
ساعت هفت عصر در بلوار جمهوری. میخواهم مسیر یکی دو کیلومتری را تا خانه پیاده بروم. هوا سرد است. پاهایم یخ کرده. باران لعنتی هم تقتق میزند توی کلهام. شیشهی عینکم را خیس کرده و باعث شده این دنیای دودی فلزی را مبهمتر و ترسناکتر از همیشه ببینم. تصمیم میگیرم سوار تاکسی شوم.
زیاد گذرم به این طرفها (خانهی شما) نمیافتد. الآن به تو از همیشه نزدیکترم. تو احتمالا در کوچهی بالایی، در اتاق خوابت خوابیدهای. من اینجا برای ماشینها دست تکان میدهم. شاید حداقل یکیشان مسافرکش از آب دربیاید و بزند روی ترمز.
همین الآن یکی زد روی ترمز. صندلی جلو خالی است. فرصت را از دست نمیدهم. میچپم در تاکسی. حس بهتری پیدا کردهام. دیگر مجبور نیستم مسافت کذایی را توی این خیسی لعنتی پیاده بروم. صندلی عقب یک دختر، یک پسر و یک زن چادری نشستهاند. لولیدهاند توی همدیگر. سرم را بر میگردانم و نیم نگاهی به پسر و دختر میاندازم. پسر دارد با موبایل حرف میزند. صدای لاشی گونهای دارد. یک جور بیتفاوتی به همراه کش دادن مفرط هجای آخر کلمات در حرف زدن. دختر هم انگشت لاک زدهاش را گذاشته روی شقیقههایش و ماساژشان میدهد. موهایش بلوند است. بنظرم آنها با هم هیچ صنمی ندارند.
وقتی در خیابان، تاکسی و هر جای دیگری به آدمی میرسم اکثرا او را با فردی که از قبل میشناسم اشتباه میگیرم. همان نیم نگاهی که به مسافرهای ردیف عقب انداختم باعث شد دوباره اشتباهگیریهای همیشگی شروع شود. زن چادری را که دیدم برای یک لحظه احساس کردم طرف زن دایی قبلیام است که الآن چندین سال است از داییام طلاق گرفته. آن پسرهی لاشی را هم به جای محسن دوست چند سال پیشم اشتباه گرفتم که خانهشان همان طرفها بود. دخترهی مو بلوند که داشت شقیقههایش را ماساژ میداد. این یکی را مطمئن بودم که تویی.
به هر حال نمیخواستم جلوی زن دایی و دوست سابقام برگردم و مثل دختر ندیدهها زل بزنم به صورتت.
موبایلم را از جیبام درآوردم و شمارهات را میگیرم. منتظر بودم صدای زنگ موبایل از کیفت بلند شود و تو در حالی که خودت را جمع و جور میکنی و مقداری با زن دایی سابقم فاصله میگیری، زیپ کیفت را باز کنی و آن را در میآوری. وقتی موبایلت زنگ خورد، هیچ صدایی از کیف آن دختر به گوش نرسید. دکمهی آف گوشی را میزنم. دخترهی بلوند که شقیقههایش را ماساژ میداد تو نبودی...
به مقصد رسیدهام. راننده تاکسی پنجاه تومان برای همان یک سانتیمتر راه گرفت.
سر خیابان از تاکسی پیاده شدهام. زن دایی، دوست سابقم و دخترهی بلوند به تاکسی سواریشان ادامه دادند.