ویرگول
ورودثبت نام
س.مرتضی
س.مرتضی0_X
س.مرتضی
س.مرتضی
خواندن ۲ دقیقه·۳ ماه پیش

امشب تولدم است

امشب شب تولدم است. پشت کامپیوترم نشسته‌ام و دارم انار می‌خورم. سه روز است که از خانه بیرون نرفته‌ام و همین‌جور برای خودم صبح تا شب و شب تا صبح به در و دیوار اتاق خیره می‌شوم.

سه روز پیش وقتی هشت صبح در بزرگراه حکیم به سمت محل کار می‌راندم به خودم گفتم که دیگر خوشم نمی‌آید بروم سر کار. فکر می‌کردم اگر یک بار دیگر قیافه‌ آقای حسینی را ببینم آیا رویش بالا خواهم آورد یا نه. حتی حوصله‌ی دیدن قیافه‌ی خانم منشی‌اش را هم ندارم. اینکه پشت میزش بنشیند و سرش را یک بند بیاندازد در مانیتور. با دوستش در کانادا و آن یکی خواهرش در وین چت کند و بی‌دلیل بزند زیر خنده. دیگر حوصله‌ی دیدن هیچکدامشان را ندارم. تلفن زنگ می‌خورد. آقای حسینی. اسمش روی صفحه‌ی تلفن روشن و خاموش می‌شود. نمی‌خواهم جوابش را بدهم. تصمیمم را گرفته‌ام. از ورودی بزرگراه حکیم خارج می‌شوم و کارم را ترک می‌کنم.

بزودی سر از کتابخانه‌ی ملی درمی‌‎آوردم. یک میز در گوشه‌ی دنجی از کتابخانه برای خودم دست و پا می‌کنم. هی آب دماغم را بالا می‌کشم و دیگران را از صدای حاصله عاصی می‌کنم.

خوبی مواقعی که صبح تا شب سر کار بودم این بود که سطح فکر کردنم پیرامون چیزهای دور و برم در حد یک گوسفند پایین آمده بود. روی یک خط ممتد و صاف قرار گرفته بودم و حوصله‌ی منحرف شدن از آن را نداشتم. ولی کتابخانه رفتن درس خواندن روحیه‌ی خیلی قوی‌ای می‌خواهد حتی اگر بعد از چند روز حس پوچی و افسردگی بگیرم.

وقتی که در این جامعه چشم و گوشم را باز می‌کنم و به اطراف بیشتر دقت می‌کنم، می‌بینم که اوضاع دارد خیلی غیر قابل تحمل می‌شود. غیر قابل تحمل برای زندگی کردن خودم و دیگران.

یکی نوشته بود که زندگی‌مان از قلعه حیوانات و ۱۹۸۴ عبور کرده و وارد رمان‌های کوری و طاعون شده. این حرف کم‌کم دار‌د از طنز به واقعیت تبدیل می‌شود. انگار امیدی به هیچکس هم نیست.

ساعت دوازده شب است و صدای جيرجيرک زمين و زمان را برداشته.

"از دو چیز می‌ترسم: یکی از خوابیدن، یکی از بیدار شدن."
غلام‌حسین ساعدی

 

دنده عقب با اتو ابزارحال خوبتو با من تقسیم کن
۱۸
۲
س.مرتضی
س.مرتضی
0_X
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید