هر فرد چشمهای است که هم آب میدهد و هم تشنگی را میشناسد. از دل خاکش امید میروید، اما هنوز طعم نمک را به یاد دارد. او هم نور را با خود حمل میکند و هم توان خاموش کردن آن را. حتی چراغ خاموشش اعترافی است به وجود تاریکی، و همین اعتراف میتواند آغاز روشنایی باشد. اما اگر تنها بماند، همان چشمه میتواند به سیلاب تبدیل شود. امید میتواند به انتظاری سنگین بدل گردد، به وعدهای که بیشتر از آنکه راه گشاید، انسان را در میانه راه معلق نگه میدارد. آنگاه آبی که تنها تصویر خود را دوست دارد به باتلاقی تبدیل میشود که حتی آسمان را در خود فرو میبلعد. تناقض در نسبت او با جهان نهفته است. او میتواند امیدی باشد که راه میگشاید یا باری که بر دوش مینشیند. هر فرد منبع امید است برای جهانی که خود، اغلب، منبع هراس اوست. و در این رفت و آمدِ شکننده، آنچه باقی میماند نه روشنی محض است و نه تاریکی مطلق، بلکه تنها آن جریان همیشگیِ بودن است – چیزی که در یک آن هم زخم میزند و هم مرهم میشود.

