ویرگول
ورودثبت نام
س.مرتضی
س.مرتضی0_X
س.مرتضی
س.مرتضی
خواندن ۳ دقیقه·۴ ماه پیش

چُرت، حَسرت

اینجا در کتابخانه‌ی ملی همه دارند مثل سگ درس می‌خوانند. آن وقت من در بین این جماعت سگ‌خوان، روی میز ولو شده‌ام و چرت می‌زنم.

الآن هم از یک چرت نیم‌ ساعته بیدار شده‌ام. خوابیدن روی میز کتابخانه یک نوع حس بدبختی و فلاکت را به آدم القا می‌کند. بدنم خشک شده. عضلات شانه‌ام کرخت شده. کمردرد گرفته‌ام. لرزش بدن دارم. خمار و گیج. احساس یک پیکان مدل 47 بهم دست می‌دهد که برای سال‌ها گوشه‌ی رستورانی بین راهی به حال خودش رها شده. شیشه‌هایش شکسته. کاپوتش کنده و لاستیک‌هایش پنچر شده و تنها فایده‌اش این است که سگ‌های ولگرد درونش کثافت کاری می‌کنند.

از خواب که بیدار می‌شوم بهترین کاری که می‌توانم بکنم این است که کتاب معماری نورمن فاستر را از قفسه‌ی پشتم بردارم و عکس‌هایش را نگاه کنم. حوصله‌ی خواندن نوشته‌هایش را ندارم. فقط می‌بینم که فلان ساختمان، برج الفیضلیه ریاض است. آن یکی پایانه حمل و نقل گرینویچ شمالی و دیگری برج مخابرات بارسلون.

حس افتضاحی دارد که تمام دور و وری‌های آدم درس بخوانند به خصوص وقتی که آدم‌های اطرافم را هم بشناسم. روبرویی‌ام یک پسره‌ی دندانپزشک است که دارد برای آزمون دستیاری دنداپزشکی درس می‌خواند. خیلی شبیه سجاد صاحبان زند است. توی صورتش همان سردی و یکنواختی و اندوه فلسفی موج می‌زند. در این چهار ماه تمام روز را می‌چسبد به میزش و کتاب‌های اطفال و پروتز و مسیرهای پالپ را درسته می‌بلعد.

سمت چپم پسری نشسته که مدتی با خانم میز کناری‌ دوست شده بود. طرف لیسانس مهندسی دارد و حالا دارد زیست‌شناسی تجربی می‌خواند تا دوباره کنکور بدهد و پزشکی قبول شود. سمت راستم یک ژیگول نشسته که دارد برای امتحان آیلتس می‌خواند. بوی ادکلنش را دوست دارم. تحسینش می‌کنم که هر روز ریش‌هایش را می‌تراشد و به موهایش روغن می‌زند.

این‌ها را چهار ماه است که می‌شناسم و تقریبا هر روز را در کنارشان شب کرده‌ام. در حالی که نه به هم سلام می‌کنیم نه با هم حرفی می‌زنیم و نه هیچ چیز دیگر. فکر می‌کنم آدم درب و داغانی هستم. من توی این مدت با کسی دوست نشده‌ام. همیشه در انزوای منحصر به فردم که تا حدی هم دوستش دارم فرورفته‌ام. با آدمی که چهار ماه است بغل دستم می‌نشیند می‌شناسمش می‌دانم چه جوری سرش را می‌خاراند ساعت چند ناهار می‌خورد و با چه ماژیکی کتاب‌هایش را های‌لایت می‌کند حتی یک کلمه هم حرف نزده‌ام.

گردن‌ام خشک شده آنقدر که سرم را انداخته‌ام پایین. دوست ندارم سرم را بلند کنم و با این آدم‌ها چشم تو چشم شوم. دیگر دارد حالم از تکراری‌ بودن قیافه‌هاشان به هم می‌خورد. به خصوص اصلا دوست ندارم به این پسر که دو سه ماه پیش با خانم میز کناری دوست شد نگاه کنم. به خاطر گندی که خودم زده‌ام. یکی دو بار بی اراده توی حیاط کتابخانه جلوی آنها گریه کردم. واقعا افتضاح بود. بعدا این کارم را به حساب بچگی گذاشتند. به حساب بچگی‌ام بگذارند. به هر حال گند زده‌ام. الآن هم وقتی از جلویشان رد می‌شوم تمام غرورم جریحه‌دار می‌شود. احساس می‌کنم به خاطر گریه کردن در برابر او در موضع ضعف قرار گرفته‌ام.

آه. حتی حالم به هم می‌خورد که دارم درباره‌ی این موضوع حرف می‌زنم. می‌دانم دیگرانی در محیط مجازی این‌ها را خواهند خواند.

۱۳
۱
س.مرتضی
س.مرتضی
0_X
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید