توصیف و نقد کتاب
بررسی از دیدگاه روانشناختی و جامعهشناختی
"آیا هرمان هسه آوارگی را رمانتیزه میکند؟"
تعریف عبارات به کار رفته
نقد و بررسی روانشناسانه و جامعهشناسانه "داستان دوست من (کنولپ)" اثری از هرمان هسه. با ترجمهب سروش حبیبی. سال: ۱۹۸۸

توصیف و نقد داستان:
داستانی که حول محور شخصیتی رهاگرد میچرخد، "کنولپ". کنولپ ولگردی است که در هر شهر و دهی میگذرد اما هیچجا نمیماند. او به ظاهر آزاد است، اما هر قدمش بوی تبعید و اضطراب میدهد. اضطرابی که پشت چهره ای شاداب و ترانه هایی شیرین از دیدها پنهان شده. و شاید هم، کنولپ از احساس تعلق و ریشه دواندن میترسد؟
چنانچه گفته شد، پارادوکس کنولپ آزادیایست که با گریز همراه است؛ گویی ماندن برایش فقط توقف نیست، بلکه نوعی تهدید روانی است. از این منظر، میتوان گفت کنولپ با نوعی اضطراب تعلق زندگی میکند؛ میل دارد دوست داشته شود، پذیرفته شود، اما به محض نزدیک شدن به ثبات، از آن فاصله میگیرد.
این همان تناقضی است که در بسیاری از روانهای زخمی دیده میشود، به این صورت که: نیاز به رابطه همراه با ترس از محدود شدن یا بلعیده شدن در رابطه. است، پیش از آنکه آدمها شناسنامه، قرارداد، یا کارت شناسایی پیدا کنند.
بررسی از نظر روانشناختی و جامعهشناختی:
از نظر روانی، کنولپ را میتوان نمونهی انسانی دانست که "خود اجتماعی" در او بهدرستی شکل نگرفته یا دستکم هرگز با "خودِ فردی"اش آشتی نکرده است. از این نظر شاید کنولپ در روانشناسی فردی دارای ارزش باشد. اما از دیدگاه جامعهشناختی از ارزش فارق است. چرا که نه جامعهپذیر است و نه میشود او را درگیر کنترل اجتماعی کرد.
جامعه از او نقش میخواهد: کار، خانه، استمرار، مسئولیت. اما روان او این نقشها را چون لباسی میبیند که بر تنش زار میزند. بنابراین، سرگردانی او فقط جغرافیایی نیست، سرگردانی هویتی است.
او نمیداند چگونه باید در جهان بماند، بی آنکه خودش را از دست بدهد!
در سطحی عمیقتر، میتوان کنولپ را حامل نوعی افسردگیِ لطیف و خاموش دانست.
نه آن افسردگیِ انفجاری و ویرانگر، بلکه اندوهی نسبتا مستمر که در پسِ لبخند، شوخی، سبکبالی و آوارگی پنهان شده است. او با طبیعت، با راه، با فصلها پیوند دارد، چون اینها از او چیزی نمیخواهند؛ اما انسانها از او تعریف میخواهند، تعهد میخواهند، جایگاه میخواهند. و دقیقاً همینجاست که روان او عقب مینشیند.
از منظر روانکاوانه، کنولپ شخصیتی است که میان اصل لذت و اصل واقعیت آشتی برقرار نکرده است. روان او نمیخواهد تسلیم شود، اما بهای این نافرمانی، تنهایی عمیق است.
از دیدگاه روانشناسی فردی، کنولپ، در حرکت و رهایی، به زیبایی کشیده میشود، اما باید پذیرفت که ساختار زندگی اجتماعی بر ثبات و پذیرش محدودیت استوار است. نتیجه این میشود که او از بیرون شاعرانه به نظر میرسد، اما از درون به تدریج دچار فرسودگیِ وجودی میشود.
کنولپ در نگاه هسه، گونهای از شعور طبیعت است که در بدنِ انسانی سرگردان افتاده. جامعه او را عاطل میخواند چون نظم را تهدید میکند؛ اما حقیقت این است که او آخرین بازماندهی "منِ ناب" است. چرا که شخصیت کنولپ چیزیست در مرز بین آزادیخواهی و ناتوانی در پیوند پایدار حرکت میکند.
در نهایت، کنولپ از دیدگاه روانشناختی نماد انسانی است که فردیتش را حفظ میکند، اما به قیمت محروم شدن از امنیتِ تعلق. او نه کاملاً بیمار است، نه کاملاً سالم؛ قهرمان نیست، اما شکست خورده هم تلقی نمیشود. بلکه روانی است که نمیتواند با جهان سازش کند، چون هر سازشی را شکلی از خیانت به خویش میبیند. و شاید این دلیلی باشد که بتوان طبق آن شخصیت کنولپ را با تراژدی ای خاموش به یاد بیاوریم:
اینکه انسان گاهی برای حفظ روحش، ناچار میشود از زندگیِ معمولی بیرون بماند.
بنابراین، سوالی که مطرح کردنش رواست این است که:
"آیا هرمان هسه آوارگی را رمانتیزه میکند؟!"
با خواندن رمان، کنولپ اغلب با نوعی نور طلایی نوستالژیک در ذهن تداعی میشود. آوارگی او بوی گل و صبح میدهد، نه دود و گرسنگی. انگار که نویسنده از هیچ تلاشی دریغ نکرده برای پیچیدن درد بیرون ماندن، در ملحفه ای از نور و گرما.اما همین زیباسازی واقعیت تلخ سرگردانی را از دید ما پنهان میکند. شاید هم، هسه همینطور خواسته.
در نهایت، میتوان چنین گفت که کنولپ پیش از آنکه تصویری از انسان رهاگرد در دنیای واقعی باشد، شبحی از آرزوی آزدی است! پرسهزن، مهربان، مسرور و تا حدی غیر واقعی. انگار که نویسنده نمیخواست که ما روی دیگر شخصیت کنولپ را ببینیم. آن بخشی که با درد، احساس گناه و حسرت عجین شده. بدین سان او تصمیم گرفت کنولپ را همین گونه شرح دهد: شخصیتی که شاید خواننده از او لذت ببرد، اما نمیتواند به آن دل بسپارد.!
کنولپ از نظر هسه، نه یک شخص، بلکه یک نغمه است. ملودی کوتاهی که شنیدنش دل را میلرزاند، اما کافی نیست تا یک زندگی کامل بسازد!
و البته، از نظر روانی، قصهی روحی است که از ترس گم کردنِ خویش، هیچجا نماند. و سرانجام، در آزادی بیپناهِ خود، آرام آرام از جهان انسانی جا ماند.
تعریف عبارات به کار رفته:
خود اجتماعی: جنبه ای از شخصیت فرد که از انتظارات، ارزش ها و هنجارهای اجتماعی آگاه است
خود فردی: جنبه منحصر به فرد شخصیت انسان که عمدتا فعال و غیر از عادت است. (اجتماعی نشده)
جامعه پذیری: فرایندی که در آن، افراد جامعه چگونگی زندگی اجتماعی خودشان را میآموزند.
کنترل اجتماعی: پیدا کردن و مجازات کردن افرادی که از شیوه های مقبول زندگی اجتماعی سر باز میزنند.
۲۳ اردیبهشت ۴۰۵
_ارادتمند شما، روباه سفید.