
چرا از نور میگریزی؟
نه از تاریکی—از نوری که پردهها را کنار میزند.
چرا حقیقت، اینهمه سنگین است که ترجیح میدهی زیر وزنِ دروغهای آشنا نفس بکشی؟
چرا هر بار که روشنایی نزدیک میشود، درونت دیوار میکشد؟
چرا بهجای باز کردن پنجره، پنجره را متهم میکنی به سردیِ هوا؟
چرا در یک قدمی سقوط، سرکوب را محکمتر بغل میکنی؛
انگار اگر بالها را بشکنی، زمین مهربانتر میشود؟
چرا سایهها را خانه مینامی؟
چرا به تاریکی میگویی «امن»، فقط چون اسمِ همهی زخمهایت را از بر است؟
چرا رنجِ آشنا، از شادیِ ناشناخته قابلتحملتر است؟
چرا وقتی موجِ احساس بالا میآید، خاموش میشوی؟
چرا فکر میکنی سکوت، درمان است
و فریاد، خطا؟
چرا انضباط را شلاق میبینی
و فرار را آغوش؟
چرا به آینه که میرسی، هزار دلیل داری برای ندیدن؟
چرا خودت را قانع کردهای که حقیقت فقط میسوزاند
و یادت رفته نور، اگر نسوزاند، اصلاً نور نیست؟
مگر نه اینکه نور، آن است که دیگری را روشن کند؟
نه آنکه فقط خودش بدرخشد.
مگر نه اینکه حقیقت، اگرچه خیرهکننده،
سایهها را کوتاه میکند
و راه را نشان میدهد؟
چرا هنوز فکر میکنی ندیدن، نجات است؟
چرا باور کردهای سرکوب، تأخیرِ امنِ انفجار است؟
چرا سقوط را تقدیر میدانی
اما پرواز را مسئولیت؟
شاید چون روشنایی، پاسخ میخواهد.
شاید چون حقیقت، تو را مسئولِ خودت میکند.
شاید چون در آستانهی اوج،
دیگر نمیشود وانمود کرد که نمیدانی.
اما مگر نه اینکه گریز، فرسودگی میآورد؟
مگر نه اینکه سرکوب، نبضِ امید را میخواباند؟
مگر نه اینکه حقیقت—هرچند تند و بیملاحظه—
بال دارد؛
و سایه، هرگز؟
پس شاید سؤالِ درست این نباشد که
چرا میترسم؟
بلکه این باشد:
تا کی؟
تا کی دیوار، بهجای پل؟
تا کی سکوت، بهجای صدا؟
تا کی سقوط، بهجای پرواز؟
و اگر نور پشتِ در ایستاده،
اگر حقیقت نفس میکشد،
اگر آن آتشِ درون هنوز خاموش نشده—
چرا این بار،
در را باز نکنی؟
شاید چون
تو هم روشنی.
فقط مدتیست،
یادت رفته است.
نور مسئولیت آورده
در آستانهی سقوط
چرا دیوار میسازی؟،
برابرِ سوالهایی که از تو شجاعترند