
Written by Mahan jadidi
باد سرد شبانه از میان خیابانهای تاریک گذر میکرد. کن روی موتور مشکیرنگش نشست، انگشتانش را روی فرمان سفت کرد و گاز داد. چرخهای موتور روی آسفالت لغزیدند و او با سرعت در دل تاریکی فرو رفت.
آدرس را در ذهنش مرور می کرد. "یک انبار
متروکه در حاشیه پارادایس""یک انبار متروکه در
حاشیه پارادایس""یک انبار متروکه در حاشیه پارادایس ( پارادایس اسم شهرشونه)
همان جایی که رگنار، خلافکار بیرحمی که مهی را دزدیده بود، انتظارش را میکشید.
کن پوزخند زد. انها فکر میکردند که با یک دانشجو ترسو طرفاند، اما نمیدانستند با چه کسی روبهرو خواهند شد.
به محل رسید. موتور را خاموش کرد و به آرامی از آن پایین آمد. سکوت سنگینی در اطرافش حاکم بود. نور ضعیفی از پنجرههای شکستهی انبار بیرون میزد. کن بدون ذرهای تردید به سمت در رفت و آن را با ضربهای محکم باز کرد.
داخل، چندین مرد با لباسهای تیره ایستاده بودند. در میان آنها، مردی قویهیکل با چشمانی سرد و بیاحساس ایستاده بود. رگنار !!
رگنار نیشخندی زد و گفت: "بالاخره اومدی، کوچولو. فکر کردی میتونی خواهرت نجات بدی؟"
کن بدون اینکه پلک بزنه آرام جلو رفت.
"اشتباه کردی، رگنار ، من برای نجات نیومدم برای شکار اومدم."
مردان رگنار به سمتش حملهور شدند، اما کن از قبل آماده بود.
مشت اول را جاخالی داد، یکی را با آرنج به صورتش کوبید و دیگری را با ضربهای سریع نقش بر زمین کرد. سرعتش باورنکردنی بود.
مایان شاید ترسیده بود، اما کن؟ او یک جنگجوی واقعی بود.
رگنار چاقویی از جیبش بیرون کشید و به سمت کن هجوم برد. کن لبخندی زد، انگار که منتظر این لحظه بود. او جا خالی داد، مچ رگنار را گرفت و با یک حرکت سریع چاقو را از دستش بیرون انداخت. سپس، با یک مشت محکم به شکمش کوبید و او را به زمین انداخت.
رگنار نالهای کرد و سعی کرد بلند شود، اما کن با کفش اش روی سینهاش فشرد و گفت:
"حالا بگو خواهرم مهی کجاست،
قبل از اینکه کارو تموم کنم."
چشمان رگنار از وحشت گشاد شد. او فهمیده بود که این پسر، اون دانشجو ترسو که از بقیه پرسیده بود نیست. او یک سایهی واقعی بود و عدالت را اجرا میکرد
رگنار که از وحشت نفسنفس میزد، با صدایی خفه گفت: "طبقهی بالا... همونجاست."
کن بدون لحظهای درنگ عقب رفت و به سمت راهپلهی زنگزده دوید. پاهایش دو پله یکی میکردند.
وقتی به طبقهی بالا رسید، نور ضعیفی از میان یک در نیمهباز بیرون میتابید. وارد شد و چشمش به مهی افتاد که با دست و پای بسته، روی زمین نشسته بود. چشمانش وحشتزده اما درخشان از امید بود.
"مایان ؟" صدایش لرزان بود.
کن کنار او زانو زد و طنابها را پاره کرد.
کن: "الان میریم از اینجا بیرون."
اما قبل از اینکه بتوانند حرکت کنند، صدای خندهای از پایین بلند شد. رگنار، با آخرین نیرویی که داشت، یکی از بشکههای بنزین را روی زمین ریخت و فندکی را روشن کرد.
رگنار:"اگر قراره ببازم، بذار کل زمین بازی بسوزه!"
آتش ناگهان زبانه کشید. شعلهها دیوانهوار به اطراف هجوم بردند. دود غلیظی اتاق را پر کرد. مهی با وحشت سرفه کرد و گفت: "مایان، ما گیر افتادیم!"
کن به سرعت اطراف را نگاه کرد. راهپله غرق در شعلههای سرخ بود. تنها یک راه باقی مانده بود!!! پنجرهی بزرگ انتهای اتاق.
او بدون تردید خواهرش را در آغوش گرفت.
کن : "چشماتو ببند."
مهی جیغ کشید: "نه! این خیلی خطرناکه!"
اما کن گوش نداد. با تمام قدرت دوید، از روی یکی از جعبهها جهید و خود را به پنجره کوبید. شیشه با صدای مهیبی شکست. آنها میان تکههای شیشه، از طبقهی دوم به پایین سقوط کردند.
همهچیز برای لحظهای در سکوت مطلق فرو رفت. سپس، صدای برخورد سنگین بدنها با زمین بتنی.
تقققق !!!
دود و آتش از پنجرهی شکسته بیرون میزد. مهی نالهای کرد، اما در آغوش محکم کن، آسیب جدی ندیده بود. کن با درد نفس می کشید، اما لبخند زد.
کن : "تموم شد... نمیزارم کسی بهت صدمه بزنه."
چشمانش بسته شد. تاریکی او را در آغوش گرفت....
پایان پارت دوم
● تا اینجا داستان لذت بردید یا نه ؟؟
امیدوارم لذت برده باشید برای اطلاعات پارت های بعدی به چنل تلگرام ما سر بزنید
چنل تلگرام : land_of_mystories@