
راستش را بخواهید، این سوال مثل خوره افتاده به جانم. چرا دیگران را ناراحت میکنم؟ نمیگویم معصومم، نه! حتماً گندی زدهام، اما قضیه فقط همین نیست. انگار یک نیرویی هست، یک جور کشش نامرئی که مرا میکشاند به سمت ناراحت کردن دیگران.
صداقت؟ ها! چه کلمه دهانپرکنی! صداقت کجا بود؟ بیشتر فضولی و سرک کشیدن در زندگی مردم. مثلاً میبینم فلان رفیقم چه لباس مسخرهای پوشیده، نمیتوانم جلوی خودم را بگیرم، باید بگویم. میگویم: "خب، حقیقت تلخه دیگه!" کدام حقیقت؟ حقیقت این است که من دلم میخواهد تو را خُرد کنم، همین.
اصلاً یک قانونی است که هر چی آدم رکتر منفورتر. همه به دنبال قربان صدقه و تعریف الکی. راستش را بگویی چنان برخورد میکنند که انگار جنایت کردی.
فیلتر؟ فیلتر کجا بود؟ دهان ما هر چیزی تویش میریزند، بیرون میپرد. فکر نمیکنم، حساب و کتاب نمیکنم، هر چه به ذهنم میرسد، بلغور میکنم. بعد هم طلبکارم که چرا فلانی ناراحت شد؟ خب، معلوم است که ناراحت میشود. مگر من خودم از شنیدن این حرفها خوشم میآید؟
زبان؟ زبان مار دارد! یک کلمه میگویم، هزار معنی از تویش درمیآورند. میگویم "چه عجب زود اومدی!"، طرف فکر میکند منظورم این است که همیشه دیر میکند. خب، شاید هم منظورم همین باشد. اما چرا باید اینقدر مبهم حرف بزنم؟ چرا باید طوری حرف بزنم که طرف از حرفم هزار تا برداشت بکند؟
شاید هم ذاتم خراب است. شاید من ذاتا یک موجود تخریبگرم. یک جور آنارشیست درونی که از دیدن آشوب و ناراحتی دیگران لذت میبرد. اینها همه توجیه است. من خودم میدانم مشکل از کجاست. مشکل از این است که من به اندازه کافی به دیگران اهمیت نمیدهم. من آنقدر درگیر خودم هستم که فراموش کردهام بقیه هم آدماند، احساس دارند، درد دارند.
آخرش باید قبول کنم که ناراحت کردن بقیه، بخشی از این زندگی منه. هیچ کس کامل نیست. همه گند میزنند. شاید با یک ذره دقت. یک ذره توجه بتوانم کمتر گند بزنم. بتوانم یک کم کمتر بقیه را ناراحت کنم. کافیه قبل از حرف زدن فکر کنم. به احساسات بقیه احترام بگذارم. یک ذره شوخ طبعی هم میتواند کمک کند. نه آن شوخیهای نیشدار. یک شوخی تلخ. یک شوخی واقعی. یک شوخی که از ته دل بخندی و بعدش یک نخ سیگار روشن کنی.
یک چیزی در همین مایهها.