
در ششم ژوئیه ۲۰۱۹، جفری اپستین دوباره بازداشت شد.
اما این بازداشت با گذشته فرق داشت.
این بار پرونده در نیویورک بود.
اتهامها فدرال بودند.
و دادستانها گفتند اپستین بین سالهای ۲۰۰۲ تا ۲۰۰۵ شبکهای از قربانیان کمسنوسال را در نیویورک و فلوریدا مورد سوءاستفاده قرار داده است.
نام او دوباره تیتر اول رسانهها شد.
اما این بار، دیگر ماجرا فقط یک پرونده قدیمی نبود.
این بار، جهان داشت نگاه میکرد.
اپستین در دادگاه حاضر شد.
وکلایش تلاش کردند او با وثیقه آزاد شود.
اما دادستانها مخالفت کردند.
آنها گفتند او خطر فرار دارد.
گفتند ثروت، ارتباطات و منابع مالیاش میتواند باعث شود از عدالت دور بماند.
در نهایت، دادگاه با آزادی او مخالفت کرد.
اپستین به بازداشتگاه فدرال منهتن منتقل شد.
مرکز اصلاح و نگهداری متروپولیتن نیویورک.
جایی که قرار بود تا زمان دادگاه در آن بماند.
اما او هرگز به دادگاه نرسید.
در روزهای بازداشت، فشار روی پرونده بیشتر و بیشتر شد.
رسانهها هر روز جزئیات تازهای منتشر میکردند.
قربانیان امیدوار بودند بالاخره صدایشان در دادگاه شنیده شود.
بسیاری منتظر بودند ببینند اپستین چه خواهد گفت.
چه نامهایی مطرح خواهد شد.
چه اسنادی رو خواهد شد.
و آیا این بار، پرونده واقعاً تا انتها پیش میرود یا نه.
اما داخل زندان، وضعیت اپستین هم زیر نظر بود.
گزارشهایی درباره نگرانی از وضعیت روحی او وجود داشت.
در یک مقطع، او تحت مراقبت ویژه قرار گرفت.
بعدتر، از آن وضعیت خارج شد.
اما طبق گزارشهای رسمی بعدی، در مدیریت، نظارت و نگهداری او در زندان، شکستهای جدی رخ داد.
و همین شکستها، یکی از مبهمترین و جنجالیترین شبهای پرونده را رقم زد.
شب نهم اوت ۲۰۱۹.
اپستین در سلول خود بود.
قرار بود تحت نظارت باشد.
قرار بود زندانیان بهصورت منظم بررسی شوند.
اما بعداً مشخص شد مأموران زندان وظایف نظارتی خود را درست انجام نداده بودند.
برخی ثبتها درست انجام نشده بود.
برخی دوربینها مشکل داشتند.
و اپستین برای ساعتهایی بدون نظارت کافی مانده بود.
صبح دهم اوت ۲۰۱۹، او را در سلولش بیجان پیدا کردند.
چند هفته بعد از بازداشت دوباره.
قبل از اینکه دادگاه اصلی برگزار شود.
قبل از اینکه قربانیان در دادگاه فدرال با او روبهرو شوند.
قبل از اینکه بسیاری از سؤالها پاسخ بگیرند.
خبر مرگ اپستین مثل انفجار در رسانهها پیچید.
مقامهای رسمی اعلام کردند علت مرگ، خودکشی بوده است.
اما برای افکار عمومی، همین پاسخ کافی نبود.
چون پرونده اپستین از ابتدا با ابهام، قدرت، پول، توافقهای پنهانی و نامهای بزرگ گره خورده بود.
حالا مردی که بسیاری فکر میکردند رازهای مهمی میداند، پیش از دادگاه مرده بود.
و همین، سؤالهای تازهای ساخت.
چرا نظارت کافی انجام نشد؟
چرا دوربینها مشکل داشتند؟
چرا او تنها مانده بود؟
چرا کسی که اینقدر پروندهاش حساس بود، آنطور که باید محافظت نشد؟
گزارشهای رسمی بعداً از خطاها و کوتاهیهای جدی در زندان گفتند
گفتند کارکنان زندان وظایفشان را درست انجام نداده بودند.
گفتند این شکستها باعث شد اپستین فرصتی پیدا کند تا به زندگی خود پایان دهد.
اما حتی با این توضیحات، شک و تردید از بین نرفت.
چون برای بسیاری از مردم، پرونده اپستین فقط یک پرونده جنایی نبود.
پروندهای بود که به قدرت وصل بود.
به ثروت وصل بود.
به آدمهایی وصل بود که نامشان در حاشیهها شنیده میشد.
و وقتی چنین مردی قبل از دادگاه میمیرد، طبیعی است که سؤالها زنده بمانند.
مرگ اپستین، پرونده را نبست.
برعکس.
آن را پیچیدهتر کرد.
قربانیان دیگر نمیتوانستند او را در دادگاه ببینند.
دیگر نمیتوانستند مستقیم با او روبهرو شوند.
دیگر فرصتی نبود که او زیر فشار دادگاه، مجبور به پاسخ دادن شود.
اما یک چیز باقی ماند.
اسناد.
شهادتها.
پروندههای مدنی.
نامهایی که در رفتوآمدها دیده شده بودند.
و زنی که سالها در کنار او حضور داشت:
گیسلین مکسول.
بعد از مرگ اپستین، نگاهها آرامآرام به سمت او برگشت.
چون اگر اپستین دیگر زنده نبود، شاید کسانی که اطرافش بودند هنوز جوابهایی داشتند.
مرگ اپستین پایان داستان نبود.
بلکه پایان فصل اول بود.
فصلی که از یک شکایت در پالمبیچ شروع شد.
به یک توافق جنجالی رسید.
سالها زیر سایه قدرت و سکوت ماند.
و سرانجام، در یک سلول در منهتن، قبل از رسیدن به دادگاه، با مرگ او متوقف شد.
اما حقیقت متوقف نشد.
چون سؤال اصلی هنوز زنده بود:
اپستین تنها بود؟
یا فقط چهرهای از شبکهای بزرگتر بود؟
و اگر رازهای او با مرگش دفن شد…
دچه کسانی هنوز آن رازها رامیدانستند؟ادارد...