکرهای ناتمام. جرأتِ بلند اندیشیدن، حتی با جمله‌های شکسته‌ی یک ایران. عریان فکر کردن، بدون قطعیت. 

دوچرخه سواریرشد شخصیتوسعه فردیخلاقیتفن بیان
۱
۰
Who Are You When No One Is Looking
Who Are You When No One Is Looking
Author
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید