
روزی روزگاری، در دل دشتی بیکران شهری سر برآورد. بنایی سترگ با دیوارهایی بلند که گویی آسمان را میخراشیدند. درونش هر آنچه زیبایی و رفاه را معنا میداد. کاخهایی که با سنگهای قیمتی چون الماس میدرخشیدند و خانههایی که در کنار جویبارانی زمردین قد علم کرده بودند. درختانش پر از میوههای رنگین و کوشکهایش آراسته به هنر دست استادان با نقش و نگارهایی که چشم هر بینندهای را خیره میکرد. مردمانش شریف و سختکوش روزگار را در فراغت و شادی سپری میکردند. جامهایشان لبریز از بادههای کهن و نغمههایشان نوای زندگی.
اما طولی نکشید که سایهی شوم طاعون بر شهر افتاد. نه طاعونی معمولی که وحشیترین و بیرحمترین صورتش. در چشم برهم زدنی مردان و زنان شهر چون برگهای پاییزی فرو ریختند. کوچه و پسکوچهها صحنهی تلنبار شدن اجساد گشته بود. بوی مرگ هوا را سنگین کرده بود. تنها تقدیر به جنینهای بیگناه رحم آورده بود آنهایی که از رحمهای سرد و بیجان مادرانشان به دنیایی چشم گشودند که جز تلی از اجساد نیافتند.
افسانهها میگویند که همین جنینهای بیسرپرست بزرگ شدند و ساکنان این شهر نفرینشده گشتند. جانورانی وحشی که نه از آداب معاشرت بویی بردند و نه از انسانیت. در ده سالگی قبیلههایی دیگر از آن سوی دشت چون کرکسانی گرسنه بر شهر هجوم آوردند و غنائم پربهایش را آن سنگهای گرانبها و جواهرات را با خود بردند.
و حال، ساکنان اندک و غریب این شهر ویران، در میان خردهریزهای شکوه گذشته چون اشباح سرگردانند. هر روز در کوچههای متروک و نمور شهر به دنبال لاشهی گربههایی میگردند که در گوشه و کناری از این دیار مرگ جان دادهاند، تا شاید اندکی از گرسنگی جانشان را چارهای یابند.