سالها با هانیه کویین بودن، شبیه زندگی توی یک فیلم ابرقهرمانیِ کمبودجهست که تهیهکنندهش خالهخرسهست و لوکیشنش خاورمیانه.
هانیه موهاش فر ریزه، سیاه، انقدر متراکم که اگه باد بیاد، خودشو توپ تکون نمیده، باد تغییر مسیر میده.
هر بار میگه: «من یه روزی میرم کانادا 👩🏻🏫»
بعد موهاشو میبنده، باز میکنه، دوباره میبنده؛ انگار داره نقشهی عملیات ناتو رو طراحی میکنه.
دیروز جدی نشسته بود میگفت: «حس میکنم آزادی داره میاد. آمریکا داره میاد خاورمیانه که کمکم کنه برسم کانادا.»
گفتم: «عزیزم آمریکا هزار تا پرونده داره، تو تو لیستشی؟»
گفت: «آره. پروژهی نجات هانیه کویین.»
تو خیال خودش اینجوریه که
یه هلیکوپتر با پرچم آمریکا میاد پایین،
یه نفر داد میزنه:
“Where is Hanieh Queen?”
بعد هانیه با موهای فرِ ریزِ مشکی که تو باد اسلوموشن شده،
از بین گرد و خاک رد میشه،
پاسپورتشو میگیره،
میگه: «واهاهای کانادا منتظرمه.»
در واقعیت اما مامانش از آشپزخونه صدا میزنه:
«هانیه بیا سیبزمینی پوست بکن.»
ولی مهم نیست.
چون هانیه کویین معتقده هر تحولی از یک رویا شروع میشه.
حتی اگه اون تحول فعلاً بین اتاق خودش و یخچال در جریانه♟️
۳۶۵ روز با هانیه کویین یعنی هر خبر سیاسی رو شخصی بگیری. هر تحریم رو یه قدم نزدیکتر به ویزا بدونی. و هر بار که گوگل اینگیلیسی میپرسی «زندگی در کانادا چگونه است»
با جدیت بگی: «دارم آمادهی فرود میشم، بگیرینم»
واقعیت شاید ساده باشه.
ولی تو ذهن هانیه،
نقشهی جهان فقط یک فلش داره:
خاورمیانه ➝ کانادا
با امضای رسمی ایالات متحده.
و من؟ من فقط نشستم ببینم آخرش آمریکا میاد این دلو به مرادش میرسونه
یا هانیه اول خودش آمریکا هر طوری که یاد گرفته باشه برسونه. مثلا تو توهماتش؟
